X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

روز 338: راز های ناگفته ی من ِ نفرت انگیز

یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 23:31

1- یک رازی را می خواهم بگویم... هیس، آرام! کسی نشنود. من یک کمی شاید خودخواه باشم. دوست دارم فقط خودمان از این راز خبر داشته باشیم... می دانی؟ من یک راه ِ در رو پیدا کرده ام از الگوریتم سر سخت تغییر شرایط زندگی. به قول برنامه نویس ها، یک باگ. می توانی از این میانبر بروی و خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می کنی به هدف برسی. من چندین بار امتحانش کردم و هر بار جواب گرفتم. حالا باورش کرده ام و می خواهم تا جایی که می توانم ازش سوء استفاده کنم. می دانی... یک زمانی هست که می دانی یک چیزی به نفعت هست اما ازش متنفری. و همیشه حسرت می خوری که چرا مسیر موفقیت از وسط سرزمین ضدحال هایت می گذرد. راه حل این ماجرا یک جمله است. یک ضرب المثل ساده ی آن ور ِ آبی: Fake it till you Make it... زیتون تلخ را هم اگر 20 بار بخوری و به به و چه چه کنی، می رسی به جایی که معتادش می شوی. هیچ چیز توی این دنیا نیست که بهش عادت نکنی. اذیتت می کند، آسیب می رساند، شاید حتی نابودت کند. ولی آخر سر عادت می کنی. یک آدمکش هم مثل من و تو اول ها یک بچه ی معصوم و بی گناه بوده. آدم کشی هم عادت می شود. ادایش را در بیاور تا جزوی از وجودت بشود!



2- تا همین یک سال پیش همیشه خودم بودم و خودم، و هر تغییری را پس می زدم. همیشه خودم را یک آپارتمان فرض می کردم که هر چقدر هم نمایش را عوض کنی، فوندانسیون و اسکلتش یک چیز باقی می ماند. چه فرصت ها را که بخاطر همین ترس یا تنفر از تغییر کردن از دست دادم. و همیشه هم به خودم افتخار می کردم که من خالص و اصیل هستم! یک سال زور زدن برای افتادن در مسیر موفقیت به ثمر نشست، اما من را به کلی تغییر داد. انگار فقط همان "من" یکسال پیش مانع کارم بود. حالا آنقدر تغییر پذیرفته ام که واقعا بعضی وقتها یک لحظه سکوت می کنم و می بینم خودم را نمی شناسم. بعضی وقتها به حرفایی که به بغل دستی ام می زنم گوش می دهم و هول برم می دارد! من عوض شدم و همه چیز بهتر شد. آن منِ نفرت انگیز، و در عین حال دوست داشتنی را هم می گذارم توی گنجه و در را قفل می کنم. دلم برایش تنگ خواهد شد، ولی فعلا بماند همانجا... شاید بیست سال دیگر درش آوردم و دوباره به تن کردمش.


امضاء: خزنده ی متغیر  

روز 337: نفر بعد...

یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 00:26

یک جوکی هست که من عاشقش هستم. هر کسی این را سر ِ هم کرده نابغه بوده به جان خودش. ماجرا از این قرار هست که:


طرف می ره پیش دکتر می گه: آقای دکتر... نمی دونم چرا هیچ کسی به من اصلا توجه نمی کنه. انگار هیچ کسی منو نمی بینه

دکتر داد می زنه می گه: مریض بعدی لطفا


باور کنید همین الان هم دارم می خندم...! اصلا خیلی حال می دهد این جوک. واقعا باید یک جوری تقدیر ازش به عمل بیاید. مثلا جزو 10 جوک برتر all time انتخاب بشود...

ماجرا اینجاست که بعضی وقت ها از قضا نمک هم می گندد. آدم به مشکلی بر می خورد که دیگر رسما هیچ راه حلی برایش نیست. هر چقدر زور می زنی درستش کنی بدتر می شود. بعضی وقتها دکتر هم اینطوری ضد حال می زند به تو! زندگی با این مشکلات اصلا طعم خوبی ندارد. من مشکل را دوست دارم، ولی مشکلی که حل بشود. دوست دارم به راه حل برسم. دوست دارم بدانم که مشکلی را حل کرده ام. و دوست دارم روزی ده تا مشکل داشته باشم، تا اینکه بدون هیچ دغدغه ای بخوابم برای خودم. ولی این مشکلات بدون حل،‌روح آدم را خسته می کند. پلک ها می افتد، نفس ها عمیق و نامنظم می شود. و آدم احساس می کند الان یک مورچه هم می تواند ضربه فنی اش بکند... من از این نوع مشکلات دوست ندارم. چرا باید سرم بیاید آقای دکتر؟  نفر بعدی لطفا...


- اگر بداخلاق هستید و زود رنج، عذرخواهی ها را راحت بپذیرید. اگر خوب بلدید دل بشکنید، عذرخواهی کردن را هم بلد باشید. اگر افسرده هستید و اجازه می دهید بقیه بفهمند که افسرده اید، توی ذوق کسی نزنید که با هزار مدل دلقک بازی دوست دارد لبخند به لبتان بنشاند. وقتی زیاد قضاوت می کنید، زود هم فراموش کنید. همیشه یک راه حل برای طرف مقابل بگذارید... بن بست اصلا حس خوبی ندارد.با سابقه ای که از پست "من دچار پیوند های کووالانسی شدم" دارم، باید بگویم که نه... نه عاشق شده م نه دعوایم شده. این را فقط خزنده وار برای شما انسان ها می گویم که رستگار شوید به امید خدا.

امضاء: خزنده ی مریض  

روز 336: Lose control

پنج‌شنبه 26 شهریور 1394 ساعت 19:17

- حالا درست است که "کنترل خطی" دیگر عمرش را کرده. وما هم یک سال پیش پاسش کردیم رفت و الان داریم از او بهترانش را می خوانیم. ولی هنوز هم وقتی می نشینم پای طراحی PID و جبرانساز ها، یک حس آرامش خوبی بهم دست می دهد. اصلا کنترل درس خوبی هست. آدم احساس می کند می تواند هر کاری دلش بخواهد بکند. هر سیستم ناپایداری را پایدار کند. هر بلایی هم که خواست سر رفتار سیستم بیاورد... نه؟!


- به نظر من این نمودار، یکی از خوشگل ترین نمودار های مهندسی هست! اصن آرامش و متانت می بارد ازش



عوضش این یکی... سرشار از استرس. بدون کنترل ...



دیوانه هم خودتانید. این هم بدک نیست. این نمودار، پاسخ یک سیستم پایدار در برابر ضربه (impulse) ست. خوب است آدم هم این شکلی باشند! سریع برگردد سر جایش



- عزیزان نیازمند به MATLAB. اگر زمانی مثل من به هر دلیلی متلب دم دستتان نبود و نیاز داشتید، این نیازتان را رفع خواهد کرد.

امضاء: خزنده ی تحت کنترل  

روز 335: این یکی را هم بخوان...!

پنج‌شنبه 26 شهریور 1394 ساعت 01:32

کلید را می اندازم توی قفل و با شانه در را هل می دهم. اگر تا 2 دقیقه ی دیگر دراز نکشم صد در صد اسپاسم عضلانی می کنم. و در همان حالت...:

- سلام...

-سلام... چه خبر؟

- هییچ...

- بیا این کتابو ببین.

- صبر کنید لباس عوض کنم الان میام.


و لباس عوض می کنم و می آیم... کتاب "باغ نا تمام" تورقی می کنمش.

- دیگه بعد اون کتاب جان سرل به خودم قول دادم کتاب فلسفی ترجمه نخونم. با اون افتضاحی که به بار آورد مترجم.

پدرم سرش توی گوشی اش هست: چی؟

- کتابو می گم

- کدوم کتاب؟

- همینی که دادید بهم

- آها...! خوب بود؟

پلکم از بی حوصلگی می افتد: آره خوب بود.

می نشینم پای کامپیوتر. از وقتی که از آزمایشگاه بیرون آمده ام توی کله ام هست که بروم این پروژه ی پاندول معکوس را یک سرچی بکنم توی اینترنت. مداد و دفترچه ی توی مترو هم جواب نداد. نه آنقدر انرژی داشتم که خودم حلش کنم نه آنقدر حوصله که تا فردا صبر کنم... صدای پدرم می آید

- این شعر رو ببین...

و باز شروع می کند به خواندن شعر. و احتمالا بعد 14 بار اعلام مستقیم و 29 بار اعلام غیر مستقیم، باز هم یادش رفته که من به صورت هیستریایی از شعر بدم می آید. در حالیکه مادرم و خواهرم و دوستان پدرم و همسایه ی محله مان و پدر بزرگم و 80 درصد تمام اهالی شهرک از شعر خوششان می آید. اما باز می آید برای من می خواندش. خواهش می کنم نگویید: "پدره، دوست داره برای پسرش شعر بخونه!" چون اولا اینکه مرد برای همسر یا نهایتا دخترش شعر می خواند نه برای پسر نره غول کله گنده ی سیبیل کلفتش. بعد هم ما پایه ی وراجی های فلسفی و رمان و فیلم و موسیقی و  علوم اجتماعی و اخلاق و سیاست و درس زندگی هم هستیم و پدرم از لحاظ گفتگو هیچ کمبودی ندارد. فقط نمی دانم چرا نمی خواهد این قضیه را بپذیردکه من وقتی شعر می شنوم دوست دارم مداد را فرو کنم توی چشم راستم. در باقی موارد هم همین است. همه ی اعضای خانواده می دانند من از صدا در آمدن دهن موقع خوردن غذا یا صدای "ترق" خوردن قاشق به دندان ها بدم می آید و همچنان کسی حوصله اش نمی شود رعایت کند. دوستم هم می داند وقتی هوا از لای دندان هایش می کشد تو و صدا در می آورد من می خواهم خفه اش کنم. بهش می گویم حداقل 40 سانت با من فاصله بگیرد قبل انجام دادن این کار، و دو ثانیه بعد باز در گوش من "فیس" صدا می دهد. همچنین بارها مذاکره کرده ایم با خانواده که: عزیزان متمدن قرن بیست و یکمی ِ من، جگر گوشه های من. وقتی صدای سریال دیدن من توی کامپیوتر زیاد هست و مزاحم تلویزیون دیدن شما، لطفا دیوانه وار صدای تلویزیون را تا 100 بالا نبرید. یک تذکر کوچک بدهید بخدا هدفون می زنم.  در همین حین شعر را خوانده و تمام شده، و من دارم به این فکر می کنم که چرا هنوز تِرَک اول پیانو کنسرتوی شوبرت به دقیقه ی 2 نرسیده، یا عربده های جیمز توی No leaf clover شروع نشده، همه پلاکارد به دست پشت سر من خواهان پایان این ظلم بین المللی هستند، و به من اولتیماتوم 6 ثانیه ای می دهند که هر گونه موسیقی را خفه کنم. اما هر روز چهار بار در وعده های 3 ساعته این سی دی موسیقی عجیب الخلقه ی "کاکو بند" باید توی گوشم بپیچد و برود پایین تر ترشح اسید معده ام را تشدید کند.

- آره... قشنگ بود

- این یکی رو هم بخونم برات

خدایا. رحم کن به این مرد بی نوا...!

فلسفه ی بسیار ساده ای پشت ماجرای "استقلال زندگی" خوابیده. کافی است به هر دلیلی مطابق این روند طبیعی زندگی عمل نکنید و برای مدت بیشتر از حد معمول با یک سری در یک مکان زندگی کنید. آنوقت کار به جاهای باریک می کشد. مشکل اینجاست که حتی نمی شود حرفی در این مورد زد چونکه: یعنی انقد بهت سخت می گذره توی این خونه؟!


سرم را تکانی می دهم و اراجیف را از ذهنم دور می کنم: امروز داشتم خبرا رو مرور می کردم...

- (همه سرشان توی گوشی)

- حداقل یکی تون گوش بدید دلم نشکنه

- چی؟

- داشتم توی اخبار اینترنت نگاه می کردم...

- (مادرم دارد یک چیزی تایپ می کند. سرش کم کم سمت من می چرخد ولی چشمش نمی خواهد اسکرین را ول کند) خب؟

و ادامه نمی دهم. و آنها هم راضی از این مساله بر می گردند سر کارشان. من هم می نشینم ادامه ی پاندول معکوس را بروم! یک دقیقه ی بعد پدرم می گوید: بیا این ویدیو رو ببین...!


+ شکایتی نیست ها! زندگی خوبی داریم. آرامش خوبی هم دارم. اما دچار همان چیزی شدم که ترجیح می دادم دچارش نشوم. حالا که شدم فعلا می گذرم تا بلکه دو سال دیگر شرایط به سمت بهتر شدن تغییر کرد

امضاء: خزنده ی مشعور  

تعارف 87: Concerto- Johann Sebastian Bach

سه‌شنبه 24 شهریور 1394 ساعت 17:57
( تعداد کل: 20 )
   1       2       3       4    >>