بی واژه های قلم یک خزنده
بی واژه های قلم یک خزنده

بی واژه های قلم یک خزنده

https://t.me/limbolurker

روز 421: سندروم ترم دوم

فرصتی یکهویی پیش آمد که بین گیر کردن های اعصاب خورد کن تصویر شبکه ی ۳ بازی منچستر، با دستی پر از اتفاقات و وقایع این چند روز بیایم سری بزنم به اینجا. واقعیتش این است که انگار تمام دانشجویان ارشد دچار سندروم ترم دوم می شوند: فشار قبری که از هر جهت وارد می شود و تو هر چقدر دست و پا می زنی بیشتر توی باتلاق بی وقتی فرو می روی. دستاورد انتزاعی دیگری از این دوره را می توانم با عبارت پارادوکس مضحک زمان روی اعصاب، یا Annoying ridiculous time paradox معرفی کنم. در این پارادوکس شما هیچ وقت زمان کافی برای انجام کارتان ندارید، یعنی زمان به سرعت باید برایتان بگذرد؛ اما در عین حال این دوره تمام نمی شود برود پی کارش. یعنی زمان نه تنها با توجه به مختصات ناظر نسبیست، بلکه برای یک ناظر خاص می تواند در آن واحد کندتر و تندتر بگذرد.


اتفاقات خوشایند و ناخوشایندی در این چند مدت افتاد. اولا اینکه پروپوزال را بالاخره نوشتم و تحویل استاد داور دادم. اگرچه ذهنم الان در وادی هوش مصنوعی می گذرد و اگر به عقب بر می گشتم شاید این پروژه را انتخاب نمی کردم، ولی انگیزه ی بالایی برای انجامش دارم. چون احساس می کنم این همان فرصتی هست که می تواند آینده ام را بسازد. این حس مدتهاست با من است و بنابراین فکر می کنم حقیقت داشته باشد.


مورد دوم اینکه کار تیم هم کم کم دارد به پایان می رسد. قسمت های مختلف ربات درست شده است. و تنها بخشی که برای تست باقی مانده کار من است. چون به علت فقر شدید هنوز رباتمان دست ندارد! و بنابراین تست اسکریپتی هم در کار نیست. با این حال دارم زورم را می زنم توی محیط شبیه سازی مشکلاتش را حل کنم تا بلکه فرجی شد و ربات کامل شد. دیروز یک تست نسبتا کامل را گرفتیم و نتیجه رضایت بخش بود. نمی دانم تیم به مسابقات می رسد یا نه، و همه مان می رویم یا نه. توی این دوره زیاد هم برایم مهم نیست. بیشتر ذهنم سمت کارهای شخصی تر خودم است. اما با تمام این تفاسیر امیدوارم این دو سه ماه سگدو زدن یک نتیجه ی کوچک هم برایم داشته باشد.


دیگر اینکه به فکر پروژه ی کسری خدمت هستم و منتظرم این فشار قبر ترم دوم تمام بشود تا بروم دنبالش. طبق یک حساب کتاب سر انگشتی اگر بخوام اپلای کنم، انجام پروژه ی کسری خدمت برایم حدود ۳۰ میلیون تومان سود خواهد داشت. بد نیست این حجم از بار هزینه ها را از دوشم بردارم. فقط هنوز نمی دانم اولویت کارهایم چیست... یعنی باید بدانم و می دانم! فقط یک کمی ناراحتم بابت این اولویت بندی. چون در این مورد کار اصلی ام توی اولویت سوم قرار می گیرد.


اوضاع موجودات زنده ی دور و برم هم خوب است. در واقع به فجیع ترین شکل ممکن در چندسال اخیر هست! ولی خوب از این جهت هست که حالا فکر می کنم تکلیف خودم را باهاشان معلوم کرده ام. بالاخره از این مشکلات همه دارند. کسانی که ادعا می کنند کمتر به بقیه توجه می کنند هم چون بیشتر از همه به بقیه توجه می کنند بیشتر این مشکلات را دارند! شاید وقت این هست که یک کمی بیشتر شبیه آن چیزی باشم که تظاهرش را می کردم. یک کمی بیخیال تر.


- پل طبیعت بروید. پارک طالقانی بروید. پشت پارک آب و آتش هم یک بوستانی هست که اسمش یادم نیست. آنجا هم بروید. یک تالار مشاهیر دارد، بنشینید برای خودتان موسیقی گوش بدهید. یک لیوان بزرگ شیرین گندمک بخرید، با چایی یا نسکافه. پلنیتاریوم البته پنج شنبه جمعه ها فقط باز است. الکی نروید جلوی درش پا تکان بدهید... اگر دوستتان بردتان آنجا تا حالتان جا بیاید، ازش تشکر کنید.

امضاء: خزنده ی پربار  

روز 420: مدلسازی ریاضی یک فاجعه

۱- ناراحتی:برای بوجود آمدن  یک دلیل می خواهد. تابع: ایکس


۲- بی حوصلگی: برای از بین رفتن یک دلیل می خواهد. تابع: یک منهای ایکس


۳- بی اعصاب بودن: یک یا چند نفر مجموعه ای از شرایط را برای بوجود آمدنش فراهم می کنند. تابع: ایکس + وای + زد


۴- کم آوردن: دلایل ریز و درشت را به طور مداوم پشت سر هم می خواهد. تابع: دنباله ی یک به روی n برای n از ۱ تا بی نهایت


۵- توی دیوار رفتن: یک اتفاق بزرگ و ناگهانی در بازه ی کوچکی از زمان می خواهد. تابع: دلتای دیراک در زمان تی صفر


۶- منفجر شدن یا پوکیدن: چندین اتفاق بزرگ را به طور سلف فیدبک می خواهد که در یک بازه ی متناهی زمان دایم رخ بدهند. تابع ریکرسیو اف مساوی دو ضربدر اف با شرط اولیه ی اف مرحله ی کا مساوی صفر مساوی عددی طبیعی


۷- نابود شدن: ترکیب خطی از ۶ تابع معرفی شده در بالا


آدم نابود که می شود یکهو دیدی ژنتیکش دچار جهش شد. سعی کنید کاری نکنید که انسان های دور و برتان دچار نابودی بشوند. به وسع خودتان برای آدمهای زندگی تان آرامش فراهم کنید. با تشکر!


امضاء: خزنده ی پایدار مجانبی  

روز 419: هیچ کس از جایش تکان نخورد

هیسسس... ساکت. آرام راه بروید. آرام حرف بزنید. دارد یک اتفاقاتی می افتد درونم. عجیب، جذاب، خطرناک...

امضاء: خزنده ی در شرف  

روز 418: درس هایی از عمو استالونه و دوستان

راستش وقتی آدم نگاه می کند، واقعنی نگاه می کند، یعنی سعی می کند آن چیزی را که هست ببیند، حالا به دور از دعواهای مدرنیسم و پست مدرنیسم که حقیقت چیست و می توان دیدش و این چرندیات، می بیند که این شعاری که می دهند راستی راستی حقیقت دارد. همانی که توی فیلم creed استالونه به شاگرد بوکسش می گوید:



[pointing to Adonis as they look in the mirror]
Rocky Balboa: You see this guy staring back at you? That’s your toughest opponent. I believe that’s true in the ring and I think that’s true in life.


وقتی حساب کتاب می کنم پیش خودم می بینم شاید خیلی وقتها گیر اصل کاری خودم بوده ام! با انجام دادن یا ندادن. با رفتن یا نرفتن... anyway . علم به این موضوع البته چندان اطلاعات جدیدی به مساله اضافه نمی کند. بالاخره ما اول و آخرش می دانیم که داریم خودمان زندگی می کنیم و عواقب کارمان هم گردن خودمان هست. ولی همین که این یک مورد گوشه ی ذهنمان همیشه حاضر باشد، شاید راحت تر بتوانیم جلو برویم، چون کسی که این وسط کرم اصلی را می ریزد پیدا کرده ایم! برگرفته از کتاب درسهای دم دستی زندگی از هالیوود برای خزندگان

امضاء: خزنده ی عبرت گیر  

روز 417: دموکراسی شیوه های زندگی

هوا دقیقا بهاریست. یک چیزی بین زمستان و تابستان این سالهای تهران. میانگین که بگیری می شود هوای همین روز. باد به آرامی می وزد و گرمای نشسته بر توده ی نفس ها، و همینطور همهمه ی نامشخص عابران را با خودش می برد، و سکوت می ماند... نشسته ام روی نیمکتی که حدود ۲۰۰ متر با ایستگاه متروی شهرک فاصله دارد. نمی دانم چرا. نمی دانم چرا گوشی ام را در می آورم و زنگ می زنم به دوستم که دوماه ازش بی خبر بوده ام. جواب نمی دهد، دو دقیقه بعدش پیغام می آید که :«زنگ می زنم بهت»... انگار که انتظارش را داشته باشم، گوشی را سر می دهم توی جیبم و تکیه می دهم به پشتی نیمکت. به ساختمان بلوک نگاه می کنم. به ۵۰-۶۰ خانه ای که پنجره هایشان روبروی من هست. به همین سادگی... در یک قاب ساکن، در یک نمای چند ثانیه ای، شاید حداقل با ۱۰۰ نفر روبرو باشم. نفسم که این روزها سنگین تر از همیشه هست را به زحمت فرو می دهم و یک بار دیگر شروع می کنم به فکر کردن به مسایلی که هزاران بار در ذهنم حلشان کرده ام. تکراری، درست مثل بازی XO که همیشه نتیجه اش معلوم هست. اما به فکر کردن ادامه می دهم. دوست دارم برای ۵ دقیقه هم که شده به یک موضوع حل شده فکر کنم. به این که... چند نفر از این ۱۰۰ نفر ها هستند که مثل من به زندگی فکر می کند. چند نفر از این میلیون نفرها هستند که دنبال چیزی هستند که من هستم. چند نفر از این میلیارد ها هستند که حرف من را بدون توضیح درک می کنند... و چند نفر از خیل عظیم آشناها و نا آشناهای این دنیا را نیاز دارم که مثل من فکر کنند. و اینکه آیا اصلا امکان پذیر است؟ آیا ارزش تلاش کردن دارد؟ اینکه بخواهی صدق و کذب های زندگی ات را به کس دیگری تحمیل کنی. آیا اخلاقیست؟ معنایی دارد؟ تنوع الزاما ناسازگاریست؟ یا شباهت سازگاری ست؟

دل نگرانی ها و ناراحتی های زندگی ام شاید بیش از ۹۰٪ مربوط به انتظارات بیهوده ام از دیگران یا زندگی بوده. مربوط به جراتی که به خودم می دهم تا در مورد کسی تصمیم بگیرم و مطابق با آن عمل کنم. مربوط به این تفکر که همه درست مثل من فکر می کنند، و درست مثل من حس می کنند، و درست به اندازه ی من دوست دارند، و از همان جنس هم دوست دارند.

نه پنجره ای باز می شد و نه باد صدایی با خودش می آورد. به همین اندازه ی امروز، وقتی که روی نیمکت نشسته بودم، تنها بوده و هستیم. و کسی قرار نیست، و درست نیست، که به صلاحدید دل ما رفتار کند. خیلی وقتها تقصیر شوربختی ماست! جایی آن دور دورها تلنگری خورده و شرایط اولیه ای به وجود آمده و ما به نقطه ی آغاز زندگی مان رسیده ایم. و با این شرایط اولیه نمی توان جنگید. شاید بهتر باشد یک کمی بیشتر سرم به زندگی خودم گرم باشد و چشمانم انقدر به دنبال کوچکترین تحرکی مبنی بر وجود موجودی مشابه با من، با تعریفی از زندگی مشابه با تعریف من نگردد! شاید همزیستی مسالمت آمیز از دور خوش است. اصطکاک به هر حال یک نیروی ناپایستار است.

امضاء: خزنده ی موافق با اکثریت آرا