X
تبلیغات
زولا

روز 421: سندروم ترم دوم

یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 ساعت 18:37

فرصتی یکهویی پیش آمد که بین گیر کردن های اعصاب خورد کن تصویر شبکه ی ۳ بازی منچستر، با دستی پر از اتفاقات و وقایع این چند روز بیایم سری بزنم به اینجا. واقعیتش این است که انگار تمام دانشجویان ارشد دچار سندروم ترم دوم می شوند: فشار قبری که از هر جهت وارد می شود و تو هر چقدر دست و پا می زنی بیشتر توی باتلاق بی وقتی فرو می روی. دستاورد انتزاعی دیگری از این دوره را می توانم با عبارت پارادوکس مضحک زمان روی اعصاب، یا Annoying ridiculous time paradox معرفی کنم. در این پارادوکس شما هیچ وقت زمان کافی برای انجام کارتان ندارید، یعنی زمان به سرعت باید برایتان بگذرد؛ اما در عین حال این دوره تمام نمی شود برود پی کارش. یعنی زمان نه تنها با توجه به مختصات ناظر نسبیست، بلکه برای یک ناظر خاص می تواند در آن واحد کندتر و تندتر بگذرد.


اتفاقات خوشایند و ناخوشایندی در این چند مدت افتاد. اولا اینکه پروپوزال را بالاخره نوشتم و تحویل استاد داور دادم. اگرچه ذهنم الان در وادی هوش مصنوعی می گذرد و اگر به عقب بر می گشتم شاید این پروژه را انتخاب نمی کردم، ولی انگیزه ی بالایی برای انجامش دارم. چون احساس می کنم این همان فرصتی هست که می تواند آینده ام را بسازد. این حس مدتهاست با من است و بنابراین فکر می کنم حقیقت داشته باشد.


مورد دوم اینکه کار تیم هم کم کم دارد به پایان می رسد. قسمت های مختلف ربات درست شده است. و تنها بخشی که برای تست باقی مانده کار من است. چون به علت فقر شدید هنوز رباتمان دست ندارد! و بنابراین تست اسکریپتی هم در کار نیست. با این حال دارم زورم را می زنم توی محیط شبیه سازی مشکلاتش را حل کنم تا بلکه فرجی شد و ربات کامل شد. دیروز یک تست نسبتا کامل را گرفتیم و نتیجه رضایت بخش بود. نمی دانم تیم به مسابقات می رسد یا نه، و همه مان می رویم یا نه. توی این دوره زیاد هم برایم مهم نیست. بیشتر ذهنم سمت کارهای شخصی تر خودم است. اما با تمام این تفاسیر امیدوارم این دو سه ماه سگدو زدن یک نتیجه ی کوچک هم برایم داشته باشد.


دیگر اینکه به فکر پروژه ی کسری خدمت هستم و منتظرم این فشار قبر ترم دوم تمام بشود تا بروم دنبالش. طبق یک حساب کتاب سر انگشتی اگر بخوام اپلای کنم، انجام پروژه ی کسری خدمت برایم حدود ۳۰ میلیون تومان سود خواهد داشت. بد نیست این حجم از بار هزینه ها را از دوشم بردارم. فقط هنوز نمی دانم اولویت کارهایم چیست... یعنی باید بدانم و می دانم! فقط یک کمی ناراحتم بابت این اولویت بندی. چون در این مورد کار اصلی ام توی اولویت سوم قرار می گیرد.


اوضاع موجودات زنده ی دور و برم هم خوب است. در واقع به فجیع ترین شکل ممکن در چندسال اخیر هست! ولی خوب از این جهت هست که حالا فکر می کنم تکلیف خودم را باهاشان معلوم کرده ام. بالاخره از این مشکلات همه دارند. کسانی که ادعا می کنند کمتر به بقیه توجه می کنند هم چون بیشتر از همه به بقیه توجه می کنند بیشتر این مشکلات را دارند! شاید وقت این هست که یک کمی بیشتر شبیه آن چیزی باشم که تظاهرش را می کردم. یک کمی بیخیال تر.


- پل طبیعت بروید. پارک طالقانی بروید. پشت پارک آب و آتش هم یک بوستانی هست که اسمش یادم نیست. آنجا هم بروید. یک تالار مشاهیر دارد، بنشینید برای خودتان موسیقی گوش بدهید. یک لیوان بزرگ شیرین گندمک بخرید، با چایی یا نسکافه. پلنیتاریوم البته پنج شنبه جمعه ها فقط باز است. الکی نروید جلوی درش پا تکان بدهید... اگر دوستتان بردتان آنجا تا حالتان جا بیاید، ازش تشکر کنید.

امضاء: خزنده ی پربار