X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

روز 386: Let's roam

پنج‌شنبه 26 آذر 1394 ساعت 18:46

گام برداشتن، راه رفتن... شاید برای رسیدن، شاید هم صرفا برای رفتن، همانطور که ما اسمش را می گذاریم پیاده روی، یا گز کردن خیابان ها،، ولچرخی، خیابان گردی... راه رفتن بخشی از زندگی ما دوپایان هست که به پس زمینه رانده شده. چون کم پیدا می شوند آدمهایی که راه رفتن را برای خودش بخواهند! من یکی از آنها هستم و به شما اطمینان می دهم که کم پیدا می شوند اینجور آدمها. شاید به هر کسی بگویی ادعا کند که عاشق پیاده روی هست. ولی اصولا ۹۰٪ آنها به یک پیاده رفتن ۱۰ دقیقه ای چهار راه ولیعصر تا میدان انقلاب، آن هم برای رسیدن به جایی، می گویند «پیاده روی»، و طولانی تر از آن می شود «دیوانگی».


فعلا مزایای پیاده روی به عنوان یک نرمش روزانه را بگذارید کنار. حداقل من که نمی توانم به راه رفتن توی دود غلیظ و ترش خیابان های تهران «سلامتی» نسبت بدهم. غیر از آن، پیاده روی بهترین زمان برای فکر کردن هست. همینطور که قدم از قدم بر می داری، افکار هم جای درست خودشان را توی ذهن پیدا می کنند. وقتی سرت پایین هست و ناخودآگاهت دارد تو را از لا به لای تنه ی مردم و بوق ماشین های دیوانه عبور می دهد، پشت چراغ قرمز عابر پیاده نگهت می دارد و راهت را به سمت پیاده رو ها کج می کند، می توانی به هر چیزی که تا قبل از این آوار شده بود روی سرت فکر کنی. خودشان دسته بندی می شوند، راه حل ها کم کم پیدایشان می شود، به خودت فکر می کنی، و دیگران، دهانت بسته هست و لازم نیست کسی را چیزی را قضاوت کنی. فقط فکر می کنی. بعدش هم...دیگر خیالت راحت هست چون کسی نیست که بگوید «چیه... توو فکری؟!!»


دیشب که از نمایشگاه الکامپ و غرفه ی دانشگاه بر می گشتیم، به پیشنهاد من با رفیقم شروع کردیم پیاده آمدن از سمت نمایشگاه بین المللی به طرف چهار راه ولیعصر. این نوع پیاده روی های دو نفره البته دیگه جنبه ی تفکر تک نفره ندارد. اما مصاحبت های خوبی رویش می چسبد! این برای بار چهارم یا پنجم بود که این مسیر را پیاده می آمدم. شب که برگشته بودم خانه داشتیم با پدرم پز پیاده روی هایمان را می دادیم، و من غرق شدم در خاطراتم، و به تمام پیاده روی های دیوانه واری که تک نفره یا دو نفره و چند نفره داشتم...


- همین پیاده روی دیشب... حداقل سه بار دیگرش را یادم هست. یک بار تنهایی و دوبار هم با دوستان. یک مسیر سرازیری ۱۳ کیلومتری. از داخل نمایشگاه تا سر چهار راه طالقانی



- قرار بود از دانشگاه برویم خانه ی رفیقم برای فوتبال. ترم آخر کارشناسی بود و  بار سنگین «ما تلاش نکردیم» روی دوشمان. از دانشگاه به سمت نشاط رفتیم و آنجا دوستش آمد و ما را با ماشین برد رساند خانه... ۵.۶ کیلومتر



- وقتی که این فیزیکدان ساکت ما می رفت کتابخانه ی تقاطع طالقانی-شریعتی برای کنکور می خواند، و یک بار یک دور قمری ۷.۵ کیلومتری یک ساعته زدیم تا خیابان جمهوری. ایشان از قهرمانان پیاده روی بوده و یک بار پیاده روی بالایی را با همین ایشان رفتیم



- اگر خل بازی راهنمایی ام را حساب نکنم، این پیاده روی می شود اولین پیاده روی طولانی ام. با یک همراه البته. از ساعت ۶ بعد از ظهر پاییز ۸۹. برای استارت خیلی خوب بود! اصلا فکر کنم همانجا بود که به لذت پیاده روی پی بردم. ۸.۷۲ کیلومتر



- و در نهایت روز کنکور ارشد بود. اصلا نمی دانستم چه حسی باید داشته باشم. فشار وحشتناک روحی برای قبولی کنکور و سوتی های مسخره توی یکی دو تا سوال قاطی شده بود با حس آزادی بعد از کنکور و مقدار بی نهایت ثانیه وقت آزاد بعد از آن... از ساعت ۴ و نیم بعد از ظهر که از دوستانم خداحافظی کردم راه افتادم به سمت خانه و حدود ساعت ۹ شب بود که رسیدم.۱۳.۹ کیلومتر... تنهایی



- البته از اینها هم داشته ام که نخواهم یا نتوانم از اتوبوس و مترو استفاده کنم و برای کارم بروم این طرف و آن طرف. ولی خب با مقاصد شوم کاری بوده! و وسط روز هم بوده. تقریبا می توانم بگم تمام پیاده روی هایم از غروب شروع می شود. وقتی می توانیم توی تاریکی بخزیم اینور و آن ور، چرا که نه؟!



نه که نیچه خوانده باشم ها. همینجوری یک وری ازش نقل قول دیدم که: All truly great thoughts are conceived while walking

امضاء: خزنده ی رونده  

نظرات (9)
شنبه 28 آذر 1394 ساعت 17:45
پیاده‌روی عااااالیه
ولی وقتی به سن من برسی دیگه وقت و حس پیاده روی های طولانی مدت رو نداری مادر جان
پاسخ:
چه زود پیر شدی مااادر جان! همچین می گه انگار ۷۰ سالشه. اتفاقا اوج لذت پیاده روی توی شروع سن شماست. والا! دیده م که می گم
شنبه 28 آذر 1394 ساعت 01:14
حالا یه لب تاب و٤ تا دفتر کناب و یه جامدادی سرور علوم رو حمل کردی چیزیت شد؟پیش ترها قوی تر بودی
پاسخ:
قوی تر بودم. همین جامدادی سرور علوم کمرمو شکوند
جمعه 27 آذر 1394 ساعت 17:12
خب من فقط می تونم بگم از سر تا ته رشت رو که با پای تندم 3 ساعت طول کشیده رو طی کردم و نه بیشتر از اون...
تهران نوردی نکردم بگم از کدوم نقطه تا کدوم نقطه
ولی عین ابلها حدود یک ربع قک می کردن از نمایشگاه تا ولیعصررر وای چقد زییاد نوچ نوچ...
انگار مثلا میدونم از فلانجا تا بسارجا چقدر راه طولانیه:| بعد دیدم خدا رو شکر نقشه داره و میتونم راس راسی بگم چقددد زیااااد:)) این نقشه های بالا رو نگاه می کردم و می گفتم نوچ نوچ چقددد راااه رفته:|
پاسخ:
یه 10-15 کیلومتری رفتی پس فکر کنم! خوبه خوبه نوچ نوچ

یه چیزی که توی نقشه معلوم نیست اینه که شیب ولیعصر به سمت پایین خیلی زیاده. اگه از جنوب به شمال بخوام همین مسیرو برم شاید بیست دقیقه حداقل به تایمش اضافه بشه
جمعه 27 آذر 1394 ساعت 16:28
اینا پیاده روی گذاشتی اخه؟؟
بنده بارها و بارها و بارها در طی دوران تحصیلم مسیر میدان ونک تا سه راه جمهوری را به دلیل شلوغی اتوبوس ها پیاده طی نموده ام
پاسخ:
بابا ماراتن. بابا حد واصل میان میدان ونک تا سه راه جمهوری. بابا به دلیل شلوغی سوار اتوبوس نمی شوم شما که از قهرمانانی. ولی خب اینا پیاده روی هایی بود که همینجوری صرفا واسه راه ارفتن بود. نه چیز دیگه. دیگه خودت در جریانی دیگه!
جمعه 27 آذر 1394 ساعت 16:24
فیزیکدانان همچین موجوداتی هستند...
درصمن خبر دارم فیزیکدان مذکور قهرمان پیاده روی با حمل بارهای سنگین میباشد.انقدر ادم خفنی هست
پاسخ:
بعله. اون بدبختی که بار سنگین فیزیکدانو با خودش حمل می کنه هم خسته نباشه
جمعه 27 آذر 1394 ساعت 14:50
ریه شمارم میسازم.فقط با پیاده روی زیاد باید مقاومت کشش و خمشی ش بالا باشه ک حجم زیاد هوارو توش جا بده و گشاد نشه! فک کن گشاد بشه!بعد ریه ت آب بیاره!

+عادت های دیگه ت م روکن بذا دقیق سنتزش کنم.
تو قاموس م نیس کارم باگ داشته باشه!
پاسخ:
نه پیاده روی زیاد نفسگیر نیست. همون سایز نرمال بساز که جا بشه

+ لیست عادت های مربوط به ریه م رو می فرستم برات خوب مطالعه ش کن
جمعه 27 آذر 1394 ساعت 01:01
من طولانی ترینم فکر کنم از میدون تجریش تا میدون جمهوری بوود. هر چهار راه که میرفتم میگفتم بسه ولی به قدری فکرم درگیر بود که یادم.می رفتش.
پاسخ:
زیاده ها!! پس تو هم کرم روندگی داری! خوشوقتم... مشکل دقیقا همین تموم نشدنه. آدم نمی دونه کجا دیگه باید بیخیال ماجرا بشه!
پنج‌شنبه 26 آذر 1394 ساعت 21:23
++آدم با کیف میخوابه؟!

+نگاه تیز ناخودآگاهه.من نسبت به آنچه اطرافم رخ میده کاملا خنگ م.نگاه عکاس متوجه نادیدنی هاس!مث اوشین!میخوام شاگردش بشم ها!

+++شاعر میگه"مرد،برای رفع دلتنگیاش،گریه نمیکنه.قدم میزنه"اما زن،خسته تر ازین حرفاس.میخوابه
پاسخ:
خب بالاخره کیفتو می ذاری کنار دستت یا نه؟ خزنده می ره توش

+ نگاه تیز دقیقا ناخودآگاهه. منم نمی تونم تقلیدش کنم. همونطور که راه رفتن منم ناخودآگاهه! بخوای تقلیدش کنی کرامپ عضلانی می کنی... اوشین خوبه. اوشین حرفه ایه. مودبه. شاگردش بشو. فقط ریه ی منو بساز اول

+++ به شاعر از طرف من سلام برسون :دی
پنج‌شنبه 26 آذر 1394 ساعت 19:13
چرا خب آدم مفاصل عزیزشو آزار بده؟! چرا؟!
من دور دور شبانه بالاتر از پارک وی تا هرجا شد رو ترجیح میدم.هایده هم بخونه برام! فکرم نمکنم! احساس آزادی و سرخوشی مفرط به آدم دست میده.
پیاده روی خب یعنی چی پنج کیلومتر؟! همون انقلاب تا چارراه ولیعصر خوبه.یا چارراه تا میدون.البته تنهایی.البته تر اگه دوربین باشه با آدم.
برا فکر کردن، حال میده آدم دراز بکشه رو چمن، فکر کنه.یا کتاب بخونه فکر کنه! کلا افقی بودن به فکر کردن کمک میکنه که میگما!

+اینارو گفتم تا درک کنی چقد دوست داشتن پیاده روی برای پیاده روی رو نمیفهمم!
پاسخ:
مفاصل عزیز خب پس به چه دردی می خوره؟

خب شما چشم یه عکاس رو داری، و برای چشم یه عکاس شاید خیلی سخته تمام خیابون رو ignore کنه و به آسفالت زمین و نوک کفشش نگاه کنه. ولی باور کن اگه عادت داشته باشی، راه رفتن به مرااااتب از افقی شدن وضعیت ریلکس تریه! جدی می گم من افقی باشم خسته می شم ولی راه برم تا ته ماجرا رفته م.

+ منم نگاه تیز عکاس رو درک نمی کنم! دو دقیقه بخوام با دقت به اطرافم نگاه کنم دنبال سوژه، مغزم درد می گیره :دی

++ چمن خزنده داره. مارمولک و این صحبتا. بلند شدی کیف و وسایلتو بتکون
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد