X
تبلیغات
رایتل

روز 392: هیتمن و دوستان

چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 00:54

- بله... موفقیت تو، مثل موفقیت همه ی دوستانم برایم انقدر مهم هست. موفقیتت و آرامشت و حس غروری که درونت بیدار بشود! آنقدر مهم که هر طوری شده بتوانیم این انگیزه را درونت بیدار نگه داریم! موفق باش. تا آخر خط مثل یک نابغه جلو برو. مثل یک آدمی که کارگردان های هالیوودی دلشان می رود برای اینکه فیلم زندگینامه اش را بسازند! مثل آن آدمهایی که اسمشان درون آدم حسی از احترام بوجود می آورد. خلاصه که پروفسور شو برای خودت!... و ای دوستان دیگر. منتظر موفقیت تک تک شما ها در زمینه ی کاری و تحصیلی تان هستم. اینکه اسمتان را ورای زندگی خصوصی ام، یا ورای وبلاگتان، در صفحات اخبار ببینم. اینکه از آن بالا بالا ها برای همدیگر دست تکان بدهیم! تلاش می کنیم، اگر موفق شدیم که چه بهتر، اگر نشد هم تا آخر عمر با افتخار سرمان را بالا نگه می داریم.


- امروز وقتی داشتم برمی گشتم سمت متروی انقلاب، دوستان کلاشینکف به دست صدا زدند: آی آقا... می شه بیای؟

من هم بدون هیچ حرفی رفتم سمتشان

- می تونم کوله ت رو ببینم؟

- بفرما...

- دانشجویی؟

- آره

- چه رشته ای؟ چه دانشگاهی؟

- امیرکبیر. ارشد. رباتیک

شروع می کند گشتن. من هم دارم نگاهشان می کنم. بالاخره اینها هم وظیفه شان هست دیگر! چیز خصوصی ای هم که توی کیفم ندارم.

- فقط مراقب اون پلاستیک باشید

- چیه توش؟

- کتابه. امانته. لبه ش برنگرده لطفا...

پلاستیک را باز می کند و کتاب One hundred years of solitude را بیرون می آورد.

- زبان هم بلدی؟ ماشالا!... ببخشید مهندس که کیفت رو می گردیم. آخه می دونی چی پیدا کردیم از کیف به دانشجو؟

- چی؟

یک قوطی آبی از کنار دیوار برمیدارد و بازش می کند و نگهش می دارد جلوی دماغم. بوی تند حشیش می زند توی صورتم. سرم را می کشم عقب و دماغم را می خارانم و خنده ام می گیرد!

- تازه متاهل بود! ازش گرفتیم ردش کردیم بره. شانس آورد ازش گرفتیم. اگه توی دانشگاه پیدا می کردن چی؟

- کارتون درسته شما. مرسی. حالا من قیافه م به خلافکارا می خوره که شک کردید؟

- نه بابا! چون کوله داشتی گشتیم وگرنه قیافه رو که کاری نداریم! خلاصه ببخشید مهندس

- خواهش می کنم! خسته نباشید!


یاد بازی هیتمن می افتم که وقتی از درب گیت می خواستیم رد بشویم، باید اسلحه و اینها را یک جا قایم می کردیم که پایمان گیر نیافتد. این هم از شب پر هیجان ما.


امضاء: خزنده ی خطرناک  

نظرات (7)
جمعه 11 دی 1394 ساعت 02:21
این جمله ایهام داشت "آنقدر مهم که هر طوری شده بتوانیم این انگیزه را درونت بیدار نگه داریم!"

موفقیت شما هم برای ما بسیااار مهم و ارزشمنده که الا من خیلییییی در دسترس میبینمش.والبته کارخونه ت رو زدی من از الان استخدامم گفته باشم
اااا....نامرداااا.من مامور باشم عمرا جلوی تو رو نمیگرفتم.باز منو با کوله قرمزم بگیرن یه چیزی :))))
پاسخ:
ایهامش کو؟ بذار سر جاش منم ببینمش

موفقیت ما از جنسی خواهد بود که حتی شما که همین الان در دسترس می بینیش هم شوکه خواهی شد از دیدن موفقیت ما شما از همین الان استخدامی. مسئول سفت کردن پیچ ها حالا که اینطور شد! کم تیکه بنداز
نامردن دیگه... نااامرد. البته قیافه ی من کم به تروریستا نمی خوره
جمعه 11 دی 1394 ساعت 00:44
باشه پس بهشون میگم ی "خزنده ی دلگرم کننده" بود که گاهی به دروغ فریاد می زد:هیچ کس کمکم نکرد.
پاسخ:
نچ به حرفای من اعتماد بیشتری هس تا حرفای شما. ناسلامتی من خزنده ام. خزندگان دروغ نمی گویند
پنج‌شنبه 10 دی 1394 ساعت 00:57
من همیشه خودم رو تصور می کنم که توی برنامه ی "هپی توگدر" مهمونم. بهم میگن ی ترانه فارسی بخون، ولی هر چی فکر می کنم از هر ترانه ای فقط 1 بیت بلدم! میشه اونجا ازت به عنوان "خزنده ی دلگرم کننده" اسم ببرم؟
پاسخ:
خب بشین حفظ کن آبروت نره!!! آره اسم ببر. فقط توی مرام ما تک خوری نیست. از تمام خزندگان تشکر کن

من می خوام توی یه مستندی که نشنال جئوگرافیک مثلا می خواد در مورد نجات کره ی زمین و آب شدن یخ های قطبی بسازه شرکت کنم. چون قراره تا سی سالگی خودمو به زور بچپونم توی تیم های تحقیقاتی قطب شمال که می رن برای پروژه های حفظ محیط زیست. اگه هم ازم پرسیدن کی توی این راه بهت کمک کرد می گم هیچکی. فقط خودم
چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 22:56
واااای این مامورا قفل کردن رو من. تا الان 4 بار من رو گشتن.
بار اول تازه از دانشگاه برگشته بودم، تو راهه خونه بودم دمه ورودی 4 راه ولیعصر گرفتنم. منم یه ساک بزرگ داشتم کلی طول کشید. بعد چنتا ایستگاه بعدی که پیاده شدم بازم گشتنم
پاسخ:
۴ بار!!
پیشنهاد بدیم هرکی مورد گشتن قرار گرفته یه بارکد بزنن روی پیشونیش که دیگه حداقل تا فرداش دوباره نگردن!
چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 20:22
من میدونم یه زمانی اسمت رو توی بهترین شرایطی که میشه تصور کرد، از بهترین منبعی که میشه بهش رجوع کرد، خواهم شنید.
دیروز دور میدون آزادی داشتم به این قضیه فکر میکردم!
...

من که این کلاه کَجارو ندیدم!
پاسخ:
واقعا؟ کاش خودم زنده باشم و ببینم اون روزی رو که اسممو از منابع معتبر می گن!

+ ایستگاه مترو مشغول به فعالیتن برادران ‍زحمت کش
چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 15:03
میگی قوطی آبیو گرف جلو دماغت!بنظرم رسید مث ویسکی و خانواده شه!

+زود خبر بده!اکستازی بو نداره، حالا حمل ش راحته اما بپرس بذا با خیال راحت بذارم تو جیب م!
پاسخ:
نه منظورم رنگش آبی بود.قوطی کوچولو. در حد بسته ی آدامس اوربیت مثلاندش
+ اوکی. حالا تو فردا رو ببر. واسه شنبه برات می پرسم
چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 11:43
وای خزنده!وای!تو بوی حشیشو میشناسی؟!!
بعد یه سوال تخصصی!حشیش مگه مایع ست؟!!
یکی دیگه!مگه حشیش تو دانشگا جرمه؟!!

+حراست م امروز بمن گیر داد گف مانتوت کوتاهه!خبر از حشیش نداره احتمالا!
پاسخ:
چرا نشناسم؟ قیافه شم می دونم چجوریه. مزه شم خوبه. رنگشم به دل می شینه. حسشم بد نیست. خرید و فروششم پرسوده!
+ مایع چرا؟ نه دیگه گیاهه.
+ حشیش نه جرم نیست توی دانشگاه. ولی فکر کنم اکستازی جرم باشه دیگه. اونو شک دارم ترجیحا حمل نکن با خودت تا مطمئن بشیم

+ می گفتی بهش که ملت چیا دارن بره اونا رو بگیره. البته بذار من برم تو بعد تو بهشون بگو که منو نگردن
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد