همه گفتند: این یکی دووم نمیاره. جاش یا دیوونه خونه س یا بیمارستان و بعدش هم...
همه گفتند: این حال خوبش بیشتر از یه ماه طول نمی کشه
همه گفتند: چه عجیب که تونست بالاخره کارشناسیش رو تموم کنه
همه گفتند: می خواد کنکور مکانیک بده؟ هه هه! نکنه می خواد تک رقمی هم بگیره
همه گفتند: چرا نمیاد کنکورای آزمایشی رو بده؟ این همه پول داده
همه گفتند: این دیوونه کلا بیخیال کنکور شد؟
همه گفتند: اصن معلوم هست چیکار می کنه؟
همه گفتند: تغییر رشته؟ بدرد نمی خوره
همه همه چیز گفتند. و من داشتم می دیدم که او دوام آورد و از نو شروع کرد. حال خوبش تا همین الان طول کشید. کارشناسی اش را با هزار زحمت تمام کرد. بعد از یک ماه درگیری ذهنی تصمیم گرفت دیگر بیخیال مکانیک شود و به اقتصادی که توی ذهنش حالا آرزوها برایش پرورانده بچسبد. من دیدم درگیر شدنش را با فیلیپس، فریدمن و کینز را. من دیدم که یک هفته ای کتاب اقتصاد خرد را تمام کرد و سه هفته ای کتاب اقتصاد کلان را. من دیدم فقط ۲ هفته وقت گذاشت پای خواندن بقیه ی درسهای کنکور. و دیروز صبح به من زنگ زد و گفت: فرانک ابگنیل توی دو هفته امتحان وکالت رو پاس کرد؟... خب منم توی ۲ هفته رتبه ی ۳۲ ی اقتصاد رو گرفتم... و خنده اش را شنیدم.
همه همه چیز می گویند. به قول سی کلارک، همه می گویند نشدنیست. و بعدش می گویند شاید شدنی باشد اما ارزش ندارد، و آخرش که موفقیتت را می بینند می گویند: می دانستم می توانی! امشب می گفت که نمی خواهد به هیچ کسی بگوید که قبول شده. می خواد با معدل ۲۰ شاگرد اول بشود و وقتی داشت از اینجا می رفت، همه را صدا کند جمع کند دور هم و بهشان بگوید: یادتان بود که چه چیزها می گفتید؟
خسته نباشی سرتق! انسانهایی که پا روی تمام زجرهایشان می گذارند، قلبشان را می اندازند توی گنجه و درش را سه قفله می کنند، و طوری دنبال هدفشان می دوند که انگار یک روز بیشتر وقت ندارند، همیشه برای من قابل احترام بوده اند. مثل تو.
امضاء: دوست یک خزنده ی دیگر
من هستم، جیمز و باک. جیمز عصبی هست و خیلی رک. اشتباهت را توی صورتت می گوید. داد می زند. مسخره ات می کند. جیمز همواره برای توی مسیر ماندنت لازم است... باک معقول هست و دوستانه. او هم صریح است اما آداب معاشرت می داند. ازت می خواهد خودت فکر کنی به مساله و راه حلش. در مواردی که جیمز داد می زند: اشتباه است... باک از خودت می خواهد اشتباه ماجرا را بگویی. رویش فکر کنی و بگویی اش.
یک سالی می شود که هر از چندگاهی با جیمز و باک می نشینیم سه نفری صحبت می کنیم. صدایشان را توی سرم می شنوم. جواب می دهم. جوابشان را باز توی سرم می شنوم و باز جواب می دهم. پشت دانشکده نساجی، پیاده روی تاریک فاز ۲ ی شهرک، کنار دکه ی پاساژ گلها، بغل دیوار دانشکده مهندسی انرژی و فیزیک، بعضی وقتها که هیچ کس توی پژوهشکده نیست، توی پژوهشکده... هر وقت که به کمکم آمدند یکجورهایی کمک کردند به حل مساله. نه حل... به فهم مساله. وگرنه مساله را باید با اشخاص حقیقی مرتبط حل کرد تا دلی نشکند یا حقی ضایع نشود. آدم توی خودش با خودش، باک و جیمز که نمی تواند مشکل حل کند. ولی می تواند خوب همه چیز را درک کند...
برای خودتان یک جیمز و یک باک پیدا کنید.
امضاء: خزنده ی چند شخصیتی
من سلیقه ی موسیقیایی ام را به تدریج کشف کردم. نیو ایج های ونجلیز و کیتارو، و بعدش کلاسیک شوپن و موتزارت و بعد باخ و برامس و بعد مالر و بتهوون. بعد این وسط ها از تری دیز گریس شروع شد تا آلتربریج و کم کم متالیکا و حتی گزارش شده لحظاتی سیستم آو ا داون. آخرین ژانری که در من ظهور ناگهانی پیدا کرد جاز بود. با پلنگ صورتی هنری مانچینی هم شروع شد. بعد دیدن فیلم Whiplash هم کلی علاقه ام بیشتر شد. حالا اگر بخواهم مورد علاقه هایم را نام ببرم، تویشان حتما اسمی از I've got you under my skin و Fly me to the moon فرانک سیناترا، Take five دیو بروبک و Yardbird Suit و All the things you are چارلی پارکر هم می برم. حتی مثلا The way you look tonight تونی بنت که فرندز باز ها خوب می شناسندش. البته اگر به جاز بودن باشد، Le singe bleu ونجلیز هم برای خودش یک دنیا جاز است.
شاید این هم از همان عقده ی زندگی در گلدن ایج معروف باشد، اینکه موسیقی تو را ببرد به ۶۰-۷۰ سال پیش، جایی که هرگز نبوده ای! زمانی که بیشتر از دوران زندگی خودت برایت نوستالژی به همراه دارد. جاز برای لحظاتی که تا خرخره پر تکنولوژی شده ای و دوست داری فقط ۱۰ دقیقه جز قهوه و سیگار و کلاه شاپو و سالن نیمه تاریک و همهمه ی مبهم و سن اجرا، هیچ چیز دیگر در تخیلاتت نمایان نباشد، عالی ست.
پ.ن. زشت است دیگر با وجود Spotify و Pleer.com و بات های دانلود موسیقی تلگرام، من اینجا آهنگ آپلود کنم! تازه اگر زشت هم نبود، حوصله اش نبود.
- بعد از یک دوران سخت روی اعصاب، یک بی حسی تضمین کننده و شادی بخش می آید، که اگر ترکیب بشود با ادامه ی علاقه به تلاش، دیگر همه چیز سر جای خودش است. این بی حسی باعث می شود به طرز بسیار عجیبی خیلی از چیزهایی که قبلا روانت را بهم می ریخته، الان دیگر میلیمتری هم تکانت ندهد. بعد من و شما می دانیم که تصمیمات غلط نصفش بخاطر شفته بودن مغز رخ می دهد. وقتی مغز شفته نداشته باشی، تصمیمات بهتری خواهی گرفت. و این رسیپروکیشن می رود و می آید و در هر سیکل، تو آدم بهتر، آرامتر و قاعدتا موفق تری خواهی شد.
اگر اینطور بشوی اما یک خطر جالبناک برای دیگران داری.خطرش هم این است که دیگر کسی اهرم فشاری رویت ندارد. یعنی نقطه ضعف خاصی نخواهی داشت که با آن بتوانند بازی ات بدهند. اینطوری می شود که تو می شوی یک چیزی مثل... مثل... نمونه اش را توی دنیای ادبیات و فیلم به یاد ندارم. ولی کلمه ی دقیق انگلیسی اش می شود: Callous.
- دارم پیش می روم... می روم می روم می روم. به بهترین شکل... دارم به بهترین شکل ممکن جلو می روم. و هیچ چیز فعلا جلوی رفتن من را نخواهد گرفت. الان یک فرصت ۳ هفته ای می خواهم که آمار و احتمالات را تمام کنم. فقط ۳ هفته نیاز هست...
- نه؟!
امضاء: خزنده ی صعب العاطفه
- هرکسی عاشق هر الگوریتم یادگیری ای که باشد، آن را به مغز انسان نسبت می دهد. یکی می گوید مغز انسان مثل شبکه عصبی هست، یکی می گوید مثل IBL ها هست... ولی من می گویم مغز انسان مثل یک شبکه ی احتمالاتی بیز است. اصلا احتمالات خیلی قدرت دارد، خوشگل هست، و کارآمد. احتمالات همه چیز را توضیح می دهد. وجود من و شما را...! مثلا قانون بیز می گوید احتمال رخداد آینده ی روشن به شرط اوضاع ظاهرا بسامان، عبارت است از احتمال خوب جلوه کردن اوضاع به شرط اینکه واقعا آینده ی روشنی در انتظار باشد، ضرب در احتمال رخداد آینده ی روشن در کل، تقسیم بر احتمال بسامان جلوه کردن اوضاع به هر دلیلی. حساب که می کنم حدودا احتمالش در می آید حدود 44%. منطقی هست.
- یک چیزی می خواستم بگویم یادم رفت... ولش کنید. تیتر هم به همان ربط داشت.
- Martian ببینید.
امضاء: خزنده ی فراموشکار