X
تبلیغات
زولا

روز ۴۴۹: این بار...

شنبه 9 بهمن 1395 ساعت 13:25

زمانش که فرا برسد، متوجه خواهی شد... مثل گشتن به دنبال یک چهره ی نیمه آشنا میان خیل عظیم عابران پیاده رو، و شکی که با دیدن هر چهره می کنی که «آیا خودش هست؟» ... اما وقتی فرا می رسد، می گویی: «خودش هست!»


امید به موفقیت انسان را جلو و جلوتر می کشد. می گویی «شاید این بار...» اما می دانی نمی شود. ولی نمی خواهی حسرت انجام نداده هایت را بخوری پس تلاش می کنی و شکست می خوری. ولی زمانی فرا می رسد که یک صدا از درونی ترین لایه ی وجودت فریاد می زند: «ایندفعه وقتش شده!» . آنوقت می توانی یک نفس عمیق بکشی، پشت صاف کنی و با یک لبخند به تماشای اتفاقات بنشینی، چون قرار است بالاخره اتفاق بی افتد.


ترم (امیدوارم) آخر دانشگاه را شروع کرده ام. برنامه ها جلو نرفته اند ولی خیلی معلوم تر شده اند. به یاد ۴ سال قبل افتادم که توی چنین شرایطی بودم و می خواستم تمام تلاشم را بکنم که بروم و دیگر پیدایم نشود. ولی خب نشد... این بار هم به همین نقطه رسیدم ولی با یک دنیا تفاوت. ایندفعه احساس می کنم به اندازه ای درست و حسابی کار کرده ام که چند نفری آنطرف پیدا بشوند که برایم حداقل یکی دو تا تره خرد کنند. ایندفعه ددلاین ها را دقیقتر می دانم و جایگاهم را بهتر می شناسم. ایندفعه یک همراه مثل کوه محکم کنارم دارم و می دانم زیر پایم خالی نمی شود. ایندفعه به آزمایشگاه نقلی پر از کیس های رنگ و رو رفته ی مشکی و ۳-۴ نفر nerd فکر می کنم و یک استاد ریشو که هر هفته با هم جلسه داریم. ایندفعه به یک خانه ی کوچک ۵۰-۶۰ متری با لوازم خانه با گلهای ریز فکر می کنم و هوای یخزده ی پیاده روی های ۹ شب. ایندفعه به فرصتی فکر می کنم که نیاز نیست جانم از دماغم در بیاید تا بدستش بیاورم... فقط کافیست همینطور مطمئن پیش بروم تا اتفاق بیافتد.


از ۱۹ سالگی تا الان، شاید با وقفه های چند ماهه، همیشه جایی را داشته ام که بنویسم. هیچ کس دیگری تمام کلمه های این ۷ سال را یادش نمی آید غیر از خودم. بیش از چندبار به جمله ی «دارد اتفاق می افتد» رسیدم. خیلی وقتها آنقدر مطمئن بودم که تمام پل های پشت سرم را هم خراب کنم، اما هیچ وقت نشده بود. ایندفعه هیچ دلیلی برای شدنش ندارم، جز همان صدایی که از درونی ترین لایه ی وجودم می شنوم که: «خودت را آماده کن پسر»


دوست دارم بالاخره نوشته هایم اینجا، همه اش بشود ثبت خاطرات آماده شدنمان برای زندگی جدیدی که سالهاست بهش فکر می کنیم. شاید به همین زودی! اگرچه هر روزش یک عمر می گذرد. اما من اذیت کردن های زمان سیال را می شناسم. من خودم پادشاه ثانیه های لزجم. ما خیر سرمان همه شاگردان سالوادور دالی بوده ایم!


امضاء: خزنده ی درون شنو  

نظرات (1)
جمعه 15 بهمن 1395 ساعت 17:25
عالی مینویسی فقط همینو میتونم بگم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد