روز 383: در باب تربیت انسان

پنج‌شنبه 19 آذر 1394 ساعت 20:48

ظاهر قضیه این بود که همه چیز از انیگما و جنگ جهانی شروع شد. ولی در اصل معلوم نیست آلن تورینگ ایده ی ساخت یک ماشین محاسبه گر را از مغز انسان الهام گرفت یا خیلی تصادفی بعد ها معلوم شد که مغز ما هم انگار (به قول معروف) یک ماشین محاسبه گر الکتروشیمیایی هست. حالا فلاسفه ی ذهن و محققان علوم کامپیوتر نسبت به باقی دانشمندان،‌خودشان را بیشتر صاحب "مغز بشریت" می دانند! چون انگار کامپیوتر مدل دقیق تری را نسبت به مدل های قبلی از ذهن انسان نشان می دهد. اوپن پرابلم هستی انسان و مهم تر از آن، "من"ی که توی بدن فیزیکیمان جا خوش کرده، بازیچه ی دست همه شده است. از جامعه شناسان و روانشناسان بگیر تا بیولوژیست ها و ژنتیست ها (کسی که محقق علم ژنتیک هست می شود ژنتیست؟!). جامعه شناسی می گوید فرهنگ و جامعه ما را می سازد. ژنتیک می گوید ژن ها، روانشناسان به آن 2-3 سال اول زندگی گیر می دهن؛ الان هم دور، دور ِ کامپیوتری هاست.


خلاصه اینکه بخشی از این علوم کامپیوتر که دستپخت مهندسان و بیولوژیست هاست، حسابی جای خودش را توی دل ما پیدا کرده. هم از این جهت که پیشرفت فوق العاده ای در بحث هوش مصنوعی بود، هم مدل کارآمدی برای مدل سازی مغز انسان. و آن هم چیزی نیست جز مدل شبکه ی عصبی. مدلی که من می خوام به کمک آن یک کمی حرف بلغور کنم توی این پست...


باز هم بخواهم خلاصه بگویم، الگوریتم یادگیری و شبکه ی عصبی ادعا می کند که:" شبکه ی متشکل از نورون های ما که یونیت های activation function ی هستند، یک زمینه ی ثابت و خنثی برای یادگیری ما آدمها بحساب می آیند. این شبکه ی خام را با یک سری training set آموزش بده، تا شبکه چیزی را که می خواهی یاد بگیرد. training set هم یعنی الف آنگاه ب. مقدمه ها را نشانش بدهی و بعد هم بگذاری نتیجه را ببیند. مثلا... فرزند شما به سنی رسیده که با مفهوم "مکالمه" آشنا هست. می داند این ابزار برای برقراری ارتباط تدوین شده. کسی را می بیند که حرف می زند، و کسی را می بیند که گوش می دهد. ولی هنوز وسیله ای به نام "تلفن" را نمی شناسد. اولین باری که یک بچه با تلفن آشنا می شود زمانی هست که تلفن "زنگ می خورد" و شما می روید گوشی را بر می دارید و می گویید: "الو؟" این همان کاری هست که بچه های کوچک انجامش می دهند و ما هم غش غش می خندیم و شیرین کاریشان دلمان را قنج می برد! بعد که با پدیده ی تلفن آشنا شد، یک کمی حواسش جمع تر می شود و می بیند شما گوشی تلفن را بر می دارید و شروع می کنید به حرف زدن. از قبل هم می دانسته که حرف زدن باید با دو نفر انجام بشود. پس تلفن هم انگار "یک نفر" هست! و شما همانطور که با دوستتان حرف می زنید، با تلفن هم حرف می زنید. بعد از مدتی که صدای پدربزرگش و عمویش و آدمهای آشنای دیگر را از توی تلفن شنید، می فهمد که شما با خود تلفن صحبت نمی کنید، بلکه از طریق تلفن با کس دیگری حرف می زنید. شاید اول ها فکر کند آن آدمها توی تلفن هستند! ولی در ادامه از این اشتباه هم در می آید و بالاخره شبکه ی عصبی ذهن کودک "تلفن" را با شکل وسیله اش و نوع کاربری اش برچسب می زند و در خودش ذخیره می کند.


برای همین هم هست که مثلا می گویند وقتی بچه ای حرف بدی می زند، دعوایش نکنید. چون جلب توجه برای بچه به معنای پاداش هست. و "الف آنگاه ب" ای که شبکه ی یادگیری ذهن بچه دارد دریافت می کند این است که:"هر وقت من فلان کلمه را می گویم به من توجه می شود" و برای همین هم هست که بچه ها بیشتر به رفتارتان حساس هستند تا به حرفهایتان. بچه ی شما موبایل را می شناسد و می بیند هر زمان که زنگ خورد، بلا استثنا با سرعت تمام می روید سراغش و شروع می کنید کار کردن با آن. در حالیکه اگر کسی صدایتان کند، شاید یک "الان میام"ی می گویید و یک دقیقه بعد می روید پیش فرد مذکور. پس می فهمد که اولویت پاسخ به گوشی موبایل بیشتر از پاسخ دادن به یک انسان است. و می فهمد که وقتی از سرکار می آیید قاعدتا باید بروید سری به ایمیل و خبر آنلاین و یوتیوب و تلگرام بزنید و بعد بیایید یک سلامی هم به باقی اعضای خانواده بکنید. می فهمد که گفتگوی منطقی و بلند مدت اصولا جایی در برقراری روابط ما ندارد. چون یا همه چیز باید با سکوت حل بشود یا با دعوا. می فهمد که نقد کردن و تفکر انتقادی چیز بدی هست. چون کسی جرات ندارد به شما حرفی بزند و از شما انتقاد کند.  همه ی این training set ها را شما و ما به خورد کوچکترها می دهیم و 2 سال بعد تعجب می کنیم که چرا این نسل جدید انقدر معتاد لپ تاپ و تبلت و گوشی شده است.


این حرفها که همان حرفهای تکراری و شعار "فرزندانتان از شما یاد می گیرند" بود. چیز جدیدی نبود؛ در واقع می خواستم این را از شما بپرسم که: چند درصد نیاز های ما واقعا ریشه در سالیان دور و دراز دارند؟ چند درصد نیاز ها، توی همین یکی دو ساله به ما تحمیل نشده اند؟ اگر فکر می کنید شبکه ی یادگیری شما کارش را تمام کرده و یک گوشه افتاده سخت در اشتباهید. شما هم 24 ساعت روز دارید training set دریافت می کنید و آموزش می بینید. شما هم آموزش می بینید که برقراری ارتباط از طریق تلگرام خیلی راحت تر از تلفن زدن هست. یاد می گیرید که برای شاد بودن باید به کانال های طنز join شد به جای اینکه بروید یک مجله ی کاریکاتور ورق بزنید. یاد می گیرید که حوصله سر رفتنتان را با سلفی و داب اسمش رفع کنید نه با یک کتاب یا بازی کامپیوتری یا شهر بازی و پیک نیک. من نمی گویم تلگرام و کانال و سلفی چیزهای بدی هستند. فقط می خواهم بپرسم: آیا اعتیاد ما به اکسسوری های یکی دو سال اخیر واقعا ناگزیر بوده است یا نه؟ یک طرف طیف پاسخگویی به این سوال "پدربزرگ" ها جا دارند. کسانی که در جواب به سوال می گویند:"ای بابا زمان ما ..." و طرف دیگر طیف هم "به روز ها و آپدیت شده ها". واقعا پاسخ درستی شاید برای این سوال وجود نداشته باشد و پاسخ هر کس به شخصیتش بر گردد. یک کارکتر دینامیک و برونگرا شاید همگام با آخرین اکسسوری های سبک زندگی مدرن جلو بیاید و اصلا حوصله اش نشود از دور یک پدیده را نگاه و قضاوت کند. یک کارکتر استاتیک و درونگرا هم همیشه مخالفتی در برابر تکنولوژی و "تازه" ها داشته باشد و به همان کتاب و شطرنج و گوشی 1100 و دور همی های دوستانه اش بچسبد. اما اول و آخر من فکر می کنم شاید بد نباشد مکانیزم "ذهن انسان" را در برابر training set های جدید زندگی بدانیم. اینکه چقدر ساده "عادت" می کنیم. اینکه چقدر ساده یک آپشن تبدیل به اکسیژن ضروری زندگی مان می شود. اینکه چقدر می توانیم ساده تر از این زندگی کنیم و نمی کنیم یا چقدر می توانیم مدرن تر از این باشیم. اصولا یک حقه ی بازار ارائه ی کالا به ما این است که توی مغزمان فرو کند که"هر چیزی که در اختیار توست، برای توست" و اینترنت هم همه چیز را که در اختیار ما قرار می دهد. شاید بهتر باشد هر از چندگاهی ورودی های زندگی را فیلتر کنیم. و برای خودمان "سبک"ی در زندگی داشته باشیم. پسری باشیم که حوصله ی کلیپ های 20 ثانیه ای شبکه های اجتماعی را ندارد. یا دختری که از ادا در آوردن های داب اسمش و اینستا خوشش نمی آید و دوست دارد وقتش را با عکاسی کلاسیک با دوربین های آنالوگ و پیدا کردن سوژه های ناب بگذراند  یا خزنده ای که حال آپدیت کردن 100 تا پروفایل توی 100 تا شبکه ی اجتماعی را ندارد. دانشجویی که نمی خواهد راجع به تلخترین اتفاق جامعه، مسخره ترین جوک ها را بشنود، کارمندی که دوست ندارد بجای بازی با بچه هایش و گفتگوی صمیمانه با همسرش، 50 تا سایت خبری را دنبال کند، مادری که به جای کورکورانه بلعیدن نکات علمی بدون منبع شبکه های احتماعی، می رود یک کتاب 100 صفحه ای شیوه ی تربیت فرزند می خواند، پدری که هنوز عشقش این است که چایی از دست فرزندانش بگیرد و بنشیند کتابش را بخواند... همین!

امضاء: خزنده ی سردرگم  

نظرات (3)
پنج‌شنبه 26 آذر 1394 ساعت 16:33
سلام خزنده جان
من ولى اعتراف میکنم خیلى وقت بود اینجا نیومده بودم:دى
قالب وب مبارک:))
این داستان هوش مصنوعى خیلى جذابه به نظرم.کتابى چیزى تو این زمینه میشناسى معرفى کنى عایا؟
و این که کلى تحت تاثیر متن قرار گرفتم.و از یه لحاظ هم خوشحال شدم.از این که لااقل خیلى از کسایى که میشناسم اینجورى ان که حال یه سرى چیزا رو ندارن:دى مثلا خودم که حال اینستا رو ندارم اصن.فقط همین مونده که اکانت جانمو پاک کنم که لااقل بهونه اى واسه گله کردن بقیه نباشه:دى
اما خداوکیلى بدجورى تکنولوژى زده شده ایم....من به شخصه اعتراف میکنم:(( و واقعا هم مایه ى تأسفه...
پاسخ:
علیک سلام. خوش آمدی هر زمان که سر بزنی!

کتاب که زیاد هست. بستگی به این داره که از چه کانالی واردش بخوای بشی. مهندسی به قضیه نگاه کنی، یا علوم کامپیوتری، یا فلسفی... اگه زیاد نمی خوای درگیر الگوریتم ها و معادلات بشی و صرفا می خوای با فلسفه ش آشنا باشی، یه کتاب خوب برای هوش مصنوعی و ذهن انسان کتاب «درآمدی بر فلسفه ی ذهن» جان سرل هست. اگه بتونی انگلیسیشو بخونی که عالیه چون ترجمه ش یکم زیادی مزخرفه!.. مستند هم زیاد هست ها راجع به همین موضوع. اونا هم مستندای جذاب و پر محتوایی هستن

+ تکنولوژی هم دیگه ما رو زد! کجا فرار کنیم دیگه...
دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 20:58
حالم بده کلا. اومدم همه حرفامو نوشتم تو وبلاگم ریختم بیرون. یک کم بهتر شدم ولی خب کامل افاقه نکرد.
اومدم اینجا رو خوندم. باز یک کم خوب شدم.
مرسی
پاسخ:
همیشه خوب باشی
شنبه 21 آذر 1394 ساعت 04:24
عاقا قالب جدید مبارک :دی
خیلی هم شیک و مهندسانه :)

+من خودم ترجیح میدم همیشه با آخرین اطلاعات آپدیت باشم, اما خیلی سخت اجازه می دم تکنولوژی رو زندگیم تاثیر بذاره مگر اینکه وااقعا چیز به درد بخوری باشه.

الان سالهاست اطرافیان هرکی گوشی آخرین سیستمش هر عیب نرم افزاری پیدا می کنه میاره ش پیش من, اما خودم همچنان به جاوا وفادارم...
و عوض اینکه خودمو درگیر اینستا و تانگو و این زهرماریا کنم سعی می کنم بیشتر از زندگی لذت ببرم. بیشتر کتاب بخونم. فیلم ببینم. برم کوه و سیب زمینی ذغالی بخورم... این نوع تکنولوژی بجای اینکه زندگی مردم رو بهتر کنه داره نابودشون میکنه.. حداقل اونایی که "استفاده ی درست" ش رو بلد نیستن رو
پاسخ:
خوبه نه؟!! چشمم خسته شد از بس قهوه ای بود قبلی!

+ اطلاعات توی یه زمینه ی تخصصی داشتن که اصلا شرط اول رقابته! حتی استفاده از تکنولوژی مربوط به حرفه هم همینطور. درد من، دقیقا همون پذیرفتن کالاییه که دقیقا اول ارائه شده بعد تقاضا بوجود اومده. من هم همین حس نابودی بقیه رو دارم منتهی زیاد به روی خودم نمیارم چون جوابی که بقیه بهم می دن رو می دونم چیه و کاریشم نمی شه کرد
خلاصه که سیب زمینی زغالی و کوه و فیلم و کتاب نوش جون! خوب کاری می کنی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد