X
تبلیغات
زولا

روز 357: ردگیری روزهای تقویم با دستور fsolve

پنج‌شنبه 30 مهر 1394 ساعت 16:33

- چند قرن گذشت تا 1 مهر بشود. بعد کم کم هر روز، به 24 ساعت طی شد. بعد از 10 سال کلاس رفتن به تقویم نگاه کردم و دیدم هنوز 7 مهر هستیم. حس خوبی بود! انگار 10 سال بیشتر برای زندگی وقت گرفته بودم. بعد که از 11 مهر گذشتیم، حساب کار از دستم در رفت. 2 روز بیشتر از 11 مهر نگذشته بود که دیدم 25 مهر شده. الان هم که انگاری دارد ماه تمام می شود. این ماه، یکی از غیر خطی ترین ماه های عمرم بود! توی این 30 روز، وبسایت time.ir  ، بیست و هفت درصد بازدیدش را مدیون من هست. بس که رفتم ببینم امروز چندم هست.


- اگر از رنگ بنفش بدتان بیاید، مشکلی نیست. اما اگر از رنگ بنفش بدتان بیاید، و دیوار خانه تان هم تماما به رنگ بنفش باشد، آنوقت باید یک فکری به حال خودتان بکنید... من از تغییر متنفرم. در واقع بهتر است بگویم از تغییر نرخ تغییرات متنفرم. یعنی اگر وضعیت فعلی مان x باشد و سرعت تغییر وضعیت فعلی v باشد و نرخ تغییر تغییرات a، من مشکلی با v ندارم اما از a متنفرم. یعنی خلاصه اش این می شود که ما همگی در زندگی جلو می رویم، بزرگ می شویم، پولدار می شویم، موفق می شویم، شهرمان را عوض می کنیم، کارمان را عوض می کنیم، دوستانمان را کمتر و بیشتر می بینیم، پیر می شویم... این را می دانم. اما متنفرم از اینکه یک پله ی ناگهانی در این تغییرات بخورد، و روند ساده ی رو به پایان زندگی یکدفعه شتاب بگیرد. مثلا اینکه دوستانم یک مخاطب خاص جدید پیدا کنند! یا مخاطب خاصشان را از دست بدهند و تنها بشوند. یا یکدفعه از دنبال کردن هدفشان نا امید بشود، یا اتفاقی برای خانواده شان بیافتد، یا شغلشان را از دست بدهند... برای خود من هم همینطور. اما ماجرا این است که من اختیار زندگی خودم را دارم. می توانم همینطور یکنواخت ادامه بدهم، نه مخاطب دار بشوم، نه رابطه ام با دوستانم را قطع کنم، نه نا امید بشوم نه کاری کنم که شغلم را از دست بدهم. دکور اتاقم را عوض نکنم و لباس نو نخرم، اما زندگی دیگران تغییر می کند. و این تغییر نه تنها حق هر کسی هست، بلکه طبیعی ترین فاکتور این طبیعت است. و من اگر بخواهم رو ترش کنم، نه تنها علیه حق بقیه قیافه گرفته ام، بلکه خواسته ام طبیعت بعد از میلیونها سال بخاطر دل من عوض بشود! و از آنجایی که من منطقی ترین خزنده ی روی زمینم، همچنان از رنگ بنفش بدم خواهد آمد ولی نمی زنم در و دیوار خانه را با پتک بیاورم پایین. از آنطرف این نفرت از تغییرات را هم کاری اش نمی توانم بکنم. حالا تازگی ها یاد گرفته ام با دید مثبت به اتفاقات نگاه کنم. جواب هم می دهد. بالاخره یک لحظه آدم یک لرزه ای می افتد توی وجودش ولی تمام می شود دیگر... تا بوده همین بوده. همه چیز تغییر کرده، و نرخ تغییرات هم تغییر کرده، و احتمالا نرخ تغییرات نرخ تغییرات هم ثابت نمانده.



خلاصه... کلا ولش کنید! اصن چرا به من نگاه می کنید؟ جلوی پایتان را نگاه کنید نخورید زمین! با تمام وجود تغییر کنید، این زندگی شماست، اما قول بدهید با تمام وجود موفق بشوید. آنوقت من یک لبخند ملیح می زنم و می گویم:"ارزشش را داشت."

امضاء: خزنده ی استیبل  

روز 356: رستاخیز

دوشنبه 27 مهر 1394 ساعت 18:12

با آخرین سرعتی که می توانم بروم و گیر پلیس نیافتم، خیلی نرم و متمدنانه بین ماشین ها لایی می کشم تا زودتر از اتوبان نواب بیاییم بیرون. دستانش دارد می لرزد. زیر لب به ترافیک ناسزا می گوید. به کوچه شان که می رسیم داد می زند: بدو بدو! همون جلو پارک کن الان می بنده...


هنوز ماشین کاملا توقف نکرده، در را باز می کند و می دود توی داروخانه.من توی ماشین یک نفس راحت می کشم، سرم را تکیه می دهم به پشتی صندلی و با چشمان نیمه بسته سیگارم را روشن می کنم. پنج دقیقه بعد سر و کله اش پیدا می شود. شاد و شنگول از آنطرف خیابان ورق قرص را نشانم می دهد و می آید می نشیند توی ماشین. یک لبخند پر از شک و نفرت و آرامش و تسلیم شدن و خوشحالی و غم و هر احساس دیگری که فکرش را بکنید روی لبم ظاهر می شود. ماشین را روشن می کنم و آرام آرام می رانم تا برسیم به خانه اش...


یک ساعت است که کتاب جلویمان باز هست و من هنوز نتوانسته ام نظرش را جلب کنم که 2 تا معادله ی کوفتی را حفظ کند. چشمانش دارد می رود روی هم. در اتاقش را باز می کند، اتاقی که کنار پارکینگ ساخته. می رود توی حیاط و یک ربع بعد بر می گردد. پیشنهاد می دهد بخوابیم و یک ساعت قبل امتحان بیدار بشویم. من هم دیگر عقلم کار نمی کند، همانجا بین توده ی تشک و ملافه و کاغذ و کتاب و انبوه پاکت های خالی سیگارش افقی می  شوم و بعد از یک لحظه، بیهوشم.


لپ تاپ جلوی رویمان باز است. هر 10 ثانیه یکبار باید یک تشر بزنم بهش تا حواسش بیاید سر جایش و ادامه ی متن پروژه را بگوید من بنویسم. و بعد 10 ثانیه دوباره زده به فاز شوخی و چرند گویی. احساس می کنم مغزم بی حس شده. دیگر قوه ی تصمیم گیری ام کار نمی کند. سرم را می اندازم پایین و ادامه ی پروژه اش را خودم شروع می کنم نوشتن...


ما همه فکر می کردیم با این وضع کارش ساخته است دیگر. یک جورهایی من منتظر بودم که بعد از مدتی پیدایش نشود. و بعد ها بفهمیم که یا از تهران رفته یا گوشه کناری افتاده و دیگر نفسش بالا نمی آید، یا با این عدم تعادل روحی زده یک کسی را ناکار کرده و حالا دارد توی زندان آب خنک می خورد. فکر می کنم یک سال به همین وضع گذشت. دقیقا بعد از برگشتنش از دوره ی آموزشی سربازی شدت گرفت. قبلتر ها هم اوضاع همین بود. ولی آن یک سال دیگر به معنای واقعی نابود شده بود. حالا که از حال و روز آن دورانش تعریف می کند، تازه می فهمم که ما فقط از نصف زندگی اش خبر داشتیم!


حالا کارشناسی اش را تمام کرده. با فلان استاد هم پروژه ی کاری برداشته و دارد تمامش می کند. یک سال هم می شود که از آن زهر ماری ها خبری نیست. روحیه و شخصیتش که زمین تا آسمان فرق کرده... هر کسی که یک مدت زیادی ندیده بودش، از این وضعیت جدید جا می خورد و من بارها شنیدم که:"این فلانی، دقیقا خودشه؟!" الان هم دو روزی می شود که به نیابت از یک گروه بازرگانی فلان کشور رفته برای نمایشگاه و دارد کارهای اولیه ی کسب و کارش را انجام می دهد. من توی تمام آن مدت برزخی پیشش بودم. آن زمان ها هر شب 5 ساعت با هم حرف می زدیم. و من حتی یکبار هم نصیحتش نکردم و نگفتم که خودش را از گند و کثافت بکشد بیرون. اصلا اینطوری بگویم: من فقط گوش می کردم و کلمه ای حرف نمی زدم. ولی هنوز هم نمی دانم چه چیزی باعث شد این تصمیم را بگیرد. و هنوز هم نمی دانم چطوری توانست انقدر سریع زنده بشود. اصلا همه ی زندگی اش همین بوده. هر وقت خواسته گند بزند، با تمام وجود گند زده و هر وقت خواسته درستش کند، در یک چشم به هم زدن درستش کرده. منتظر پنج شش سال دیگر هستم که با یک کت و شلوار و کراوات جلوی ساختمان دفتر کارش توی عکس بیاندازد! همیشه وقتی دور هم جمع بودیم، به موفقیت های احتمالی فکر می کردیم و هیچ کس برای موفقیت او احتمالی قائل نمی شد. حالا فکر می کنم زودتر از همه، او باشد که به خواسته هایش برسد... برای همین هست که وقتی کسی به من می گوید:" توی زندگی ام گیر کردم... افسرده م... راهی برای پیشرفت ندارم... دیر شده... وقت ندارم... مگه چقدر می تونم؟... من هم آدمم..." و این جمله هایی که بوی گند باختن می دهد، دوست دارم توی صورتش داد بزنم:"من کسی رو می شناسم که تنهایی خودش رو از توی تابوت و از زیر یه کپه خاک کشید بیرون و حالا داره پرواز می کنه. اون هم توی کمتر از 1 سال"


امضاء: خزنده ی دنیا دیده  

تعارف 88: Coursera

شنبه 25 مهر 1394 ساعت 01:23

به قول استاد: برای آنها که می آموزند!



روز 355: یک فانتزی آرام

پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 19:47

مگر من دل ندارم؟ دیدید! پس ثابت شد من هم دل دارم... حالا که من هم دل دارم، از یکی از فانتزی هایم برایتان می گویم.


اینکه یک کسی باشد که Lute بلد باشد بنوازد. حرفه ای مثل Yepes. حالا گیتار هم بود اشکال ندارد. اصلا گیتار باشد بهتر است. چون قطعات گیتار را که نمی شود با لوت زد همه اش را. شاید فردایش دلم خواست تانگوی تارگا را بزند... آها اصلا نگفتم فانتزی ام چه بود. خب... می گفتم. اینکه یک کسی باشد گیتار بلد باشد. بعد بداند که من از ته دل و با علاقه ی فراوان به اجرایش گوش می دهم (چون اگر نوازنده بفهمد علاقه مند نیستی، بدجوری می خورد توی ذوقش و بعد از اجرای اول، بهانه ی خسته بودن دست و مچ و انگشت و کمر و فکر و اینها را می آورد و دیگر برایت اجرا نمی کند) . بعد که دانست، من دعوتش کنم خانه ام. خانه ام هم یک شومینه داشته باشد کنار یک پنجره که بالای سر طاقچه کار شده. یک چیزی مثل همان طاقچه ی سریال friends توی خانه ی مونیکا. بعد نور محیط را کم کنم و شومینه را روشن کنم. بیرون هم برف ببارد ریز ِ ریز. ساعت حدود 11 شب. بعد برایش قهوه درست کنم و چند دقیقه ای با هم گپ بزنیم. بعد گیتار را از کاور بیرون بیاورد. برگه نت هایش را هم مرتب کند بگذارد روی پایه نتی که برایش از اتاق آخری سمت چپ راهرو آورده ام. من هم دمپایی پشمی ام را در بیاورم و بروم چمباتمه بزنم روی طاقچه. بعد یادم بیاید که پتو نیاورده ام. یک فحشی به روزگار بدهم و بروم از اتاق خواب پتو مسافرتی را از زیر تخت در بیاورم و برگردم سر جایم و بشینم و پتو را هم بیاندازم روی پایم. بعد خیره بمانم بهش تا او شروع کند این قطعه را بزند.


بعد که تمام شد بهم نگاه کند و لبخند کمرنگم را ببیند و خودش بفهمد باید قطعه ی بعدی را بزند و لازم نباشد حرف بزنم. و شروع کند این را زدن. بعد از آن گیتار را تکیه بدهد لبه ی صندلی و قهوه اش را سر بکشد. من هم به گیتار نگاه کنم و نوک انگشتانم مور مور بشود ولی دست نبرم و گیتار را بر ندارم. منتظر بشوم قهوه اش تمام بشود. بهش بگویم یک قطعه ی شادتر بزند. باخ هم کم قطعه ی شاد ندارد! او هم شروع کند این را بزند و من خنده ام بگیرد... و آخرش که پرسید چرا خندیدم، من بگویم یک زمانی من هم این را می زدم. او هم بخندد. بعد بگوید که بس نیست انقدر باخ زدم؟ من هم بگویم چرا که نه؟! اگر می توانی کاپریچوی تارگا را بزنی. بعد به دلیلی که نمی دانم چیست بگوید که نه! آن یکی را نمی زنم. من هم بگویم پس حالا که اینطور شد آندالوزا را بزن. او هم چشم گرد کند که اووو! چقدر خوش اشتها! من هم شانه بالا بیاندازم. او هم بگردد صفحه نتش را از لای ورق هایش بیرون بکشد و بگذارد روی پایه نت. یک قلنجی از انگشتانش بشکند و دست به هم بمالد، و گیتار را بردارد و شروع کند. بزند و بزند و بزند و ... و من رویم را برگردانم سمت پنجره. و به دانه های برف نگاه کنم که با تمپوی آندالوزا دارند می بارند.


خب... پول از کجا بیاورم خانه بخرم؟ آنهم جایی که برف می بارد...

امضاء: خزنده ی فانتریک  

روز 354: 73% خواب-27% بیدار

پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 14:38

محققان دانشگاه ملی خزستان به راز کش آمدن زمان پی بردند.


محققان دانشگاه ملی خزستان، به سرپرستی پروفسور امیلیانو خزنده پور در آزمایشگاه تحقیقاتی این دانشگاه به رابطه ی نسبی بودن زمان و سطح هوشیاری افراد پی بردند. در این تحقیق که در مدت 2 سال و با مشارکت 24 محقق صورت گرفت، چنین اثبات شد که زمان، صلب نبوده و با توجه به میزان هوشیاری افراد، کش می آید.


امیلیانو خزنده پور در این رابطه گفت:" برای فرد "الف" با سطح هوشیاری فرضی 90% درصد، در برابر فرد "ب" با سطح هوشیاری 20% ، زمان مشخص t به اندازه ی 4.5 برابر بیشتر حس می شود. بدین ترتیب است که فردی که در خواب کامل به سر می برد، مدت زمان طولانی مانند 10 ساعت را بیشتر از چند ثانیه حس نمی کند."


پروفسور خزنده پور همچنین افزود:"یافته های جدید، با تحقیقاتمان در باره ی رویا نیز هماهنگی دارد. پیش از این اثبات شده بود که به هنگام دیدن رویا، سطح هوشیاری فرد از 0 به چند درصد بالاتر می رسد. به همین دلیل است که دیدن رویا، زمان حس شده در خواب توسط فرد را افزایش می دهد."


لازم به ذکر است که پروفسور خزنده پور، رابطه ی میان "استرس" و "کش آمدن زمان" را رد نموده و بیان داشت:" این باور رایج میان مردم که هرچقدر بیشتر منتظر فرد خاصی یا رخداد خاصی باشید، زمان بیشتر کش خواهد آمد، کاملا نادرست است. در این مواقع خاص، شما زمان را طولانی تر حس می کنید، چون انتظار، شما را به سطح بالاتری از هوشیاری رسانده است."


هوشیار باشید و از وقتتان استفاده کنید. همین...

امضاء: واحد خبری بی واژه های قلم یک خزنده- دانشگاه ملی خزستان- رم  

( تعداد کل: 20 )
   1       2       3       4    >>