بی واژه های قلم یک خزنده
بی واژه های قلم یک خزنده

بی واژه های قلم یک خزنده

https://t.me/limbolurker

روز 448: چرخ برای چرخیدن است دیگر!

این روزها واقعا دارم بزرگ می شوم. یعنی هر روزش را به اندازه  ی یک روز تمام بزرگ می شوم. چندین روز هست که صبح با اضطراب تمام نشدن کارم بیدار می شوم و شب با اضطراب شروع نکردن کار... ولی امروز پیش خودم فکر می کردم که حداقل نسبت به ۲ سال قبل، وقت کمتری برای افسرده شدن دارم. کار آدم را روی زمین نگه می دارد. آرزو و امید آینده بیشتر. کسی که کنارت باشد و با هم به آینده فکر کنید بیشتر تر!

می گفتم... این را می گفتم که بزرگتر می شوم روز به روز. مثلا به اندازه ای بزرگ شده ام که بدانم دیگر کمتر موقعی پیش می آید که آدم تمام بدبختی هایش را به سرانجام رسانده باشد تا نفسی تازه کند. این را فهمیده ام که مشکل پشت مشکل بوجود می آید و باید وسط همین مشکلات هیجان داشت و تفریح کرد. مثل امشب که با ۴ نفر از دوست داشتنی ترین هایم رفته بودیم بازی Escape.Me . از همان هایی که باید بعد حل کردن یک دو جین مساله، از یک زندانی مدرسه ای جایی فرار کنی. امشب بود که عزیزترین دلمان برگشت گفت که: «تا بیرون اومدیم باز استرس کارهامو گرفتم» و من هم دستش را به خنده کشیدم که «بیا پس برگردیم داخل دوباره»... و یکبار دیگر به این فکر کردم که چقدر کیف می دهد وسط هزارتا دغدغه، حداقل ۲ ساعت به گور پدر همه چیز بخندیم.

این روزها یقه مان را هزارتا دست گرفته و بدجور تکان می دهد. شور زدن دل بخاطر این و آن، درست و خراب شدن کارها، جیب پر و خالی، امتحانهایی که باید بدهیم و ایمیل هایی که باید بزنیم، مریضی ها و نگرانی ها،... ولی بعد حل کردن (یا شاید هم حل شدن) هر کدام از این مشکلها، یک قدم به یک «all ends well» غلیظ نزدیک تر می شویم. زندگی همین است دیگر. چرخ زندگی برای چرخیدن است. مشکل که نباشد می شود مردگی. فعلا زنده ایم. زنده ی زنده!


امضاء: خزندگان چرخنده  

روز 447: یک قاشق بیسکوییت خیس خورده ی مارسل پروست

اینجا نوشتن دیگر برایم حال و هوای نوستالژی گرفته... فاصله افتاده و نمی دانم اصلا این طور نوشتن چه جایگاهی توی روزمرگی هایم دارد. اما امروز، ظهر، وقتی که هیچ کسی توی آزمایشگاه نبود، و من از مصاحبه ی کاری ساعت ۹ برگشته بودم، یک لحظه احساس کردم همان فشاری را دارم تحمل می کنم که قدیمها سر و کله اش که پیدا می شد،  سریع می دویدم پای کامپیوتر و شروع می کردم اینجا نوشتن. برای همین هم دو دقیقه سرم را گذاشتم روی میز. چندتایی نفس عمیق کشیدم و آمدم سراغ اینجا.


نمی خواهم و حوصله اش را هم ندارم که فعلا از این حال و احوال چیزی بنویسم اینجا. این پست ۱۰۰٪ همان کاربری سوپاپ اطمینان را دارد الان، برای اینکه منفجر نشوم و خون و کثافت اینجا را برندارد! می دانید... همین الانش احساس آرامش بیشتری دارم. یک چیزی بود مثل سرطان حرف. نمی دانم... الان دیگر نمی دانم چرا آمدم. بیخیال


امضاء: خزنده ی فرار  

روز 446: آناتومی صحبت با خود

منی که از حرف زدن با خود می گویم، اصلا در برابر یک عده نخودی هم به حساب نمی آیم ها. به قول معروف واقعا «دیده م که می گم». یک کسی هست توی پژوهشکده مان که من به شخصه تا ۳ ماه اول فکر می کردم این یک مخاطب خاص شدید دارد. بسکه تب لت می گرفت دستش و هدفون می گذاشت گوشش و طول راهرو را می رفت و می آمد و می گفت:«خب اینجا رو اشتباه کردی... حالا چیکار کنیم؟... نه خوب این راه بهتریه ... ولی یادته یه سال پیش چه بلایی اومد سرمون؟...» بعلاوه ی یکسری قربانت گردم هایی که دیگر بابش را اینجا باز نمی کنم.آخر سر متوجه شده این با خودش دارد صحبت می کند.

این چارک بالای مجموعه را کنار بگذاریم، صحبت کردن با خود یکسری مزیت ها دارد که شاید خیلی وقتها غافل باشیم ازشان. البته الان بیشتر از اینکه منظورم «درد دل کردن با خود» باشد، «بحث جدی کردن با خود» بر سر مسایل هست:

۱- اولا شما به میزان ۱۰۰ درصد خودتان و افکارتان را می شناسید. پس شاید یکی از بهترین گزینه ها مثلا برای یافتن یک راه حل جدید برای مساله ای که تویش گیر کرده اید، مشورت با خودتان باشد. با صدای بلند بلند صحبت کردن شما را از خودتان بیرون می کشد و یک دید قضاوتی بهتان می دهد. من نمی گویم ها! ملت متخصص می گویند. به جان خودم. شما خیلی وقتها توی همین بلند صحبت کردن ها متوجه اشتباهاتی می شوید که ۱ هفته غافل بودید ازشان

۲- بلند بلند صحبت کردن زمانی اتفاق می افتد که جایی هستید که نه کاری برای انجام دادن دارید نه جایی برای رفتن . مثلا دارید از مسیر مترو می روید خانه. اینجور مواقع کنار اتوبان که نمی شود به کسی زنگ زد. گوشی هم نمی شود گرفت دست که. ماشین می زند بهتان. بهترین کار حرف زدن با خودتان هست.

۳- شما وقتی با خودتان به این تابلویی حرف می زنید دیوانه به نظر می رسید. دو تا سود دارد: یک اینکه دیوانه ها نابغه ند. یا حداقل نوابغ دیوانه اند. شما هم اگر نابغه نباشید، حداقل می توانید دیوانه باشید. دو اینکه شاید واقعا با دیوانه شدن آدم نابغه می شود. تست کنیم شاید نابغه شدیم. آهان یک مزیت دیگر هم دارد اینکه بقیه سعی می کنند ازتان فاصله بگیرند. دیگر نه کسی آدرس می پرسد ازتان نه پول می خواهد. البته با اختراع هندزفری و هدفون و این تکنولوژی های ناجوانمردانه، دیگر کسی باورش نمی شود تو با خودت صحبت کنی. همه فکر می کنند با تلفنی. یک جوری باید بفهمانی شان که واقعا دیوانه هستی.

۴- کیف می دهد دیگر! سوال نپرس. حرف بزن

امضاء: خزنده ی دو و نیم شخصیتی  

روز 445: node درمانی و طعم خوش فوتبال دستی

- ببینید من زیاد خوشم نمی آید نبش قبر بکنم. خوشبختانه آدمی هم نیستم که حرص گذشته را زیاد بخورم. ولی این بار باید ترک عادت کنم به دو دلیل. یکی اینکه مقدمه ی حرفم هست، و دوم اینکه «این یک مورد» را باید یک کجا ثبت کنم تا بعدا اگر از من پرسیدند «پس چرا نامردی کردی در حق فلانی؟» دیگر وراجی نکنم. بهشان بگویم «بروید لطفا به وبلاگ من و روز ۴۴۵ را بخوانید تا بفهمید»...

روزی روزگاری این فلانی برگشت به من گفت که یک پروژه برای یک شرکتی هست که می شناسمشان و انجام بدهیم. گفتم بدون قرارداد کار نکنی! گفت اعتماد دارم. گفتم من و تو کم ضربه نخوردیم ها از این اعتماد ها. گفت این یکی فرق دارد گفتم  باشد! گفت که به ماشین لرنینگ نیاز دارم. تو لاجیک ماجرا را بنویس من کدش می کنم . من لاجیک ماجرا را نوشتم در نرم افزار matlab و دادم بهش، گفت که اینکه به درد نمی خورد! باید توی node.js باشد. گفتم خب چه بهتر. یادش می گیرم. یادش گرفتم و تحویلش دادم و هرچه گیر داشت می آمد سراغ من و اینطوری بود که کم کم node.js بازی شدیم برای خودمان. خلاصه که تمام سورس کد را تحویلش دادم و مطابق معمول رفت برای خودش پز داد با کد ولی مشکلی نبود. چون به قول آقای ایکس که هم دوره ای مان توی دانشگاه هست، این فلانی عادتش هست که کارهای بقیه را بگیرد و به همه بگوید من انجامش داده ام. گفتم بگذار ذوقش را بکند! از من چیزی که کم نمی شود. من پولم را نیاز دارم فقط. گذشت و هر روز گفت به من می گویند هفته ی بعد. و هفته ی بعد پرسیدم و دوباره گفت به من می گویند هفته ی بعد. بعدش هم یک حالت عصبی بودن به خودش گرفت که من رفته ام باهاشان دعوا کرده ام گفتم که پس پول ما چی شد. من هم هر دفعه گفتم باشد...

خلاصه یک روز برگشتم گفتم: فلانی یادت هست بهت گفتم از این اعتماد کردن ها به ما نیامده؟!شروع کرد چرندیات بافتن مثل همیشه و من هم نگاه «به هیچ کجایم نیست» معروف خودم را به میز دوختم و گذاشتم ببافد. آخرش هم گفتم باشد! بعدا دیدم هر روز همانجاست و دارد برایشان کار می کند. و همچنان «دنبال حق و حقوق ما» هم هست. ولی خب اینجای کار فهمیدم که در واقع اعتماد کردن به من نیامده، به او حسابی آمده. باز هم هیچ چیز نگفتم و تنها کاری که کردم این بود که دیگر کاری به کارش نداشتم. ۲-۳ باری زنگ زد و گفت بیا ببینمت. گفتم چه خبر؟ گفت هیچ. گفتم وقت ندارم ببینمت. بعدا...

حالا خلاصه اینکه من هم او را بدون سر و صدا از پروژه ای که داشتم پیگیری اش را می کردم گذاشتم کنار. از بیرون که نگاه کنیم من یک فرد شکست خورده ی مورد خیانت واقع شده هستم. ولی به قول معروف بازیکن خوب، بازیکنی هست که برود آنجا که توپ هست. بازیکن سوپراستار بازیکنی هست که برود آنجا که توپ قرار است باشد. این فلانی داستان ما بازیکن خوبی شاید بود. ولی بازیکن سوپر استاری نبود.

هدف از تعریف این مقدمه این بود که بگویم آورده ی این داستان برای من شد یاد گرفتن  node.js . تازگی ها نشسته ام به مطالعه ی پروتکل http و بالاخره بعد از مدت ها ترسم از برنامه نویسی وب ریخته شد. هر شب می نشینم پی دی اف آموزشی را باز می کنم و از آنطرف هم sublime را آتش می کنم و شروع می کنم تست کردن. بروزر را باز می کنم و می نویسم localhost:8888 و کیفش را می برم... هیچ وقت به این حرف علاقه ی خاصی نداشتم که «حتما حکمتی بوده...». من معتقدم ایده ای مثل ایده ی خدا می تواند خیلی آرامش بخش باشد، مخصوصا وقتی دست سرنوشت علیه توست، ولی هیچ وقت دوست ندارم شکست ها را به حساب کسی غیر از خودم بگذارم... اما می دانید اصلا این «حتما حکمتی بوده» از کجا آب می خورد؟ از اینجا که «هر اتفاقی» یک سری جنبه ی مثبت دارد و یکسری جنبه ی منفی. اگر جنبه منفی ها را سریع برای خودت حل کنی، آنوقت جنبه مثبت ها پررنگ می شود و تو می بینی که حتی از دل وقایع ناخوشایند هم سودی به تو رسیده. مثل همین node که بالاخره شد دریچه ی موفقیت من .


- بعد از ۴ سال فوتبال دستی بازی کردم. هنوز هم همانقدر برای خودم یک عالمه  الیت دروازه بانی و خط دفاعی فوتبال دستی به حساب می آیم. درست هست کمر و پایمان گرفت انقدر بازی کردیم. ولی به یاد ۴ سال پیش و دانشگاه و اکیپ همیشگی پلاسمان توی سالن فوتبال دستی، سری به میز فوتبال دستی زدیم و حسابی برنده شدیم. شما را نصیحت می کنم به ۲ ورزش... پینگ پونگ و فوتبال دستی. همانا که حسابی عرقتان را در می آورد، پیوند میانتان را محکم می کند و برای چند ساعت مستمر مایه ی شادی و خنده های دیوانه وارتان می شود.


امضاء: خزنده ی خط دفاع