X
تبلیغات
رایتل

روز 395: اثر پروانه ای

یکشنبه 13 دی 1394 ساعت 19:07

- امتحان اول را دادیم. بماند که استاد درس نیم ساعت دیر کرد و ما پشت در بسته ی کلاس منتظر بودیم. بعدش هم همه گوشی شان را در آوردند و تقلب را آتش کردند، بماند که هر 10 ثانیه یک بار یک "خزنده" می شنیدم به این معنی که: سریعتر بنویس! در کل امتحان اول ارشد خوب بود. همه شان را نوشتم، منهای یک سوتی مسخره، از آن سوتی هایی که سهم هر امتحان باید حداقل یکی از آنها باشد. حالا مشکل این نیست. اصلا فکر نمی کنم برگه ها را بخواهد انقدر دقیق تصحیح کند. مساله اینجاست که انگار می خواهد حالا حالا ها نمره ها را ندهد. و من نمی دانم کی نمره را وارد می کند که اگر کم بود، بروم اعتراض کنم، یا پروژه ها را که تحویلش می دهیم از کجا مطمئن باشم که یادش می ماند و نمره ها را درست می دهد؟ دوستم می گفت: نه به کارشناسیت که به 10 راضی بودی نه به الان که حاضر نمی شی 20 ت بشه 19. من هم جوابش را دادم: یک درجه الان منحرف بریم دو ترم بعد 10 کیلومتر خطا رفتیم! از همین جا سفت بچسبیم که آخرش باز حسرت های آشنا را نخوریم.


- فیلم اثر پروانه ای ضعیف بودن انسان را خیلی قشنگ نشان داد. اینکه هر چقدر هم زور بزند، و هرچقدر هم مطلع به عاقبت کارهایش باشد، باز هم یک پیچ و مهره شل می ماند و کارها خراب می شود. امروز دوبار، ضعف انسان را در برابر طوفان تصادف و شانس دیدم. یکی شان خوب بود البته. خواهرم تعریف می کرد که چطور فلانی را شناخته که او دوست همسر فلان دکتر بوده که آن دکتر از شاگردان فلان روانشناس برتر تاریخ علم بوده. و حالا می تواند کلی کمک بگیرد برای رفتنش و می خواهد مقاله نوشتن هایش را با کمک همان دکتر شروع کند... و من به او می گفتم که : "حالا دیدی درسته که می گن شانس در خونه ی کسی رو می زنه که تلاش می کنه؟!" و ته ماجرا به این فکر می کردم که چقدرررر تصادفی همه چیز درست می شود!

و دومین بار هم همان زمانی بود که شروع کردیم صحبت کردن در مورد 2-3 تا از خصوصیات عجیب و غریب اخلاقی من... و او هم سعی می کرد کندوکاو کند ریشه ی همه ی اینها را. و آخرش به این رسید که ثانیه ثانیه ی زندگی من همینطوری پیش آمده تا به اینجا برسم. و حالا چطور می توانم این شبکه ی تار عنکبوتی تصادف را بشکنم؟ کجا را باید درست می رفتم که نرفته ام؟ کدامشان را اگر طور دیگری می رفتم الان جای دیگری بودم؟ رمز گشایی جعبه سیاه انسان سخت تر از این حرفها است. شاید بهتر باشد بگویم: غیر ممکن تر از این حرف ها.



- امروز بر نفس اماره غلبه کردم و نرفتم دانشگاه! یکجورهایی زندگی ام داشت از هم می پاشید از بس که خانه نبودم. امروز ماندم و یک کمی اتاق را مرتب کردم. لباس هایم را شستم، بعد از سه هفته اصلاح کردم، یکمی هم ژنرالز بازی کردم. فردا خواندن امتحان بعد را شروع می کنم... 19 ام... ترم دوم دارد شروع می شود


امضاء: خزنده ی کِیاتیک  

نظرات (3)
سه‌شنبه 15 دی 1394 ساعت 09:34
میگم برو بهش بگو دیگه!برا شما نرماله که نگران باشید برا تمرین و پروژه...
پاسخ:
حالا ببین کی گفتم. من شونصد تا پروژه می دم بش یادش می ره آخر
دوشنبه 14 دی 1394 ساعت 12:06
این، از کجا مطمین باشم نمره پروژه میده واقعا مهمه!!
من با مامانم که تجربه داره مشورت کردم!گفتم استاد ما بی حافظه س، ازوناس که یادش بره نمره تحقیق و پروژه بده بعد بری پیشش بگه نمره محور نباش و علم بیاموز و اینا!و من میخواستم به استاد ایمیل بدم بگم آقا نمره منو بده ها!!!من پروژه دادم!بعد دیدم شاید رو تصحیح برگه اثر بذاره!!مامانم که با تجربه س گفت الان نگو!
یه وقتی که مطمین شدی تصحیح کرده اما نمره ها رو هنوز نداده بگو!حالا قراره هرروز برم ببینم تصحیح کرده یا نه!!
یه کارم میشه کرد!باخنده و حالتی که انگار اصلا هم مهم نیست آدم بگه...
واقعا مهمه!منم مسخره کردن دوستان!اما خب وقت گذاشتم!میتونستم اون وقتارو برم بازار تجریش عکاسی کنم از شور حضور مردم در روزهای قبل یلدا!
پاسخ:
روایت داریم این تابستون می شینه برگه تصحیح می کنه. چه خاکی بریزم به سرم پس؟ از کجا بدونم کی تصحیح کرده؟!
یکشنبه 13 دی 1394 ساعت 22:09
سلام
خیلی حالم خوب شد پستهاتو خوندم... افرین به تو با این همه انگیزه...
یه بار قبلا اشنا شدیم فکر کنم اردیبهشت بود... توی کف اسمت مونده بودم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد