یعنی مثلا من هم یک زنگ تفریحی دارم برای خودم!
همین تعمیرگاه بردن گیتار را می گویم. دیشب رفتم سر بزنم بهش و اوشون به من گفتند که آخر هفته درست می شود.
یا مثلا همین که همینجوری هوس کردم توی لوگو سازی بازی ManicMan شرکت کنم. حالا یکی نیست بگوید بابایت لوگو می زده یا مامانت. ولی خب پر رو بازی یعنی همین دیگر... شما هم یک موقعی خواستید مثلا زنگ تفریح کنید بروید گیتار بخرید و منتظر باشید بشکند. در همین حین که منتظرید بروید توی بازی لوگو سازی منیک من شرکت کنید، بعد که گیتار شکست بروید گیتار را بدهید تعمیر تا هم گیتار داشته باشید هم لوگوی وبلاگ.
امضاء: خزنده ی مفرح
موسیقی اش انصافا فوق العاده ست! درست مثل خود کارتون پلنگ صورتی...

هیچ وقت انقدر از نزدیک گوشش نکرده بودم!
Pink Panther theme- HenryMancini
فردا گیتارم را می خواهم بسپارم به دست یک جیزِز تا دوباره زنده اش کند. فردا نام گیتارم را لازاروس خواهم گذاشت...
امشب شب نشینی بود و پسرعمه ی ۱۳-۱۴ ساله ام هم آمده بود. همانی که تنبک و سه تار هم بلد است. ولی با خودش هارمونیکا آورده بود و نشست برایمان dark eyes زد و لاو تم گادفادر. من هم یکهو به اندازه ی ۲۰ تن دلتنگی روی دلم حس کردم. از یک سال و نیم قبل که گیتارم شکست تا همین الان که هنوز هم دست به هیچ گیتاری نزده ام. بهش گفتم گیتار با ساز دهنی و فلوت خوب مچ می شود! گفتم چه پیاتزولا هایی که با هم نزنیم! گفتم که من چه قطعه هایی از باریوس می زدم. گفتم که همین dark eyes را هم می زدم ۵ سال پیش. گفتم باخ می زدم و تارگا... البته همه ی اینها را توی دلم گفتم. گفتم که فردا می برمش برای تعمیر. فردا می خواهم ببرمش تعمیر...
امضاء: خزنده ی دلتنگ
از زمانی که ماشین های قلچماق یگان ویژه و امنیتی و اینها دم در ایستگاه های مترو نگه می دارند،کلا مکالمه ی افراد دور و بر شده تهدید داعش و وقایع پاریس. از زمانی هم که برایشان تعریف کردم ساعت ۱۰ شب دو تا مرد مشکوک را که چادر گل گلی سرشان کرده بودند و سریع از چهارراه ولیعصر رد شدند دیدم،می زنند توی سرم که: خاک بر سرت. اگه بمبی منفجر بشه مقصر تویی... من هم هی می گویم که خب برادران زحمت کش پلنگی پوش خدایی نکرده نابینا نیستند که. ۱۰ تایشان توی پیاده رو قدم می زدند. بعد دوستم می گوید هر روز به قیافه ی آدمها نگاه می کند تا تروریست ها را پیدا کند. من هم می گویم هر روز به پای مردم نگاه می کنم ببینم مکانیزم راه رفتن انسان یا به قول این مهندسی پزشکی ها gait چجوری هست.

حق هم با من بوده تا الان. دوستم بعد ۴ روز زل زدن به این و آن هنوز کسی را پیدا نکرده. ولی من بعد از۱ هفته چشم دوختن به پای تک تک آدمهایی که توی ایستگاه مترو از جلویم رد می شوند خیلی چیزها فهمیدم. مثلا اینکه می توانم ماهیچه ی پشت ساق پا را توی رباتم با یک آرتیفیشیال ماسل مدل کنم تا دیگر نیاز به موتور دورانی مفاصل نباشد. یا اینکه CPG قدم زدن انسان را می شود با دو عملگر پسیو در زانو و دو عملگر اکتیو در مفصل مچ پا تولید کرد... گردنم هم درد می کند از بس موقع راه رفتن به پاهای خودم خیره شده ام.
امضاء: خزنده ی حواس جمع
هر جوری حساب کردم دیدم یکبار برای همیشه باید جسارتی که بوی حماقت می دهد را تجربه کنم. راستش اگر اعصابم بخاطر امروز و فردا کردن خورد نبوداین کار را نمی کردم. ولی همه چیز دست به دست هم داد تا امروز به مسئول آزمایشگاه یعنی همان دانشجوی ارشدی که خوشی زده زیر دلش اس ام اس بدهم:
- سلام. خسته نباشید. من جلسه ی امروز دکتر دیگه نمیام از طرف من تشکر کنید از ایشون
جلسه منظور n امین جلسه ی پروپوزال بود که قرار بود برگزار بشود تا استاد گرامی ناز عالی را کاهش فرموده و بر سر من منت فرمایند پروژه را به عنوان استاد راهنمای دوم همراهی کنند. من هم دفعه ی قبل که شدیدا بخاطر طرز صحبت کردنش حرص خوردم دیگر دیدم این یک بار را باید آبرو نگه دارم! و بیخیال استاد دوم شدم و برگه ی استاد راهنما را امضا کردم و تحویل دادم...
حالا در ادامه چند جور اتفاق می تواند بی افتد:
۱- من با قدرت تمام موفق بشوم و همه ی آنهایی که به پروژه خندیدند و گفتند نمی شود را ضایع کنم.
۲- با سرعت تمام زمین بخورم و جلوی همه ی آنهایی که به پروژه خندیدند و گفتند نمی شود ضایع بشوم.
خوبی ماجرا این است که مساله مرگ و زندگی هست. همین انگیزه ی خوبی هست برای خسته نشدن. بالاخره شاعر می فرماید که اگر شکست بزرگی توی زندگی ات نخورده ای معلوم هست که هیچ وقت برای رسیدن به هدف بزرگ تلاش نکرده ای.
امضاء: خزنده ی خشمگین