روز ۴۶۷: شب

سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 01:19

باد پنکه نصفه و نیمه می زند به بازوی سمت راستم. صدایش البته تمام و کمال می پیچد توی گوش و خلسه القا می کند. اگرچه به اندکی زور پلک هایم را باز گذاشته ام و دنبال یکسری اسم و شماره در صفحات وب می گردم. سکوت... منهای صدای چرخ ماشین ها که ۱۹ سال شده که همراهم هست. داشتم به این فکر می کردم که آخرین باری که یک مساله ی انتزاعی را پی گرفتم و راجع بهش یک دو جین فکر کردم و دو برابرش را نوشتم کی بود. خیلی وقت پیش بوده... آنقدری که یادم نمی آید. شاید یکسال و نیم می شود که به قول کوندرا، وزن هستی تغییر یافته ام میخکوبم کرده به زمین خدا؛ همان چیزی که همیشه می خواستم. مگرنه؟ می خواستم آنقدر مشغول باشم که ذهنم حوصله ی تامل در بودن و نبودن را نداشته باشد. اگرچه دلم برای اندیشیدن به مکاتب فلسفی تنگ شده، با زمینی بودن فعلا راحتم.


امروز صبح سه تا فولدر موسیقی گرد و خاک گرفته را از ته انبار درایو کامپیوتر خانه کشیدم بیرون و شروع کردم گوششان کردن. نمی دانم چرا. اصلا نمی دانم چرا. شاید می خواستم برای چند دقیقه یک چیزی را حس کنم. چیزی که تا به یاد دارم شیرین بوده، ولی علی رغم طعمش، فرار هست و هر از چندگاهی گم می شود. موتزارت را باز کردم و دانه دانه، هر کدام برای ۱۰ ثانیه، و بعضی هاشان را به طور کامل گوش کردم. فقط نیاز داشتم اولش را بشنوم که تا آخرش را در ذهن با دور تند مرور کنم. بعدش هم رفتم سراغ بتهوون، و طبق معمول اگمونت را کامل گوش کردم. و سومی هم باخ بود. تمام سوییت لوت هایش و ویولن سوناتاهایش و فوگ ها و کنسرتو ها. نمی دانم چرا. بازهم نمی دانم چرا امروز این کار را کردم. ولی حس می کنم جان تازه ای گرفته ام. وقت شوپن نشد. فکر کنم آن هم چنین حسی به من بدهد.


خطرناک هست این شب. دارد دوباره یک چیزهایی را درونم به هم می زند. بهتر است زودتر بخوابم. شب خوش

امضاء: خزنده ی دوباره  

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد