-
روز 347: کاش سواد داشتی!
چهارشنبه 15 مهر 1394 00:00
خیلی وحشتناک است آدم ها بتوانند فکر هم را بخوانند. بله خیلی وحشتناک... اما کاش برای یک روز تو می توانستی فکرم را بخوانی. کاش می توانستی به ناگفته هایم لا به لای چرندیاتی که به زبان می آورم گوش بدهی. کاش حرفی را که صد سال دیگر هم نمی توانم بزنم می فهمیدی... اشتباه کردم که در تمام عمرم نگفتم و نگفتم. چون دیگر نمی توانم...
-
روز 346: نکاتی چند برای "نان اینجینیر" هایی که می خواهند راجع به "اینجینیرینگ" نظر بدهند
دوشنبه 13 مهر 1394 01:27
نظر دادن راجع به تخصص افراد، آنهم وقتی یک سانتی متر زیر دماغ یکی از همان متخصص ها نشسته ایم، تخصص ما ایرانی ها هست و بس! به پزشک های عمومی پیشنهاد می دهیم که جای آمپول قرص بدهند، به تعمیرگاه ها می گوییم نمی خواهد فیلتر هوای موتور را هر دفعه عوض کند، به تعمیرکار تلویزیون می گوییم مشکل از برد کنترلش هست (مطمئنیم!)، به...
-
روز 345: این تن بمیره این یک بار!
شنبه 11 مهر 1394 13:12
برادر. دوست عزیز. اسمت هر چیزی که هست، خدایا، نیروی مطلق، روح طبیعت، نیروانا، پروردگار... هر کسی که مسئول امور این دنیای قاطی پاتی هستی! سه سال هست هی سرد و گرم می کنی من بدبخت را. هی می شود، هی نمی شود، هی خوشحال می شوم، هی توی ذوقم می خورد... می دانم، خودم می دانم آدم باید دنبال 1000 تا کار بیافتد تا یکی اش درست...
-
روز 344: اپلایر
جمعه 10 مهر 1394 23:55
من ته تهش هم هیچ چی اگر نشدم، کار گیرم نیامد، خارج نرفتم، ادامه تحصیل ندادم، دختر یک آقای پولدار را نگرفتم، دزدی و اختلاس نکردم، باز هم یک آپشن جلویم باز است. اینکه بروم یک آژانس اپلای بزنم تجربیاتم را به فروش برسانم. اول ها که انگار سایت ها را به خط میخی نوشته بودند. هر چی می گشتم مگر اطلاعاتی پیدا می شد؟ بعدش کم کم...
-
روز 343: جمعه هم دل دارد
جمعه 10 مهر 1394 11:25
- بیدار شو بابا!!! مگه نگفتی صبح می خوای بری مانیتور رو ببری تعمیر؟ -..ممم...؟؟؟ - دیشب کی خوابیدی؟ - ...ممم...!!! یک ربع بعد، کوه 1000 کیلویی خستگی ام را به زور از لای لحاف و رختخواب می کشم بیرون و با چشم نیمه بسته می آیم بیرون. دست و صورتم را می شویم، املت پدر جان را نوش جان می کنم، چایی را می روم بالا و از خانه می...
-
روز 342: برون یابی به روش سافت رباتیک-داب استپ
جمعه 10 مهر 1394 01:13
سوال: چگونه می توان در اوج اغتشاش ذهنی ناشی از مشکلات لا ینحل، آینده ای روشن و شاد را برای خود متصور شد؟ راه حل خود را با ارائه ی یک مثال توضیح دهید. (2 نمره) پاسخ: یکی از بهترین روش های تصور یک وضعیت متعادل و خوشایند در بحبوحه ی آشوب روحی، روش برون یابی منحنی واقعیت است. از انواع برون یابی ها می توان به روش...
-
روز 341: "ولی چرا" ی مزاحم
سهشنبه 7 مهر 1394 18:03
یک توصیه ی کاربردی در زندگی وجود دارد، برای آن لحظه های حرص در بیاور ِ ناتوانی که اول از خودمان، و بعد از باقی آدمها و دنیا بدمان می آید. توصیه از این قرار است: "اگر می توانی قوانین را تغییر بده. اگر نه، ساکت باش و مطابق آنها بازی کن." بالاخره دروازه بان ها هم خیلی دوست دارند توپ را بگیرند دستشان و بیایند از...
-
روز 340: پاییز عصا بدست
پنجشنبه 2 مهر 1394 16:22
پاییز که فرا می رسد، قامت خمیده ی یک پیرمرد با عصای آبنوسی رنگ و حلقه ی فلزی دسته اش جلوی چشمم به تصویر کشیده می شود. یک کلاه شاپو هم به سر دارد. قیافه اش را نمی دانم، چون همیشه از پشت می بینمش. دارد آرام آرام قدم برمیدارد از خیابانی تقریبا شبیه به خیابان ولیعصر می رود بالا. خیابانش البته بیشتر پوشیده از برگ های...
-
روز 339: شاید هم واقعا شده!
پنجشنبه 2 مهر 1394 01:55
آخرالزمان شده انگاری. هوا خنک شده, باران می بارد, بارسلونا 4 تا می خورد, لواندوفسکی توی 9 دقیقه پنج تا گل می زند, من زود از آزمایشگاه جیم می شوم, دوستم زیاد سر ملاقات امشب و فرداشب به من گیر نمی دهد, مهمان خانه مان نمی آید, من به دیگران اهمیت می دهم, دو سه روزی هست که خانه مان کسی با آن یکی حرفش نشده, موسسه پول کلاسم...
-
روز 338: راز های ناگفته ی من ِ نفرت انگیز
یکشنبه 29 شهریور 1394 23:31
1- یک رازی را می خواهم بگویم... هیس، آرام! کسی نشنود. من یک کمی شاید خودخواه باشم. دوست دارم فقط خودمان از این راز خبر داشته باشیم... می دانی؟ من یک راه ِ در رو پیدا کرده ام از الگوریتم سر سخت تغییر شرایط زندگی. به قول برنامه نویس ها، یک باگ. می توانی از این میانبر بروی و خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می کنی به هدف...
-
روز 337: نفر بعد...
یکشنبه 29 شهریور 1394 00:26
یک جوکی هست که من عاشقش هستم. هر کسی این را سر ِ هم کرده نابغه بوده به جان خودش. ماجرا از این قرار هست که: طرف می ره پیش دکتر می گه: آقای دکتر... نمی دونم چرا هیچ کسی به من اصلا توجه نمی کنه. انگار هیچ کسی منو نمی بینه دکتر داد می زنه می گه: مریض بعدی لطفا باور کنید همین الان هم دارم می خندم...! اصلا خیلی حال می دهد...
-
روز 336: Lose control
پنجشنبه 26 شهریور 1394 19:17
- حالا درست است که "کنترل خطی" دیگر عمرش را کرده. وما هم یک سال پیش پاسش کردیم رفت و الان داریم از او بهترانش را می خوانیم. ولی هنوز هم وقتی می نشینم پای طراحی PID و جبرانساز ها، یک حس آرامش خوبی بهم دست می دهد. اصلا کنترل درس خوبی هست. آدم احساس می کند می تواند هر کاری دلش بخواهد بکند. هر سیستم ناپایداری را...
-
روز 335: این یکی را هم بخوان...!
پنجشنبه 26 شهریور 1394 01:32
کلید را می اندازم توی قفل و با شانه در را هل می دهم. اگر تا 2 دقیقه ی دیگر دراز نکشم صد در صد اسپاسم عضلانی می کنم. و در همان حالت...: - سلام... -سلام... چه خبر؟ - هییچ... - بیا این کتابو ببین. - صبر کنید لباس عوض کنم الان میام. و لباس عوض می کنم و می آیم... کتاب "باغ نا تمام" تورقی می کنمش. - دیگه بعد اون...
-
تعارف 87: Concerto- Johann Sebastian Bach
سهشنبه 24 شهریور 1394 17:57
نمی میرد. این باخ لعنتی نمی میرد! Concerto No.5 in F minor : BWV 1065 Concerto in A minor BWV 1041: : Allegro Concerto in D minor BWV 974: Adagio
-
روز 334: من دچار پبوند های کووالانسی شدم
دوشنبه 23 شهریور 1394 01:26
اساتید محترم رشته ی پزشکی، داروسازی، روانشناسی و احتمالا شیمی، می دانند که عواطف و احساسات ما به طرز عجیبی تابع سطح ترشح هورمونها در بدنمان هست. اگر نخواهم وارد مباحث فلسفه ی ذهن بشوم (که من غلط بکنم بشوم) خیلی ساده همان باور عمومی را دنبال می کنم: اگرچه علت بروز احساسات، شیمیایی است، اما دلیل اش رخدادی هست بیرون از...
-
روز 333: ما
شنبه 21 شهریور 1394 16:07
آدم حرف می زند، هر طور که شده حرف می زند. اگر رویت را برگردانی با کس دیگری صحبت می کند. اگر کلمات جوابگویش نباشد با اشاره ی دست و سر منظورش را می رساند. اگر تنها باشد با خودش بگو مگو می کند. اگر نقاش باشد با خط رنگ روی بوم، و اگر نوازنده باشد با سایش آرشه روی سیم... آدم حرف می زند و همه هم این را می دانند. همان کسی که...
-
روز 332: دستی نامرئی آینده ام را ترسیم می کند
جمعه 20 شهریور 1394 19:28
هشدار... وراجی بیش از حد. خطر انفجار مغزی فردا می دانید چه روزی هست؟ فردا 21 ام شهریور سال 1394 هست. یعنی درست 414 روز بعد از اولین روزی که کتاب ریاضی 1 مدرسان را گذاشتم جلویم و شروع کردم به خواندن برای کنکور ارشد. حالا بعد از 414 روز قرار است فردا ساعت 10:45 مقطع ارشد را شروع کنم. نمی دانم 414 روز دیگر چه اتفاقاتی...
-
روز 331: نیکوتین، کافئین، دوپامین، کاری برای انجام دادن
چهارشنبه 18 شهریور 1394 01:15
واژه ی Workaholic یا اعتیاد به کار، از زمانی که 1971 ابداع شد تا الان، طرفداران زیادی پیدا کرده. بعضی ها دیگری را معتاد به کار می نامند، بعضی ها خودشان را... اگر بخواهم بگویم یک انسان چرا به کارش معتاد می شود، توهین بزرگی به جامعه شناسان و روان شناسان کرده ام! چون آنها بعد از سالها مطالعه و تحقیقات میدانی سعی می کنند...
-
روز 330: House
سهشنبه 17 شهریور 1394 17:54
-
روز 329: چکه ی قطرات آب، به نیابت از زمان
دوشنبه 16 شهریور 1394 19:11
دست به سطح خاک گرفته ی زندگی می کشم و ذرات گرد و غبار را آرام میان انگشتان شست و سبابه لمس می کنم. نگاهش می کنم... انگشتانم را نگاه می کنم و سطح خاک گرفته ی زندگی را. زمان بار دیگر نشان داد که هیچ راه فراری ندارم. بار دیگر شکست خوردم... و بار دیگر رویم را فقط برای یک لحظه برگرداندم و تکه ای دیگر، از دنیای بیرون، از...
-
روز 328: پیچک
شنبه 14 شهریور 1394 20:52
آسانسور ها خراب بودند. زنگ زدم بهش گفتم بماند پایین، الکی نیاید بالا، برویم که من به کارهای تسویه حسابم در کتابخانه ی مرکزی هم برسم. آخر دیشب ساعت 11 هم زنگ زده بود نیم ساعت داد و بیداد که روانی شدم از دست همه! باید یک ساعتی فردا صحبت کنیم... خیلی خب! طول دانشگاه را طی کردیم و کردیم تا رسیدیم به دکه ی ضلع غربی زمین...
-
تعارف 86: کنسرتوی شماره یک - یوهان برامس
پنجشنبه 12 شهریور 1394 22:21
وقتی از "جرات" در موسیقی صحبت می کنم، از چه صحبت می کنم؟! یک موردش قطعا برامس هست... برامس یک جورهایی در دوره ی خودش شوپن آثار سمفونیک به حساب می آید به نظر من. امواج غیر قابل پیش بینی نت ها (که اصلا هم آزار دهنده نیست) لحظه ای قطع نمی شود. در لحظه ای که سکوت می خواهد جایش را در گوش پیدا کند، شلیک استرینگ ها...
-
روز 327: سپرده ی کُمُدی
پنجشنبه 12 شهریور 1394 01:19
امروز در ادامه ی طی کردن فرآیند فارغ التحصیلی، گفتم زودتر کمدم را خالی کنم و کلیدش را ببرم تحویل بدهم. سه چهار هفته قبل البته خورد خورد کتاب ها را برداشته بودم، مانده بود یک سری خرت و پرت که باید دست می کردم توی حلقوم کمد و درشان می آوردم. آخر کمد من توی ارتفاع حدود 180 سانتی متری از زمین و به عنوان آخرین ردیف کمدهای...
-
روز 326: باران گل می بارد، یا چگونه شهریور فهمید که وقت رفتن است
سهشنبه 10 شهریور 1394 12:23
همانطور که من می پذیرم تابستان فصل بدی هم نیست، شما هم بپذیرید که سه ماه, برایش خیلی زیاد است! 10-20 روز مسافرت، یکی دو هفته هم خواب، یک ماه هندوانه و خربزه و انگور... اینها همه اش توی 1 ماه جمع می شود. این یعنی باید 2 ماه بیشتر گرما و خاک بخوریم. سه ماه برایش خیلی زیاد هست. نیست؟ تصور کنید توی شهر کثیفی مثل تهران، با...
-
روز 325: هر روز، سورپرایز تر از دیروز
یکشنبه 8 شهریور 1394 13:08
یک رازی را بهتان بگویم. حضور یک دوست خوب می تواند زندگی شما را از 0 به 100 تغییر بدهد (برعکس را هم همه می دانیم). نه... نشد. اینطوری بگویم. حضور یک دوست خوب می تواند جهنم را در یک ثانیه برایتان بکند بهشت... خیلی فانتزی شد! عبارات مناسب حس و حالم را پیدا نمی کنم. این بهتر است: حضور یک دوست خوب ... اصلا یک طور دیگری...
-
روز 324: پیاله های بند انگشتی ِ ما
شنبه 7 شهریور 1394 00:13
من خوشم نمی آید وقتی می خواهم موضوعی را به کسی اثبات کنم، بدون اینکه کچلم کند، دلایلم را بپذیرد.احساس می کنم اگر اینطور باشد، یا حرفهایم برایش مهم نیست، یا خودم برایش مهم نیستم، یا با یک احمق طرفم. آخر چطور می شود بحثی را که می توان دلیل پشت دلیل آورد، و میدان سینتاگمای آتن را به مدت یک هفته برایش رزرو کرد، در دوتا و...
-
روز 323: عکس های خانوادگی
پنجشنبه 5 شهریور 1394 16:18
دوست عزیزم جناب مهران خان ، من را با دو تا عکس سورپرایز کرد! برایم پیغام فرستاده بود و دعوتم کرده بود که این دوتا عکس را ببینم. من هم لینک ها را باز کردم و در کمال تعجب دیدم اینها، همان عکسهایی هستند که زمانی توی آلبوم خانوادگی خزندگان موجود بود، ولی به دلایل نامعلوم گم شده بودند و حالا بعد از چندین دهه، پیدا شدند....
-
روز 322: Under Construction
چهارشنبه 4 شهریور 1394 12:42
یعنی نفرتی که از اسباب کشی، و از بنایی توی خانه دارم، از مجلس عروسی و جشن تولد ندارم! انگار که آدم به ته خط می رسد اصلا. خوشبختانه 17 سال است که از سر جایمان تکان نخورده ایم و اسباب کشی بی اسباب کشی. اما عوضش سه چهار بار بنایی داشتیم. یکبار بخاطر تعویض کفپوش و دیوار آشپزخانه بود. یک بار بخاطر کاغذ دیواری، یک بار برای...
-
روز 321: کلکسیون
چهارشنبه 4 شهریور 1394 01:11
تلویزیون چند میزانی از "دانوب آبی" را می زند و تمام می شود... می رود روی مخم! می پرم پشت کامپیوتر و توی منوی استارت سرچ می کنم: blue danube یک دل ِ سیر گوشش می دهم... یادم به lacrimosa ی موتزارت می افتد. آن را هم خیلی وقت است گوش نکرده ام. هیچ ربطی به دانوب نداشت ها... مثلا اگر قرار بود ربط داشته باشد, باید...
-
روز 320: 100 درجه بالای صفر
شنبه 31 مرداد 1394 20:21
فوتبال، هر کسی اختراعش کرده، به هر بازی سیاسی و اقتصادی ای که دچار شده، هر بلایی که در بحران های جنگ به سرش آمده، و از هر دورانی که گذر کرده، همیشه دنیای نهایت زیبایی، استرس، غم، شادی و هیجان بوده. ای کسانی که فوتبال نمی بینید... چیز بزرگی در زندگی تان را از دست داده اید! و ای کسانی که از جمله ی نفرین شده ی "دو...