آخرین باری که اینطور رگباری، بدون اینکه خودم بخواهم، آمدم توی صفحه ی مدیریت وبلاگ و همه اش احساس کردم باید یک چیزی بنویسم را یادم نمی آید. فکر کنم اصلا برمیگردد به دوران پیش از زلزله ی ۸ ریشتری بلاگفا و مهاجرت عظیم بلاگر های آواره به بلاگ اسکای و بلاگ دات آی آر. راستش یادم نمی آمد اصلا آن زمان ها چه احساسی داشتم که فرت و فرت می آمدم و از ترک روی دیوار می گفتم و از پرز قالی. ولی الان دوباره حسش کردم. و حالا می فهمم چرا یادم نمی آمد. چون این حس اصلا توضیح دادنی نیست و به دام کلمه نمی افتد Ergo به دام ذهن و حافظه هم نمی افتد. شما درد را یادتان نمی ماند. می ماند؟ مثلا وقتی به درد فکر می کنید یکهو دردتان می گیرد؟ نمی گیرد که. این هم از همان ها است. باید سرتان بیاید که متوجه بشوید.
و حالا هم اصلا نمی دانم قرار است چه چیزی بنویسم. این ها همه اش از نتیجه های علاف گشتن امروز بود. وقتی خط تکرار امن و امانی که برای خودت درست کرده ای را با دستهای خودت می شکنی همین می شود. مثل مواجه کردن یک بچه ی اوتیستیک با یک تغییر عظیم. چیزی که تا حد مرگ بترساندش. همانقدر بدمزه، و همانقدر خطرناک... البته دیگر سنی از من گذشته و ریش سفیدی شده ام برای خودم. الان کمترین خطر را برای زندگی خودم دارم و تکلیف خودم را با خودم می دانم. می دانم با یک روز هیچ کاری نکردن قرار نیست پشت کارهایم باد بخورد، ولی خب تا فردا باید تلاش کنم همین حس مسخره را از خودم دور کنم.
حالا که بحث مشغله شد، یک چیز خیلی شیرین در مورد یک زندگی شلوغ از لحاظ کار و درس هست. آن هم زمان های متوالی ای هست که ذهن آدم درگیر افکار ناخواسته نمی شود. خیلی حس خوبی دارد وقتی صبح توی مترو داری به یک چیز مسخره فکر می کنی، چیزی که از دیشب تا همان لحظه توی ذهنت بوده، ولی بعدش که می رسی به محل کار یا دانشگاه، می روی و می روی و می روی و یکهو نظرت جلب ساعت می شود و می بینی رسیده ای به ۸ شب و حتی یکبار هم به آن فکر مزخرف حواست نبوده. این هم همان پیوستگی ظریفی بود که امروز شکسته شد و من به همان ترک دیوار و پرز قالی فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم تا دوباره همان حس مزخرف نیاز به نوشتن و نوشتن و نوشتن درونم زنده شد و زنده شد و زنده شد...
با یکی از دوستان حرف می زدیم. و من گفتم که ایکاش زمستان فرصتی برای یک سفر کوتاه باشد تا من بروم شهرشان و حداقل برای ۴۸ ساعت نفس بکشم، چون اگر نشود می میرم... ولی الان می بینم اصلی ترین دلیل پیدا نشدن وقت تفریح خودم بوده ام. انگار ناخودآگاهم تمام روزنه های استراحت را خودش با دستهای خودش می بندد! شاید چون می داند این اتفاق می افتد. نمی دانم... هنوز باورم نشده که من کامل عوض شده ام. و تبدیل شده ام به یک ورکینگ ماشین که وقتی دکمه ی آفش را می زنی حوصله اش سر می رود.شاید مثلا آخر این ترم که ۵ روز نیمه خالی پیدا شد، دوباره خزنده ی خوش بگذران قبلی هم ظاهر شد و رفت خانه ی دوستش یک ۲۴ ساعت کامل را سوخت کرد. شاید هم یک سفر ۱۰۰ کیلومتری. شاید هم یک چرت زمستانی یک هفته ای با طعم ۱۰-۱۲ تا رمان.
امضاء: خزنده ی کلافه
اما استون
کاش از rachel mcadams استفاده می کرد :دی
نه اون زیاد خوب نیست همین اما استون خوبه D:
خزنده...خزنده سفر! سفررر! سفرررررررر
شهرشون:|
خدافظی
سفر؟؟ سفرر! سفرررر!
کاش اون وقته پیدا بشه...
گاهی وقتا عمیقا آدم نیاز داره به اون سوخت گیریه.
و اینکه اصلا اشکالی نداره از پرز فالی و ترک دیوار بنویسی, بعضی اوقات همین چیزا ذهن آدم رو خالی میکنه و ممکنه قاطی دری وری هاش 4 تا حرف درست یا یه ایده ی عالی هم به ذهنش برسه و باعث بشه یه اتفاق خوب بیوفته.
هو نوز؟
این مرحله ی رها کردن همه چیز و رانده شدن ایده ها به بخش ناخودآگاه،برای هر پروژه ای ضروری و لازمه. وگرنه هیچ وقت با کشتی گرفتن با ایده ها نشده به راه خوب دست پیدا کرد... باید باشه این تایم سوخت گیری باید.
پروفسور خزنده
اون قسمتی که گفتی ذهن متمرکز می شه روی کار و فعالیتش و دیگه افکار پراکنده از شعاع خارج می شن رو خیلی قبول دارم. اصلا می شه گفت بهترین فایده کار و شلوغی همینه! :)

جواب کامنت وودی آلن:
راستش من خودم بخاطر فونیکس فیلم رو دیدم، و به نظرم نقش یک فیلسوفِ عرق خور رو خیلی خوب ایفا کرده.
- به نظرم ببین. اما انتظار یک کار خوب، و حتا متوسط در حدِ نام "وودی آلن" رو نداشته باش :)
اصلا یکجوری خارج می شن که تا 24 ساعت پیداشون نمی شه دیگه!
+ من که شدید افت کردم توی فیلم دیدن و ایضا کتاب خوندن. ولی اینو می شینم می بینم بخاطر فونیکس. و بخاطر اون اما استون. جذابه