بی واژه های قلم یک خزنده
بی واژه های قلم یک خزنده

بی واژه های قلم یک خزنده

https://t.me/limbolurker

تعارف 81: شوالیه‏ ی ناموجود- ایتالو کالوینو

" تنها یک نفر میان همه، یعنی آژیلوف از این آسایش محروم بود. او درون زره سفیدش که از همه طرف با ورقه های فولادی پوشیده شده بود، زیر چادرش که منظم ترین و راحت ترین چادر ها در اردوگاه مسیحیان به شمار می آمد، در حالیکه سعی می کرد به حالت درازکش بماند، به فکر فرو رفته بود: نه از آن افکار رویایی و کاهلانه ی کسی که اسیر خواب است، بلکه استدلال هایی همیشه مشخص و سخت گیرانه..."


 
ادامه مطلب ...

روز 294: متروپارانویا

یک دختر حدودا 30 ساله، با ظاهر دانشجویی و یک کوله روی پشتش. سرش پایین است و انگشتش به سرعت روی صفحه ی گوشی می لغزد. یک قدمی با لبه ی سکو فاصله دارد. هر 10 ثانیه یکبار گردن می چرخاند سمت چپ و دنبال نور چراغ مترو توی عمق تونل می گردد، و چون چیزی پیدا نمی کند دوباره سرش گرم گوشی می شود.


یک قدم به سمت راست، و یک قدم به عقب ِ دختر که برویم به یک پیرمرد لاغر می رسیم. لباس راه راه سفید و آبی آسمانی اش توی تنش شل و ول مانده و آخرش را هم فرو کرده توی شلوار پارچه ای قهوه ای سوخته. کفش هایش از این طبی چرمی های واکس نخورده است. دستش یک روزنامه لوله کرده و دائم دارد با حالتی عصبی آن را فشار می دهد و ول می کند. موهای پرپشتی دارد، جوگندمی، به سبک آل پاچینو یک رشته موی فکلش افتاده جلوی صورت. نگاهش قفل شده روی دختر 30 ساله... یک دقیقه می گذرد و اگر مثل من به مرد خیره باشید می بینید سانت به سانت دارد به دختر نزدیک می شود. دختر هم حواسش بین گوشی و تونل مترو به دو قسمت مساوی تقسیم شده و چیزی برای پشت سرش نمانده. بلندگوی سالن اعلام می کند:"مسافرین محترم لطفا از لبه ی سکو فاصله بگیرید." پیرمرد خشکش می زند، "خط زرد لبه ی سکو حریم ایمنی شماست..."  دختر بیخیال هم یک قدم می آید عقب تر  تا خط زرد را رد کند. پیرمرد بعد از ده ثانیه باز حرکت می کند. پسر چاقی که جلوی پیرمرد ایستاده و تی شرت قرمزش خیس عرق هست یک نیم نگاهی به دختر می اندازد و یک نگاهی به مترو که بالاخره نورش انتهای تونل مشخص است. اما پیرمرد را نمی بیند، پیرمردی که حالا درست پشت سر دختر قرار گرفته. حالا اگر دستش را دراز کند می تواند به دختر برسد و ... اگر دلش بخواهد او را هل بدهد.

چشمم بی حرکت مانده روی این کادر سه نفره: آن دختر کی هست؟ دارد با دوستش اس ام اس بازی می کند. احتمالا از دانشگاهی جایی برگشته. البته این وقت تابستان؟ خب شاید مقطع ارشد یا دکتری هست. آمده کارهای مطالعاتی اش را بکند. چهار راه ولیعصر... یا می آیند اینجا برای کافه هایش، که ماه رمضان ها باز نیست، یا از دانشگاه. امیرکبیر، علمی کاربردی، هنر... بله. دانشگاه هنر. فکر می کنم چیزی توی مایه های مجسمه سازی خوانده. هم آنقدر ساده، نه مثل موسیقی و نقاشی که دانشجویانش تابلو ی اکسپرسیونیست متحرک باشند، هم آنقدر عملی که این موقع از سال کشیده باشدش بیرون از خانه برای کار در کارگاه و آتلیه. دانشجوی ارشد مجسمه سازی، چقدر زحمت کشیده به اینجا رسیده! خانواده اش چقدر دوستش دارند. آن دوستی که دارد باهاش الان حرف می زند چقدر دوستش دارد! چرا یک نفر باید انقدر روی شانس آخر عاقبتش به اینجا بکشد؟ 30 سال زندگی، تلاش، غم و خوشی، آخرش ختم بشود به زیر واگن های مترو. حیف. کاش پیرمرد لاغر مردنی کس دیگری را برای قتل انتخاب می کرد. کاش حداق آن مرد تی شرت قرمز حواسش جمع بود...



گذر سریع اولین واگن مترو از مقابل صحنه ی قتلی که اتفاق نیافتاد من را از جا می پراند... یک نگاهی به عقبم می اندازم. کسی نیست. یک قدم می آیم عقب تا از سکوی مترو بیشتر فاصله داشته باشم.


امضاء: خزنده ی متروهراس  

روز 293: کاپیتان دیوانه

دیشب هوس کردم یکی دو ساعتی پای دیوانه بازی های جک اسپارو بنشینم. آن موقع ها که دزدان دریایی کارائیب روی دور بود، زیاد از فیلمش خوشم نیامد، ولی حالا که برای بار دوم نگاهش کردم (مشخصا فیلم دوم سه گانه) دیدم بهتر از آنی بوده که فکر می کردم!


یک چیز ِ شخصیت جک اسپارو خیلی جالب است. آدم آخرش نمی فهمد همه ی این زیر آبی رفتن ها و موفق شدن ها و قسر در رفتن ها بخاطر شانسش است، یا بخاطر تلاش خودش. آدم نمی داند با خیال راحت قدم برداشتن روی عرشه ی بلک پرل که زیر حمله ی توپ جنگی است، و گلوله ها از چپ و راستش می خورند به در و دیوار و همه چیز را خرد و خاکشیر می کنند را نگاه کند، یا نقشه های بداهه اش توی قبیله ی آدم خوار ها یا فرارش از تُرتوگا با یک تابوت یا مهارتش توی نبرد با دیوی جونز را. جک اسپارو مشخصا مجموعه ای از شانس های خرکی و هوش و مهارت بی نظیرش است، بعلاوه ی یک قطب نما که به سمت هرچیزی که صاحبش دوست دارد نشانه می رود. آدم شانس بیاورد اینطوری در زندگی پیش برود! هم خودش عقل بکند، هم دست شانس، گلوله های توپ را از سمتت منحرف کند و ببرد بزند به سینه ی یک بدبخت دیگر. البته یکجایی یک حرف قشنگ هم می زند:"مشکل تو، مشکلت نیست. مشکل تو، شیوه ی برخوردت با مشکل هست."... نمی دانم، گفتم که شاید بعدا به یک دردی بخورد!



امضاء: خزنده، دزد دریایی  

روز 292: آماده باش

بدترین ها وقتی اتفاق می افتد که خیالت بابت همه چیز راحت باشد. وقتی فکر می کنی داری کارت را درست انجام می دهی، بقیه هم همینطور، روی دور شانس افتاده ای، اطرافیانت طبق انتظار رفتار می کنند، و نیازی نیست حواست به چیز دیگری باشد... وقتی فکر می کنی حالا که چند شب را بدون غلتیدن در لجن افکار بی سر و ته گذرانده ای، قرار است از این به بعد همه چیز خوب و آرام پیش برود. وقتی که سپرت را می اندازی، شمشیرت را هم فرو می بری در غلاف، و زنگ کشیده شدن تیغه ی محکم فولادی اش به لبه ی غلاف برایت به منزله ی آغاز دوران صلح است.


حتی اگر بدترین هم نباشد، بدترین خواهد شد، چون انتظار بهترین ها را داری و با کوچکترین اتفاق، می خورد توی ذوقت. فکر می کنی بدبخت شده ای، در حالیکه مثل گذشته هستی! آنوقت همان نگهبانی می شوی که 1000 شب در سرما کشیک داد ولی وقتی پادشاه به او گفت از فردا برایش پتو و لباس گرم دستور می دهد، شب بعدش یخ زد. چون خودش را در برابر سوز سرما بی دفاع حس کرد. چون توانست خودش را با پتو و لباس گرمتر تجسم کند.


همین...! حالا فکر می کنم دیگر نیاز نباشد به این دو سه شبی فکر کنم که عین روح وسط خانه سرگردانم و انگار جذام دارد دیواره ی داخلی بدنم را می خورد. چون یادم آمد این وضعیت همیشگی ِ من بوده. و دلیل نمی شود این چند روز و شبی که به هر علت سرخوش بودم، پایانی باشد بر وضعیتی که حداقل برای 6-7 سال تداوم داشته. حالا حالم بهتر می شود! چون می دانم خبری از پتو و لباس گرم نیست، و نیازی نیست با کسی راجع به چیزی حرف بزنم، و به دنبال مشکلی برای شرایطم بگردم. حالا می توانم مثل قبل کارهایم را بکنم، کتابم را بخوانم، فیلمم را ببینم، زندگی ام را بکنم... نمی دانم نیاز است برای بار صد و یکم هم تست بکنم یا نه، تا بالاخره به من اثبات بشود که تظاهر به خوشحالی و سرزنده بودن آخر و عاقبت خوشی ندارد! و اینکه همیشه باید بدانم که اتفاقات بدی در راهند، و من قرار است شبهای دیگری را هم در بی حوصلگی مطلق بگذرانم، و روز هایم را در بی اعصابی کامل. بگذارید بگویم: اسمش را می گذارید بچه بازی، مسخره بازی، افسردگی، دیوانگی. من اسمش را می گذارم یک تجربه ی اثبات شده، حاصل 24 سال زندگی با خودم. همم؟



امضاء: خزنده ی آماده باش  

تعارف 80: String quartet no.14: Death & the Maden- Schubert

The Maiden:

Oh! leave me! Prithee, leave me! thou grisly man of bone!
For life is sweet, is pleasant.
Go! leave me now alone!
Go! leave me now alone!

Death:

Give me thy hand, oh! maiden fair to see,
For I'm a friend, hath ne'er distress'd thee.
Take courage now, and very soon
Within mine arms shalt softly rest thee!"



همچین بد هم نیست آدم چند ماهی قبلتر، از مرگش با خبر بشود ها. می تواند خیلی کارها را بکند. اگر شوبرت باشد، می تواند یک استرینگ کوارتت بنویسد.

String Quartet No.14: Death & the Maden- Franz Schubert