سلام
به تاریخ آخرین پست نگاه می کنم... ۱۳ مرداد. درست یادم نیست در چه موقعیتی بودم که تصمیم گرفتم برای مدتی اینجا نباشم. یعنی دلیلش را یادم هست. خوب هم یادم هست... گفتم برای یک بار هم که شده ناپدید شدن، دگردیسی و ظاهر شدن دوباره را تجربه کنم. مثل گندالف خاکستری که با ردای سفید نو برگشت. مثل همه ی این فیلم های هالیوودی که از توی تاریکی یک شبح ظاهر می شود و همه زل می زنند بهش، و کم کم جلو می آید و معلوم می شود این همان شخصیت اصلی فیلم بوده که قبلترش ناپدید شده بود. این آهنگ هم می چسبد برای همین لحظه ها... ولی چیزی که یادم نیست این است:
موقعی که تصمیم گرفتم چند ماهی اینجا چیزی ننویسم، به هدف ها و برنامه هایم فکر می کردم. دوست داشتم تا حد زیادی با تمرکز کافی جلو ببرمشان. این دفترمجازی برای من شده بود محل غر زدن و مقصر دانستن همه چیز و همه کس. بخواهم با خودم روراست باشم، این یک سال اخیر کم موفقیت کسب نکردم، ولی همیشه یک مهر تایید واقعی نیاز بود برای اینکه به خودم ثابت بشود من توانسته ام از گور برگردم. یک چیز واقعی ورای کنکور، ورای نمره، ورای ایده، یک چیزی که موجودیت داشته باشد. حرکتی که آورده داشته باشد. اما حالا یادم نیست تمام چیزهایی که الان دارمشان، همانهایی بود که برایش برنامه ریزی کرده بودم؟ فکر می کنم بیشتر از آنچیزی که فکر می کردم دارد نصیبم می شود.
در همین مدت کوتاه، من لحظاتی را تجربه کردم که هر کدامشان در گذشته به تنهایی برای کشتن من کافی بود! من مثالی هستم از نرخ افزایش تولید داده های دیجیتال در دنیا، که در سال اخیر به اندازه ی ۹۸ درصد تمام تاریخ توسعه ی کامپیوتر و اینترنت بوده. من هم توی این ۲-۳ ماه به اندازه کل زندگی ام تجربه کردم. باورتان نمی شود؟ اول این آهنگ را پلی کنید بعد ادامه دهید ... یک خزنده در این مدت از توی تاریکی لانه اش بیرون آمد و رفت با ۱۰ ها نفر حرف زد. با کسانی که سنشان ۲ برابر سن خودش بود، جیبشان هم یک ۱۰-۱۲ تایی صفر جلوی اعدادش داشت. خزنده حسابی بلوف زد، آن هم جلوی همین آدمهای صفردار. وقتی ۲ نفر بیشتر نبودند، از یک «گروه متخصص» (موقع خواندن این عبارت انگشت اشاره و میانی دو تا دست خود را همزمان بالا آورده و موقع ادای کلمه ی «متخصص» آنها را دوبار پشت سر هم خم کنید) چند نفری حرف زد که توانایی انجام هر کاری را دارند. خزنده ای که از کارگروهی متنفر بود حالا دنبال جمع کردن یک تیم و رهبری کردنشان هست! آخرین باری که در میان خزندگان، یک نفر جرات کرد حرف از رهبری یک گروه را بزند، خزنده ی اعظم بود. حالا بعد از چند صد سال یک بار دیگر این اتفاق افتاده... خزنده در این مدت احتمالا دوستان زیادی از دست داد. زمان کلید هر رابطه ای هست. وقتی دیدارهایت با بقیه از هفته ای ۳ بار می شود ماهی ۱ بار، و بعد ۲ ماهی یکبار و الی آخر، دیگر بودن و نبودن ش دست تو نیست. خزنده در اینجا از تمام آنهایی که قربانی این شلوغی سر شدند عذرخواهی می کند... خزنده در این مدت بی رحم هم شد و در این ۲-۳ ماه آدمها را به میزان مرتبط بودنشان به برنامه ی زندگی اش سنجید. البته این دفاع را از خودش دارد که: چند سال سعی می کرد آدمها را حتی اگر خودشان نخواهند کمک کند. اما نتیجه ای ندید... و last but not least، خزنده عاشق شد (اینجا می توانید همان آهنگ بالایی را دوباره پلی کنید). در واقع وقتی می گویم خزنده عاشق شد یعنی اینکه یک نفر در زندگی اش تبدیل شد به بک گراند همیشگی تمام افکار و اهداف، تمام تجربه هایی که دوست داشت و نداشت انجام بدهد، تمام هیجان ها و استرس ها، مسافرت ها و تفریحات، فعالیت ها و تحقیقات، خرید و فروش، خورد و نخورد، دارایی و نداری، literally همه چیز...می دانید، خزنده در واقع این کشف را هم کرد که بزرگترین سرمایه ی یک نفر در هر رابطه ای می تواند آرامشی باشد که به این راحتی ها شکسته نمی شود. آرامشی که همه رنگی به خودش ممکن است بگیرد. ممکن است غمگین بشوی، عصبانی بشوی، نا امید بشوی، خوشحال بشوی، ولی همچنان می دانی که آرامش را داری. اینکه هنوز می توانی حرف بزنی و بشنوی. اینکه می توانی با خیال راحت باور کنی که هر مشکلی که این وسط پیش بیاید قابل حل کردن است. بزرگترین سرمایه ی من هم همین آرامشی هست که الان بخاطر حضور یک نفر دیگر دارمش. آرامش بخاطر شرایطی که اگر یک سال قبل بهش فکر می کردم وحشت تمام وجودم را مچاله می کرد! بزرگترین سرمایه ی زندگی یک نفر می تواند کسی باشد که سعی نکند تو را و اهدافت را، obsession هایت را و آرزوهای هرچند مسخره ات را تغییر بدهد. کسی که ناراحتی های بی موردت را متوجه بشود. کسی که شما به راحتی بتوانید از هر فکری که درون سرتان می چرخد حرف بزنید. مهارت بالایی می خواهد در بندبازی این داستان زندگی ۲ نفره. در کنار فضیلت انطباق با شرایط موجود، فضیلت عزت نفس و حفظ شخصیت منحصربه فردتان هم وجود دارد. به همان اندازه که خوب است شما انعطاف پذیر باشید، خوب است که چارچوبی مشخص داشته باشید. این trade off مستمر و بی پایان در علایق و اهداف و هنجارها و نابهنجاری ها مولفه ی ثابت این نوع رابطه هاست. تنها چیزی که باعث می شود این کشمکش همیشگی تبدیل به خوره ی مغزتان نشود این است که هیچ کدامتان «کرم نداشته باشید»! نمی دانم چطور توضیحش بدهم. لابد خودتان متوجه شده اید. کافیست هر دو طرف اندکی شعور داشته باشند، و موقع تصمیم برای با هم بودن، به انسانی فکر نکنند که طرف مقابلشان می تواند باشد، بلکه به انسانی فکر کنند که طرف مقابلش همین الان هست. شاید اگر کمی شانس داشته باشید، این مخاطب خاص، دوست چندین و چندساله تان باشد. آنوقت احتمالا بدون اینکه دهان باز کنید خیلی از حرفها را زده اید! هزاران اتفاق برای من، ما و هر دو نفر دیگر خواهد افتاد. اما ... خب چطور توضیحش بدهم، هزاران سال راجع به عشق حرف زده اند و بحث هنوز هم ادامه دارد. من هم به همین چند خط اکتفا می کنم و کانتریبیوشن خودم رادر این جنبش اعلام می دارم. به او قول داده ام از این به بعد زیاد مقدمه چینی نکنم برای حرفهایم! تا همینجا بس هست.
می دانید... شما خودتان را یک حجم کنترل در نظر بگیرید و نقطه ای که می خواهید به آن برسید را یک وضعیت ترمودینامیکی جدید. فرآیند های مختلفی می توان بین این دو مسیر طی کرد که کارآمد ترینشان فرآیند آیزنتروپیک هست. فرآیندی که طی آن، حجم کنترل بخاطر ایزولیشن حرارتی یا سرعت بالای فرآیند، فرصت از دست دادن یا گرفتن حرارت را ندارد و انرژی داخلی آن دقیقا مساوی خواهد بود با کار انجام شده. یک توصیه ای به شما بکنم که ریشه در همین ۲-۳ ماه ماجراجویی من دارد. هر تغییری که می خواهید بکنید، طی یک فرآیند آیزنتروپیک آن را تجربه کنید. هرچقدر دلتان می خواهد به کارهایتان فکر کنید. یک هفته بروید توی غار تنهایی تان و تفکر کنید. بالا و پایینش را در بیاورید و خوب و بدش را بشناسید. ولی وقتی تصمیم گرفتید، دیگر کله خر باشید. می دانم... خیلی وقتها تصمیم اشتباه می گیریم و وسط کار متوجه می شویم و می توانیم از راه اشتباه برگردیم. می دانم کله خر بودن مشکلات زیادی دارد. ولی خیلی اوقات شما دارید راه درست را می روید و درست لحظه ای که همه چیز می خواهد به ثمر بنشیند از راهتان بر می گردید. اگر کله خر باشید دیگر این مشکل پیش نمی آید. اشکال ندارد بگذارید شکست بخورید. بگذارید شکست بخوریم. بگذارید در اوج کله خر بودنمان شکست بخوریم و جلو برویم. چون میان این شکست ها یک بار پیروزی ای تجربه می کنیم که برای تمام عمرمان کافیست.
امضاء: خزنده ی نوین
به منظور اجرای مقاصدی شوم، این وبلاگ تا اطلاع ثانوی بدون نویسنده خواهد بود.
امضاء: خزنده ی شیطانی
خواهش می کنم تو یکی دیگر مثل چند ده نفر دیگر دود هوا نشو! همین طور انرژیک باقی بمان، با تلاشی که این مدت اخیر می کنی تا پارسی صحبت کنی و نو و بدیع کلمه هایت را انتخاب کنی. همینطور پایبند به تمام آرزوهای چند ساله ات بمان. و همچنان از کیچ پرست های تازه به دوران رسیده متنفر باش. زیر عکس most prestigious and noble residence in Milan یک کپشن انقلابی بنویس و وقتی ایده هایم را می شنوی تا جای ممکن «الف» هایت را بکش که: «وااااااااااااااای بر من با ایده های شیطانیت»
من به همان اندازه که آینده ی خودم را روشن و معنادار می بینم، به گام های تو هم امیدوارم. عطش خالص زنده نگه داشتن جسد نیمه جان هویت هنر ایرانی ات را آنقدر باور دارم که یک لحظه تمام کینه های به دل گرفته ام از این خاک را فراموش می کنم و دلم هوای کاشان و کرمان و یزد و تبریز و شیراز را می کند! تو تغییر نکن. انجامشان بده تا دست آخر به همانجا برسی که ۴ سال قبل کنار تاکسی های میدان ونک حرفش را می زدی، وقتی که تازه تصمیم گرفته بودی بروی رشته ی معماری. همچنان مثل یکی از کارکترهای رمان های میلان کوندرا، یا رومن گاری باقی بمان. همانقدر بی شیله پیله و واقعی!
امضاء: خزنده ی چشم به انتظار
از مکاشفات خزنده ی اعظم همین شما را بس که پارامتر هایی بسیار در شکل گرفتن آینده تان نقش دارند. پارامترهایی خوشبو و خوشرنگ نظیر اسکناس، پارامتر هایی نامرئی و نایاب نظیر استعداد و انگیزه و پارامتر هایی ترسناک و خشن نظیر هدف... اما یک پارامتر گوگولی وجود دارد که یک تنه می تواند جور نبودن قبلی ها را بکشد. لازم که صد در صد هست، گاهی وقتها می توان گفت کافی هم هست حتی. یعنی اینطوری شیرفهمتان کنم که اصلا همه چیز می تواند از دل این یکی بیرون بیاید من جمله اسکناس، انگیزه و هدف و الخ. بالکل در مکاشفات بدین تجربت رسیدم که پشت این پارامتر، بقیه هم همی سرازیر شوند. و این گوگولی چیزی نباشد جز آرامش اِسلَش سلامت.
سالم و آرام باشید
امضاء: خزنده ی ملطوف به لطایف
خب وقتی ۴ روز پشت سر هم کار اداری دارم و کارم گیر عزیزان کارمند هست خیلی یاد ژاپن و اتفاق اخیری که در توکیو افتاد می افتم. وقتی که ۲۰ دقیقه برق شهر قطع شد و وزیر نیروی ژاپن در مقابل دوربین خبرنگاران ۲۰ دقیقه به حالت تعظیم ایستاد، و بعدش هم ریپورت دادند که این ۲۰ دقیقه قطعی برق، ژاپن را در rat race صنعت و اقتصاد، ۴۲ روز از ایالات متحده عقب انداخته است. بعد به وضع خودمان فکر می کنم و به آرزوهایی که برای رسیدن به «ترین» ها داریم و ناخودآگاه خنده ام می گیرد.
خب پس بیا برویم سوییس زندگی کنیم. حالا سوییس هم نه. هلند. یا مثلا یک کشور صنعتی مثل آلمان. بیا اصلا برویم ژاپن. شهرهایش را نمی شناسم که. یک جایی مثل ناگویا... جایی که ۷ سطل زباله ی مختلف برای تفکیک دارند. جایی که خیابان هایش رفتگر ندارد و پایتختش سومین شهر تمیز آسیا هست. سطح آلودگی صوتی پایین و شعور بالا. آمار قتل کمترین در دنیا... خب البته آمار خودکشی هم اولین در دنیا. امروز روز چهارم کارهای اداری ام بود که معلوم شد باید روز پنجمی هم دنبال کارهای وثیغه ی پاسپورت بروم. ۱ ساعت پشت سر ۱۰ نفر در صف ۷ باجه ای ایستادیم و کارمندان بانک را نگاه کردیم و یاد sloth های کارتون زوتوپیا افتادیم. به جان خودم از آن جوک های pregnant هم به هم می گفتند و ها........ ها .......... ها ....... می خندیدند. آخرش هم معلوم شد که اصلا برای کارمان نیاز نبوده توی صف بایستیم. بعد هم وقتی به رئیس بانک مراجعه کردیم با وضع افتضاحی جوابمان را داد که «کارتان زیاد طول می کشد. بروید فردا بیایید.» اصلا هم که تفاوتی در طرز برخورد رئیس نسبت به روزی که قرار بود سپرده را باز کنیم دیده نمی شد که! مدیونید فکر کنید بانکها وقتی که می خواهی حسابی چیزی باز کنی، زیرپایت فرش قرمز پهن می کنند و روزهای دیگر، بلانسبت، تو هم یک گوسفندی مثل ۷۵ میلیون نفر دیگر... حالا فهمیدید چرا آمار خودکشی ژاپن بالاهست؟ چون ۱ ساعت منتظر ۷ sloth بانک نمی شوند و کارشان زود تمام می شود. زود می روند خانه زود کتاب می خوانند زود فیلم می بینند. هرکاری که می کنند ۲۴ ساعتشان پر نمی شود... خب پس وقت زیاد می آورند و به معنای زندگی فکر می کنند و افسرده می شوند و خودکشی می کنند. تازه کسی هم نیست که روی اعصابشان باشند و بزنند آنها را بکشند. از آنجایی که انسان نیاز به کشتن دارد، اگر دیگری را نکشید خودتان را می کشید. پس خودکشی می کنید. قدر کشورتان را بدانید. همینجوری بدانید تا ما هم از این طرف راهی پیدا کنیم برویم برلین، یا استکهلم، یا کیوتو یا جزایر فیجی. شاید هم مادرید یا تگزاس یا اورگن یا انتاریو... برویم یک جایی که حرصمان را در نیاورند و افسرده بشویم خودکشی کنیم.

اگر ۲۰ دقیقه قطعی برق ژاپن را ۴۲ روز عقب انداخت... فکرش را می کنم می بینم چند قرن باید بدویم تا وضع کمی بهتر بشود.
امضاء: خزنده ی قاتل