بی واژه های قلم یک خزنده
بی واژه های قلم یک خزنده

بی واژه های قلم یک خزنده

https://t.me/limbolurker

روز 310: ریپلی چگونه زندگی شما را تغییر خواهد داد؟

به لطف هارد 2 ترابایتی دوستم که تا خرخره اش را فیلم کرده، این یکی دو هفته با پرده ی نقره ای آشتی کردم. فاز اول، مرور فیلم های مورد علاقه بعد از سالیان سال بود. بعد از مدتها ادیسه فضایی را دوباره دیدم و مثل دفعه ی اول لذت بردم، کنستانتین را یک نگاهکی انداختم... بعدش هم شروع کردم به دیدن فیلم هایی که همیشه اسمشان را می شنیدم ولی فرصت نمی شد ببینمشان. یکی شان مثلا alien ریدلی اسکات بود.


هالیوود بخاطر پیشرفت صنعت جلوه های گرافیکی و تصویری، نفرین شده. تازگی ها انقدر فیلم های sci-fi را چشم نواز می سازند که دیگر مهم نیست داستانی هم پشتش دنبال بشود یا نه. ولی قدیم تر ها، مثلا دهه ی هفتاد و هشتاد (سالهای ساخت ادیسه فضایی و بیگانه) کارگردان هنوز دغدغه ی نشخوار تمام توهمات موجودات فضایی، ربات ها، ماشین های پرنده، اعماق اقیانوس و سیارات کشف نشده را دنبال می کرد و تا می توانست، نو و جدید خلق می کرد. من که از همین alien خیلی بیشتر از تمام فیلم های Sci-fi دو هزار به بعد خوشم آمد. البته به استثنای قسمت اول men in black که از لحظا هیجان علمی چیزی از alien کم ندارد.


اگر alien را دیده باشید، با یک ماشین به اسم loader آشنا هستید. یک لیفت تراک پوشیدنی که آدمها می روند داخلش و تبدیل می شوند به یک آدم آهنی گنده. همانی که سرکار خانم ریپلی، آخرش ملکه ی بیگانگان را با آن ناک اوت می کند.



این ماشین، به اصطلاح یک shadow robot است. ماشینی که حرکات بدن مرجع را با دقت و سرعت خوبی دنبال می کند. نمونه ی معروف واقعی اش "دکسترس هند" است. محصولات زیادی در دنیای تکنولوژی فیلم های sci-fi معرفی شده که هنوز نمونه اش را نداریم، مثل ماشین های پرنده که کلا به عنوان نماد آینده ای پیشرفته شناخته می شوند، خانه های هوشمند که می شورد و می سابد و مرتب می کند و می پزد، یا اسکیت های هاوربرد ... و از آنجایی که همیشه به تحقق رویاهای دیوانه وار نویسندگان علمی تخیلی اعتقاد داشته ام، شاید بروم و یکی دوتا از آنها را دنبال کنم! چشمم بدجوری این loader را گرفته

امضاء: خزنده ی نوآور  

روز 309: با مخلفاتش چند کیلو؟

من امشب ذهنم را وزن کردم. قبل از اینکه حتی بدانم سنگین بودن بهتر است یا سبک بودن. منظور ِ شخص بنده از سنگینی ذهن، یعنی هزاران مشغله و دغدغه که روی سرت ریخته است، باید هر از چندگاهی بهشان فکر کنی، و اگر نکنی کلاهت پس معرکه ست، بعلاوه ی هزاران فکر دیگر راجع به مسائل کم اهمیت و بی اهمیت که به هر حال درصدی از RAM مغز را گرفته اند. سبک بودن هم متضاد همین تعریف... خلاصه که وزن کردم. فکر کنم آنچنان هم سنگین نبود!


من به کارم فکر می کنم. به دانشگاه که دو ماه دیگر شروع می شود. به کتاب هابیت فکر می کنم که سومین رمان انگلیسی ام بود که خواندم و 10 صفحه اش باقی مانده، و به پیتر جکسون که تا دلش می خواسته دست برده توی داستان. به سریال big bang theory و سیزن هشتمش فکر می کنم. به لیست دانشگاه هایی که دارم برای اپلای کردن آماده می کنم، و به Oregon state university که انگار همه ی شرایط خوب برای من را دارد... دیگر اینکه به پاییز و هوای سرد و نسیم صبحگاهی آبان و آذر فکر می کنم، و به خیابان ولیعصر ِ باران خورده و برگ های ریخته. به فیفا 15 و تیم ناتینگهام فارست فکر می کنم که به لیگ برتر رساندمشان و حالا باید ببرمشان به چمپیونزلیگ. به پادکست هایی که هر از چندگاهی با دوستم کار می کنم فکر می کنم. باقی افکارم هم راجع به زندگی روتین چند نفر از دوستان و اعضای خانواده که باهاشان در ارتباط هستم.



دور و برم را که نگاه می کنم، خیلی ها کمرشان زیر بار دغدغه خم شده. با خیلی ها نمی شود یک کلمه هم حرف زد. دور و بری های من را باید با احتیاط صدا زد که مبادا دادشان برود هوا یا اشکشان بریزد پایین. دوست داشتم آنها هم مثل ِ الان ِ من باشند! به همان اندازه که دوست دارم همیشه مثل همین الانم باشم. نمی شود فکری توی ذهن نداشت. فقط باید فکر های بی خطر و کم هزینه داشت، و پشت دوراهی هایی گیر کرد که یک سرش مرگ و یک سر دیگر زندگی نباشد، بلکه تفاوت میان "این راه" و "آن راه" فقط به اندازه ی 10 قدم کم و زیاد تو را به مقصد برساند. یک زندگی ساده، با مسائل تعریف شده، بدون حضوری متشنج و اضافی، با احتمال بارش بخت و اقبال به همراه باران پاییزی

امضاء: خزنده ی سبک  

روز 308: مانور با طغیان زوایای اویلر

امروز، روز سوم آزمایشگاه بود. زیاد از کار بقیه اطلاع ندارم. جناب آقای خوش اخلاق را که دانشجوی دکتری هست، همان دومین نفری که روز اول رفتم پیشش، چندباری مشغول مکالمه با فروشندگان قطعات فنی ربات دیدم، و همینطور حین جمع و تفریق کردن هزینه ها، و یکی دوباری هم مشغول ور رفتن با تولباکس های متلب. آن یکی دانشجو که انگار مسئول اصلی آزمایشگاه است هم یا در جلسه های دو سه نفری شان مشغول ارائه ی برنامه است، یا در حال خواندن زبان (احتمالا برای اپلای) و گوش کردن به پادکست های انگلیسی و از بر کردن لغت های جی آر ای. حداقل این سه روز که فعالیتی ندیدم. اما کار خودم آرام آرام دارد پیش می رود و تکمیل می شود. اول که باید 10-12 تا مقاله و کتاب را می خواندم تا سرنخ شروع حل مساله را پیدا کنم، بعدش هم قلم به کاغذ بردم و مشغول در آوردن معادلات شدم، امروز هم تقریبا کار نوشتن کد matlab را تمام کردم. نهایتا همه ی این کارهای من می شود یک بلوک plant توی بلوک های کنترل، به عنوان شبیه ساز واقعیت. یعنی من الان دارم به کامپیوتر می فهمانم که کوادروتور در دنیای ما آدم ها یعنی چه! این هم روی پیشانی من نوشته شده که همه ی عمرم باید یک چیزی را به یک کسی بفهمانم.


البته اینکه کسی فعلا کاری نمی کند به این معنا نیست که من همه کاره ی این پروژه ام. شاید کمتر از 10٪ پروژه، مدل سازی دینامیکی اش باشد. بعد از آن تازه بدبختی اعضای دیگر گروه سر طراحی سیستم کنترلی اش شروع می شود. اینی که گفتم بقیه مشغول نیستند، بخاطر این بود که انگار همین یک پروژه دستشان است. و امیدوارم اینطوری نباشد، یعنی من دوباره بعد از تمام شدن مسئولیتم، علاف نچرخم به پروژه ی بعدی. ولی کلا که تجربه ی خوبی است. من که هنوز چیزی از درسهای ارشد مورد استفاده در این جور فعالیت ها سر در نمی آورم. شاید بین تمام شدن کار من و شروع شدن کار آنها یک گپ سه چهار روزه باشد و من کتابی را که ازشان گرفته ام سریع شروع کنم تا از مرحله های بعدی طراحی هم سر در بیاورم. ولی فعلا که این، تنها کاری هست که می توانم انجام بدهم، و تنها کاری هست که به من سپرده اند. چقدر ایده آل! این را هم بگویم که آنطور که من فهمیدم، این پروژه برای مسابقه ی شهریور ماه در آلمان هست. می خواهم ازشان قول بگیرم که اگر تیممان برنده شد، حداقل یک تی شرت برایم بیاورند!


از همه ی این ها بگذریم، خستگی در کردن های شیرین را دوباره دارم حس می کنم. چون دوباره خسته می شوم، آن هم بعد از انجام کاری که بهش علاقه دارم. فعلا که تابستان هست و گرما و روشنایی روز و صدای جیغ و داد توی خیابان ها. پاییز و زمستان که برسد، بهتر از این هم خواهد شد. نسکافه فوری بعد از تمام شدن کلاسها، توی کوچه پس کوچه های بعد از غروب خیابان انقلاب به سمت مترو با هیچ چیز قابل مقایسه نیست.


امضاء: خزنده ی دورانی  

تعارف 85: big rock candy mountain

هشدار: خطر شل شدگی مفرط و رها کردن هر گونه تلاش جدی برای زندگی، و شاید هم پشت سر گذاشتن زن و زندگی و کار و درس، و ایجاد علاقه ی هیستریایی برای یک گوشه نشستن تا لحظه ی آخر عمرتان
متن آهنگ در ادامه ی مطلب 
ادامه مطلب ...

روز 307: بَتِری لُو

به هنگام سپری کردن خستگی جسمی، چیز هایی هستند عجییب که شارژ می کنند. یکی شان دوش آب سرد هست. مخصوصا اگر به سبک فیلم های خسته زیر دوش دستت را تکیه بدهی به دیوار و سرت را بیندازی پایین و آب یک ده دقیقه ای شر شر از دک و پوزت بریزد. البته به علت کم آبی و فرهنگ بالای نگارنده، این مورد پر مصرف و پر هزینه تا اطلاع ثانوی در دسترس نیست.


مورد دوم صدا، قیافه و باد پنکه هست (مشخصا در فصل مزخرف تابستان) یعنی شده بادش بهت نخورد، اگر صدایش را بشنوی کافیست. و مسلما یک چرت بیست دقیقه ای کف پذیرایی، با همان لباس های کثیف بیرون.


مورد سوم که خیلی هاتان سعادت کشفش را نداشته اید، ماء الشعیر کلاسیک هست. یعنی بدون اسانس. از این تلخ هایش. بهترین راندمان را هم زمانی دارد که فقط یک وجب تا یخ زدگی فاصله داشته باشد. به بیان رایج، تگری. این یک مورد را الان زدم به بدن و جای هوس کنندگان بدجوری خالی.



از اینها. البته نه الزاما الکل دار!


از موارد دیگر می توان به یک ناهار چرب و چیلی سر ظهر اشاره کرد، آن هم وقتی که صبحانه را درست و حسابی نخورده باشی؛ ماساژ دست، یا به قول لر ها که به صورت فعل امری می گویند:" دستمه بَوِلا" (تشدید روی لام)، فوتبال پریمیر لیگ ساعت 18:30 هایش، یا ایضا چمپیونز لیگ های 11:15 ی، نسکافه (این یک مورد در محل حادثه قابل مصرف هست، یعنی سر کار یا دانشگاه، و نیاز نیست حتما پایتان برسد خانه)، و یک کتاب هیجان انگیز که از دیشب 20 صفحه اش مانده و الان می توانی تمامش کنی.


پ.ن. یادش بخیر قدیم ها این دیالوگ ها رایج بود: "شارژر سوزنی داری؟" ، "نه مال من بزرگه نمی خوره" ، "شارژرم سونی اریکسونه"... سونی اریکسون مرض ریخته بود شارژرش را عین سوکت دسته پلی استیشن زده بود. البته بماند نوکیا مرضش بیشتر بود و برای گوشی های خودش ده نوع شارژر استفاده کرد. خدا پدر کسی را که تز ِ شارژر های یکسان را داد بیامرزد


امضاء: خزنده ی ریچارجبل