هست زمانی که یک نگاهی به خودم می کنم، یک نگاه به دور و برم، بعد ۲ روز می آیم عقب، دو روز هم می روم جلو، یک مستطیل بزرگ با طول ۴ روز و عرض ۱۰ کیلومتر می کشم روی نقشه ی زندگی ام، و می بینم حتی یک اتفاق قابل توجه هم توی این مستطیل وجود ندارد. نه یک اتفاق نه شانس نه حادثه نه هیجان... بعد حرصم می گیرد می آیم اینجا بنشینم آنقدر زل بزنم به کراسر چشمک زن تا یک چیزی بتوانم بنویسم. ولی نمی توانم بنویسم. پس بیخیال می شوم و با قبول اینکه زندگی فعلا هیچ چیز برایم ندارد برمی گردم سراغ کارهایم.
زمانی هم هست، مثل امروز، که باید ده دوازده تا پست را بچپانم توی یک پست و اینجا بگذارمش، تا مبادا خاطراتی از این بخش زندگی ام گم بشود، و بعدا که آمدم اینجا خودم را بخوانم ببینم که: ئه!! پس چرا بعضی اتفاقات خوب و هیجان انگیز ثبت نشده؟! این زمان ها قیافه شان مثل دکمه ی فست فوروارد ضبط صوت هست. مثل همین یک هفته که:
- در ادامه ی سرکشی به کتابفروشی های مورد علاقه ی سالهای دورم، که خیلی ناجوانمردانه و ناباورانه ازشان دور شده بودم، و به منظور بازپروری حس شیرین کتاب و کتاب خری و کتاب خوانی و کتاب گویی، با دو تن از دوستان دانشگاهی سری زدیم به شهر کتاب خیابان شریعتی (حوالی مطهری). و اگه چه کتاب هایی که می خواستیم را نداشت، اما یک ساعت لذت بخش را سپری کردیم... بعدش هم آمدیم خودمان را فرو کردیم توی یک مغازه فست فودی و حین خوردن غذا، دوستم از خاطرات رستوران رفتن ترکیه و لهستانش گفت که وقتی الان هم بهش فکر می کنم دوست دارم با صدای بلند بخندم!
- امتحان دوم را هم دادیم. و علی رغم دو تا سوتی مسخره (باز هم مثل همیشه) فکر کنم بتوانم از استاد نمره ی کامل را بگیرم. پروژه ی درس سوم هم تمام بشود به یک رکورد تازه در دانشکده مان دست پیدا خواهم کرد! یک چیزی توی مایه های گینس
- دیشب در عرض بیست دقیقه بارش تگرگ زمین را سفید کرد و در عرض بیست دقیقه رعد و برق چشم ما را کور کرد و در عرض بیست دقیقه فضای روبروی خانه به همراه اتوبان زشت اما دوست داشتنی اش رویایی شد و در عرض بیست دقیقه من پرواز کردم و برگشتم سر جایم. البته همین الان که اینجا در خدمت شما هستم، نگاهی به بیرون می اندازم و می بینم کثافت باز شهر را ور گرفته
- پروژه را بیشتر از ۳۰ درصدش پیش نبرده ام. ولی باید تا آخر دی تحویل بدهم. خب الان که امتحانات اصلی تمام شد می خواهم از سر بگیرمش. امیدوارم تمام بشود... نمی توانم به خودم لعنت بفرستم برای قبول کار چون شدید به پولش نیاز داشتم
- فیلم Her را دیدم و باید یک تعارف مفصل ازش بزنم! هر چند... فکر می کنم غیر از من همه دیده بودند این فیلم را.
- دیشب به رسم عادت همیشگی از ۱۷ سال قبل، وقتی کلید انداختم و آمدم داخل، مادرم سلام علیک کرد و گفت: ۲۰ می شی؟ من هم گفتم: آره... او هم خندید. من هم گفتم: نخند! واقعا ۲۰ می شم. او هم وسط خنده اش تعجبید و گفت: جدی؟ من هم گفتم: آره. به احتمال زیاد معدل این ترمم فول می شه. بعد هم رفتم توی اتاقم و وقتی برگشتم پدرم برگشت گفت: ببین پس می گن آمریکا هیچ غلطی نمی تونه بکنه چرت می گن... ببین آمریکا چه می کنه! منظورش من بودم، و اختلاف معدل ۱۳.۶۸ کارشناسی ام با ۲۰ ای که احتمالا این ترم بگیرم، و دلیل این اختلاف که همانا ادامه ی تحصیل باشد. البته به آنها هم گفتم که سوییس بهتر است! اگر راهم بدهند.
امضاء: خزنده ی مشروح خبری
خوشحالم بابت اومدن به این وبلاگ.
سلام
چه پشتکاری افرین
من یادم دبیرستان که بودم هر روز به مامانم میگفتم خوب دادم
میگفت باید نمره های حدسی تو بنویسم وقتی کارنامه گرفتی مقایسه کنم
کم کم شک میکردم به خودم
میگفتم واقعا خوب دادم ؟
معدلت 20 میشه واقعا؟؟؟؟
من بهت افتخار می کنم و همینطور به خودم که دوستی مثل تو دارم:)
آره فکر کنم! خرخون شدم ۷۶۶۰ می بینی! آدم شدم D:
اون شهرکتاب مرکز (شریعتی) پاتوق من بود اون دورانی که تهران بودم. خصوصا اون قسمت تازه های نشرش که همه کتاب های جدید رو همون جلو می گذاشت. و یادمه چندباری که داستان های دوستام منتشر شده بود, من کتاب هاشون رو توی اون بخش تازه های نشر می دیدم و کلی ذوق می کردم
نوستالژی من با شهر کتاب حافظ بود که آن بیشعور های لعین بستنش. من الان با هیچ کدوم از شهر کتابا خاطره ندارم! نامردا
الان دیگه قوی ترین نوستالژیم مال کتابفروشی نشر چشمه س زیر پل کریمخان
بارون دیروز فوق العاده بود

اصلا هوا خیلى قدم زدنى بود:))))
البته من تگرگ رو ندیدم فقط صداشو میشنیدم:دى
از کنایه ى پدرجانتان کلى خوشم اومد:)) ایول
اما منم میگم برى امریکا بهتره هااا.نگى نگفتى
معدل فولتان هم مبارکتان!:)
دست راستتون بر سر ما:دى
دیگه این که من یه اعترافى میکنم
به نظرم خیلى مهندسانه مینویسى:)) جالبه!!
حالا بذار بیاد نمره ها ببینم یهو برگه ها رو گم نکرده باشن بهم 15 بدن برم!
+ ماجرای آمریکا و اروپا بسی طولانیه. تصمیمشو گذاشتم واسه زمان خودش