X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

روز 448: چرخ برای چرخیدن است دیگر!

پنج‌شنبه 30 دی 1395 ساعت 00:36

این روزها واقعا دارم بزرگ می شوم. یعنی هر روزش را به اندازه  ی یک روز تمام بزرگ می شوم. چندین روز هست که صبح با اضطراب تمام نشدن کارم بیدار می شوم و شب با اضطراب شروع نکردن کار... ولی امروز پیش خودم فکر می کردم که حداقل نسبت به ۲ سال قبل، وقت کمتری برای افسرده شدن دارم. کار آدم را روی زمین نگه می دارد. آرزو و امید آینده بیشتر. کسی که کنارت باشد و با هم به آینده فکر کنید بیشتر تر!

می گفتم... این را می گفتم که بزرگتر می شوم روز به روز. مثلا به اندازه ای بزرگ شده ام که بدانم دیگر کمتر موقعی پیش می آید که آدم تمام بدبختی هایش را به سرانجام رسانده باشد تا نفسی تازه کند. این را فهمیده ام که مشکل پشت مشکل بوجود می آید و باید وسط همین مشکلات هیجان داشت و تفریح کرد. مثل امشب که با ۴ نفر از دوست داشتنی ترین هایم رفته بودیم بازی Escape.Me . از همان هایی که باید بعد حل کردن یک دو جین مساله، از یک زندانی مدرسه ای جایی فرار کنی. امشب بود که عزیزترین دلمان برگشت گفت که: «تا بیرون اومدیم باز استرس کارهامو گرفتم» و من هم دستش را به خنده کشیدم که «بیا پس برگردیم داخل دوباره»... و یکبار دیگر به این فکر کردم که چقدر کیف می دهد وسط هزارتا دغدغه، حداقل ۲ ساعت به گور پدر همه چیز بخندیم.

این روزها یقه مان را هزارتا دست گرفته و بدجور تکان می دهد. شور زدن دل بخاطر این و آن، درست و خراب شدن کارها، جیب پر و خالی، امتحانهایی که باید بدهیم و ایمیل هایی که باید بزنیم، مریضی ها و نگرانی ها،... ولی بعد حل کردن (یا شاید هم حل شدن) هر کدام از این مشکلها، یک قدم به یک «all ends well» غلیظ نزدیک تر می شویم. زندگی همین است دیگر. چرخ زندگی برای چرخیدن است. مشکل که نباشد می شود مردگی. فعلا زنده ایم. زنده ی زنده!


امضاء: خزندگان چرخنده  

روز 447: یک قاشق بیسکوییت خیس خورده ی مارسل پروست

سه‌شنبه 14 دی 1395 ساعت 12:30

اینجا نوشتن دیگر برایم حال و هوای نوستالژی گرفته... فاصله افتاده و نمی دانم اصلا این طور نوشتن چه جایگاهی توی روزمرگی هایم دارد. اما امروز، ظهر، وقتی که هیچ کسی توی آزمایشگاه نبود، و من از مصاحبه ی کاری ساعت ۹ برگشته بودم، یک لحظه احساس کردم همان فشاری را دارم تحمل می کنم که قدیمها سر و کله اش که پیدا می شد،  سریع می دویدم پای کامپیوتر و شروع می کردم اینجا نوشتن. برای همین هم دو دقیقه سرم را گذاشتم روی میز. چندتایی نفس عمیق کشیدم و آمدم سراغ اینجا.


نمی خواهم و حوصله اش را هم ندارم که فعلا از این حال و احوال چیزی بنویسم اینجا. این پست ۱۰۰٪ همان کاربری سوپاپ اطمینان را دارد الان، برای اینکه منفجر نشوم و خون و کثافت اینجا را برندارد! می دانید... همین الانش احساس آرامش بیشتری دارم. یک چیزی بود مثل سرطان حرف. نمی دانم... الان دیگر نمی دانم چرا آمدم. بیخیال


امضاء: خزنده ی فرار