بله دوست عزیزم:
The darkest hour is just before the dawn

امضاء: خزنده ی اختاپوس
- کاش در و تخته ای به هم چفت شود و عقلمان سر جایمان بیاید و سیلابس منطق، آمار و احتمالات را با عمقی بسیار کم و صرفا برای آشنایی جوجه های از تخم در آمده مان، در برنامه ی درسی دانش آموزان جای بدهیم... چه حرفها! چه آرزو ها!
- تئوری احتمالات Jaynes می خوانم. می چسبد... شروع نشده دارد تمام می شود...
- یک جای کتاب آمده که یک نفر در کنفرانس علوم کامپیوتر دانشگاه پرینستون در سال ۱۹۴۸ این سوال تکراری را از جان فون نویمان می پرسد که:«البته یک ماشین نمی تواند واقعا فکر کند، درست است؟» و فون نویمان هم جوابش را اینطوری می دهد
You insist that there is something a machine cannot do. If you will tell me precisely what it is that a machine cannot do, then I can always make a machine which will do just that!
با دیوانه ها بحث نکنید. اعصابشان خراب است!
امضاء: خزنده ی محتمل

- یکجور هایی به طور رسمی مسابقات ۱۰ روز دیگر برای ما منتفی شد. به امید یک لیدر انسان تر برای مسابقات بعدی،کسی که انقد راحت سرش بابت وقت سفارت کلاه نرود! فعلا حرصش را نمی خورم. وقت حرص خوردن ندارم. باشد برای بعد.
- از قدیم گفته اند که قدر عافیت مگر حالی ات می شود الا مگر گیر بیافتی. مثل سلامتی. مثل سلامتی ای که وقتی افتاده ای کف خانه تازه نبودنش را حس می کنی. تازه پول و وقت و اعصاب و همه ی اینها یک طرف، سلامت بدنی هم یک طرف. خیلی مهم هست. آنقدری مهم هست که وقتی دارم به برنامه های تابستانی ام فکر می کنم، جای خالی یک فول چک آپ از نوک پا تا فرق سر را خالی می بینم. تا امروز، آخرین باری که پایم به دکتر باز شده بود شاید ۳-۴ سال پیش بود. امروز طی یک عملیات انتحاری رفتم دکتر.
اول دکتر گوش و گوش راستم را که ۲ ماهی می شد گرفته بود شستشو دادم. و بعدش فهمیدم که چقدر دنیا پر سر و صدا هست! باور کنید اگر این گرفتگی اعصاب خورد کن نبود ترجیح می دادم بیخیالش بشوم. ولی خیلی جالبناک بود. اینکه نفس های کسی را که دومتری ات نشسته است هم بشنوی. تا دو سه ساعتی همینطور با نعمت دوباره کسب شده ی شنوایی گذراندم.
بعدش رفتم دکتر داخلی و گوارش، دستور یک چک آپ کامل که ازش گرفتم، چندتایی هم قرص رویش و بعد از نیم ساعت آمدم بیرون به سمت دندان پزشکی. خوشبختانه همان موقع که دکتر معاینه پرونده ام را تمام کرد، وقت برای انجام کار باز بود. نشستم روی صندلی دندانپزشکی و دکتر بی معطلی آمد بالای سرم
- تاحالا دندونپزشکی نیومدی؟
- هرا (بدون ساکشن توی دهن و با فکی که نیازی نباشد ۱۵۰ درجه باز باشد می شود: چرا)
- کو پس؟ دندونات کار نشده
- هرا او همت هاهد هالا (چرا اون سمت راست بالا)... و با انگشت نشانش می دهم.
- ... آها دیدمش. خب... ۶ تا دندون برای تعمیر داری. سه تا راست دو تا چپ پایین. یدونه هم بالا. کدوماشو انجام بدم؟
ساکشن را از توی دهنم بیرون می آورم: هر چندتا که بشه. همه ش می شه؟
- سه تا آمپول باید بخوری! دهنت ۲ ساعت باید باز بمونه
- اشکال نداره بهتر از دوباره اومدنه.
خلاصه بدین ترتیب تصمیمی می گیرم که یک ساعت بعدش به غلط کردن می اندازدم. و همچنان مفصل آرواره ام انگار دارد از جایش در می آید انقد درد می کند. تازه اصلا حواسم به اشتباه فجیع محاسباتی ام نبود که اول بروم دندانپزشکی و بعدش دکتر گوش. صدای مته ی دندانپزشکی هنوز توی سرم می چرخد. ولی سودش را بردم. توی دو ساعت تمام پوسیدگی ها درست شد. آن وسط به عنوان زنگ تفریح یک جرم گیری ریز هم کرد، یک جور هایی اشانتیون. دکتر هم وسطش هی می خواند: من غلام قمرم ... و من دو ساعت بعد سوار آژانس به سمت خانه می رفتم. با صورتی که بدون اغراق ۹۰ درصدش بی حس بود. حتی گوش هایم هم بی حس شده بود. و پس گردنم. می ترسیدم بی حس کننده به عضلات قلبم رسیده باشد! برای همین خوابیدم. و نیم ساعت بعدش راننده بیدارم کرد و دیدم هنوز زنده ام.
یکی دو تا دیگر دکتر مانده تا من یکجور هایی از نو ساخته بشوم. اینطوری بهتر است، اینکه نگران درد ناگهانی نصفه شبی دندان نباشی. اینکه خیالت از بابت گوشت راحت باشد. و اینکه انقدر اوضاع جسمی ات اوکی باشد که یادت برود سلامتی. اینطوری خب زندگی شیرین تر هست! نه؟ حواسمان به همین خرده ریز های بی نهایت بزرگ هم باشد دیگر. همین چیز ها هست که خرد خرد کیفیت زندگی را در سطح قابل قبولی نگه می دارد. به عبارت دیگر در سطح حداقل!
فقط دردی که باید تحمل کنم این ته دیگ امشب بود که نمی توانستم بخورم، و آمالگام بیرون زده از دندان هایم که نباید فشارش بدهم ولی می دهم، و احتمالا درد دندانی که شب اول می خواهد یک دور دیگر دهنم را سرویس کامل بکند.
امضاء: خزنده ی نوساز
باورتان نمی شود که یک قرن منتظر همین امروز بودم! البته یک دو روز دیگر هم بگذرد تمام می شود، ولی به صورت رسمی من امروز آزاد شدم. دوتا امتحان اعصاب خورد کن که روانم را به هم ریخته بود و باید تمام می شد. سومی هم همانی هست که باید در موردش ۱۰-۲۰ تایی کتاب بخوانم و خیلی هاشان هم خوانده م. پس خطر خاصی ندارد برایم... اینکه چطور این دوتا امتحان را گذراندم داستان هایی دارد بس دراز که یک بار خواهم گفت و آیندگان برای هم نقل خواهند کرد، دریانوردان با آرنج تکیه زده به میز چوبی و لیوان بزرگ آبجو به دست از من خواهند گفت و کشاورزان پنبه، حین کار کردن سرودش را بلند بلند خواهند خواند! خلاصه اش که فکر می کنم بد نشد ماجرا. شاید بتوانم معدل ترم قبل را نگه دارم. و در شرایطی مناسب یکمی بهترش هم بکنم.
روز به روز پرداختن به کاری که علاقه ام نیست برایم زجر آور تر می شود. این اصلا خوب نیست. این اخلاق، اخلاق ۴۰ سالگی هست نه الان. خب واقعا توی این سن شاید نیاز باشد به خاطر دانشگاه یا پول یا پیشرفتن برنامه های اصلی، یک زمانی هم دست به یقه بشوم با موضوعی که دوستش ندارم. اینطوری ضربه می خورم. ولی کاری اش نمی توانم بکنم. حسی هست که کم کم از پایین شروع شده و حالا رسیده به گردنم و داردمی آید بالاتر. این امتحان ها را توی این شرایط دادم. امیدوارم فقط برنامه های شخصی ام به یک نتیجه ی زود بازده برسد که با خیال راحت و بدون توجه به سنم دیگر مستقیم بپردازم به چیزی که همیشه برایش برنامه ریزی کرده ام. می دانید... درست است ما گرفتار در عدم قطعیت های خشن و بی رحمی هستیم. عدم قطعیت هایی که نمی گذارند زندگی آنگونه که می خواهیم پیش برود... اما... این عدم قطعیت در جنس آینده ای که می خواهیم بهش برسیم نیست. بلکه در زمان آن هست. تمام این وراجی ها در همین جمله خلاصه می شود که: دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. in other words... می روم که برسم.
امضاء: خزنده ی متخصص امتحانات پایان ترم