X
تبلیغات
رایتل

روز ۴۵۲: مرتیکه شلخته

چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 13:20

واقعا من برنامه نویس نبودم که git را بشناسم. وگرنه که چطور می شود یک پروژه را بدون git چرخاند؟ پروژه که هیچ... اینها شرکت را بدون git می چرخانند! اولش به بالا دستی ام گفتم: گیت استفاده نمی کنید؟

- گیت چیه؟

- ... سیستم مدیریت کد، مدیریت پروژه ... (نگاه مستمر غلیظ بدون پلک) نه؟ نمی ترسید کداتون پاک بشه؟ بخواید عوضش کنید؟ بخواید قبلی رو برگردونید؟

- نه . بریز توی فلش که پاک نشه

- چشم


و اینگونه بود که از توضیح دادن نا امید شدم و رفتم خودم یک git ریختم و یک اکانت gitlab گشودم و نشستم دیدن tutorial های لیندا. ولی خودمانیم. فکر نمی کردم انقد خوب بشود مرتب و تمیز بود! غربی ها چه کارهایی که نمی کنند.


گیت معنی یک احمق یا آدم نچسب می دهد. این نرم افزار، دستپخت جناب استاد اعظم لینوس توروالدز هست. همان کاشف قاره ی لینوکس... در وصف نام git ایشان گفته که:

"I'm an egotistical bastard, and I name all my projects after myself. First 'Linux', now 'git'."


امضاء: خزنده ی تر و تمیز  

روز 451: گلوریوس کام بک

چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 08:55

دلیل نمی شود حالا که یونایتدی هستم از کام بک سیتی خوشم نیاید. این gut داشتن را خوشم می آید. این نا امید نشدن را. دیشب بعد ۳-۳ دیگر رفتم خوابیدم. ولی صبح وقتی ۵-۳ را دیدم حسابی این دونت گیو آپ طوری فوتبال چسبید بهم.


 


البته ته تهش موناکو قرار هست صعود کند ها! ولی خب، بگذاریم این یک ذره را هم سیتیزن ها خوش باشند... یادم رفته بود قدیم ها چطوری از فوتبال لذت می بردم. چطوری حتی پای بازی تورینو و آتلانتا هم (اگر نشان میداد) می نشستم و کیف می کردم. امروز صبح یادم آمد.


امضاء: خزنده ی فراموشکار  

روز ۴۵۰: third time's a charm

شنبه 30 بهمن 1395 ساعت 19:42

این بار سوم در طول سه چهار سال اخیر هست که یکی از روزنوشت ها را مهر می زنم به اسم شروع پروسه ی اپلای. دفعه های قبل را خوب یادم هست، یادم هست همان زمان چقدر زور می زدم که کارهایم خوب پیش برود. ولی الان می بینم که اصلا آن روزها، صابون به تن مالیدن بود، نه پوست کنده شدن... این مدت انقدر کارها خواست بشود و نشد که بقیه این نفرین را بستند به چشم زخم و انرژی منفی و جادو جمبل. من ولی فعلا حوصله و وقتش را پیدا نکرده ام دنبال دلایل ماورایی اش بگردم. یک خورده بیشتر تلاش کردم و بیشتر ماندم تا کارهای من هم بی افتد روی غلتک. تا برسم اینجا... به بار سومی که می خواهم یک استارت دیگر بزنم برای اجرا شدن برنامه ی اصلی زندگی ام... البته این بار «بزنیم»


پایان نامه ی ارشد به لطف گیر های سه پیچ استاد راهنما دارد کم و پیش جلو می رود. البته من مرهون سگ دوهای دانشجوی کارشناسی عزیز دم دستم هم هستم که فعلا کم کاری های من از آستانه ی تحملش رد نشده. من هم واقعا سعی می کنم انقدر نامرد نباشم و همراهشان جلو بروم ولی مشکل اینجاست که دو روز در هفته بیشتر وقت ندارم... خب چکار کنم؟! با این حال اتاق کار پژوهشکده کم کم دارد جور می شود. امروز رفتیم موتور سروو را تحویل گرفتیم و دانشجوی کارشناسی رفت دنبال دیتاشیت و راه انداختنش. به عهده ی من هست که همچنان بگردم دنبال جنس کوفتی پلی ارتان و پلی اتیلن و پلی آمید و میکا و ... برای ساختن نمونه ی پروتوتایپ بازو. شنبه ها را وقت دارم و دوشنبه ها را... خدا رحمم کند. اما اینطوری که جلو می رویم شاید بعد از ساختن بازو، با ۳ تا روز تعطیل دانشگاه ماندن، پایان نامه جمع بشود. می دانم این ۳ روز تعطیل کار کردن معنی ش برایم چیست! ولی مجبورم... اگر نتیجه ی این روزها، تمام شدن سریعتر پایان نامه باشد، زمین و زمان راضی خواهد بود که اینطور فشرده کارش را تمام کنیم.



حدود ۷ ماه فکر کنم می گذرد از آن روزی که کاغذ بدست در خانه ی جناب دکتر را زدم و پروپوزال خام و چرند اولیه را تحویلش دادم. اگرچه آن لحظه اصلا امیدی به جواب مثبتش نداشتم ولی الان دیگر به این فکر می کنم که قرار نبود ۷ ماه طول بکشد. در هر صورت این ۷ ماه هم بدک نشد. تیم عوض شد، بچه ها رفتند بچه ها آمدند بچه ها ماندند. الان تیم دو نفره مان شکل گرفته و خوب هم شکل گرفته. ما همان دو نفری هستیم که بعد از رفت و آمد از این رشته به آن رشته و از این زمینه به آن زمینه بالاخره توقف کردیم روی IoT و healthcare . و حالا تمام آینده مان بسته ست به این پروژه. در حدی که دوستم رفته نروژی هم یاد گفته، برای چند ماه بعدش که می خواهد توی همین زمینه اپلای کند نروژ. توی این مدت یک کمی بیشتر ابزار جمع کردم و حالا آماده تر از همیشه هستم؛ اگرچه باز هم ۵ ماه دیگر بگذرد، ۵ ماه بیشتر آماده هستم، ولی الان دیگر مقدمات فراهم شده. در این مدت تا جایی که یادم هست حداقل ۶ جلسه و ارایه داشتم، ۴ تا اسلاید آماده کردم، ۷۰ صفحه پروپوزال نوشتم، ۳۰ باری رفتم بیمارستان و آمدم. حالا همه چیز به ۳ اسفند بستگی دارد. البته «احتمالا» بستگی دارد.



و باز هم خر شدم و آمدم توی تیم رباتیک پژوهشکده مان. البته این را صادقانه بگویم که من به هیچ وجه آش دهن سوزی برای تیم ها نیستم و استعداد یا توانایی خاصی برای ارایه توی این زمینه ندارم. ولی کم کم خودم هم باورم شده که یک کاریزمایی دارم که از دور داد می زند:«این یک چیزی بارش هست» اگرچه نیست! به همین دلیل فرصت ژاپن رَوی و رزومه پر کنی را از دست ندادم و رفتم درون تیم. این بار البته یک قدم دیگر از مکانیک فاصله گرفتم. و حالا من SLAM کار تیممان هستم. همانی که ربات ها را به راه راست هدایت می کند. من در واقع پیغمبر رباتها محسوب می شوم با این تفاسیر.



طبق برنامه ی ثبت شده، از ۲۹ ژانویه سر کار می روم. همین جایی که الان هستم و توی وقت آزادم سر زده ام اینجا. کارش خوب هست، از این جهت که مربوط به رشته م هست. یک زمانی می گفتیم و می شنیدیم که چه کسی آخر اجازه می دهد هر جفتکی که دلت خواست توی فضای علم و تکنولوژی بندازی و بابتش بهت پول هم بدهند. این کارها فقط از گوگل بر می آید... ولی اینجا من تقریبا به همچین وضعیتی دست پیدا کرده ام. هدف معلوم هست و مسیر هم مشخص، بقیه ی جفتک و پشتک وارو هایش به عهده ی خودم هست. این روزها دیگر یاد گرفته ام چطور درست و حسابی مقاله بخوانم، شبهه کد ها را سریع پیاده کنم و نتایج را تست کنم. حالا اگر به من بگویید این مقاله از nips و jmlr آمده یا از springer خیلی برایم فرق دارد. الان به سال انتشار مقاله و دانشگاه نویسنده هایش بیشتر دقت می کنم، چون قرار هست کدی که می نویسم یکجایی پیاده بشود و برای یک عده من جمله خودم نان و آب بشود. این تجربه، شاید بهترین اتفاق تحصیلی-کاری این دو سه هفته ام بود. امید که به همین روال پیش برود...



اما ورای اینها، جدا یک ریست نیاز دارم. من خیلی تغییر کرده ام. من آدمی نبودم که ۳ روز یکبار هم ننشینم روی کاناپه و چشمهایم را ببندم و ۱۰ دقیقه باخ گوش بدهم. من برف که روی کوه، یا خیابان ها را خیس و باران خورده می دیدم، سریع زنگ می زدم به همراه همیشگی و می گفتم بیاید یک دور شمسی قمری بزنیم با چشمهای بسته. فیلم دیده نشده توی لپ تاپ من محال بود پیدا بشود،‌ ماهی یک بار یک دور فرندز تمام می شد... این وضعیت هم راضی کننده نبود، این درجه از تفریح بسی غیرقابل قبول هست! ولی این درجه از بی تفریحی هم همینطور. به قول خارجکی ها bright side این است که من «هنوز غر می زنم». این به معنای آن هست که هنوز تفریح کردن یادم نرفته. به معنای این هست که من هنوز برای با هم بودنهایمان برنامه دارم... این که هنوز دوست دارم از دوستان همیشگی و بامرامم عذرخواهی کنم بابت این سه چهار پنج و همچنان در حال افزایش ماهی که ندیدمشان. و این یعنی اینکه هنوز زنده ام. این یعنی اینکه هنوز دیتاست Bach sheet music را از لپ تاپم پاک نکردم و منتظر فرصت همیشگی ای هستم که هنوز گیر نیامده، و «مدل کردن خلاقیت» و «H.A.L» و بدهی ای که توی این ماجرا به رفیقم دارم هنوز ذهنم را مشغول کرده. بالاخره که یه روز خوب میاد... اینو می دونم!


هردویمان می رویم سر کار، او زبانش را ادامه می دهد، من می خواهم یک هفته ی دیگر آیلتس ثبت نام کنم، او پایان نامه تحویل می دهد، من دنبال پروژه ی کسری خدمت می دوم، شبها چند دقیقه ای پشت تلگرام با هم می خندیم و هر دفعه یکی مان از فرط خستگی وسط دیالوگ ها بیهوش می شود. فردایش اگر همدیگر را دیدیم، ندیدن هایمان را یادمان می رود. بعضی وقتها لواشک می خوریم، بعضی وقتها هم می رویم ورتا و می نشینیم توی آکواریوم و چنگال فرو می کنیم توی تارت چند میوه. اگرچه همین را هم به ضرب و زور و هزار بدبختی بدست آورده ایم، ولی ما که یادمان می ماند این رسم زندگی نیست! یادمان می ماند و بعدا تلافی اش را در می آوریم... اگر زورمان رسید. این دوره ی سوم، همانی که قرار است charm باشد، ۵-۶ ماه دیگر باید تمام شود. یا می شود یا نمی شود. البته اگر نشود هم try آخر نیست... اما این دفعه مهمترین try هست.


امضاء: خزنده ی ثالث  

روز ۴۴۹: این بار...

شنبه 9 بهمن 1395 ساعت 13:25

زمانش که فرا برسد، متوجه خواهی شد... مثل گشتن به دنبال یک چهره ی نیمه آشنا میان خیل عظیم عابران پیاده رو، و شکی که با دیدن هر چهره می کنی که «آیا خودش هست؟» ... اما وقتی فرا می رسد، می گویی: «خودش هست!»


امید به موفقیت انسان را جلو و جلوتر می کشد. می گویی «شاید این بار...» اما می دانی نمی شود. ولی نمی خواهی حسرت انجام نداده هایت را بخوری پس تلاش می کنی و شکست می خوری. ولی زمانی فرا می رسد که یک صدا از درونی ترین لایه ی وجودت فریاد می زند: «ایندفعه وقتش شده!» . آنوقت می توانی یک نفس عمیق بکشی، پشت صاف کنی و با یک لبخند به تماشای اتفاقات بنشینی، چون قرار است بالاخره اتفاق بی افتد.


ترم (امیدوارم) آخر دانشگاه را شروع کرده ام. برنامه ها جلو نرفته اند ولی خیلی معلوم تر شده اند. به یاد ۴ سال قبل افتادم که توی چنین شرایطی بودم و می خواستم تمام تلاشم را بکنم که بروم و دیگر پیدایم نشود. ولی خب نشد... این بار هم به همین نقطه رسیدم ولی با یک دنیا تفاوت. ایندفعه احساس می کنم به اندازه ای درست و حسابی کار کرده ام که چند نفری آنطرف پیدا بشوند که برایم حداقل یکی دو تا تره خرد کنند. ایندفعه ددلاین ها را دقیقتر می دانم و جایگاهم را بهتر می شناسم. ایندفعه یک همراه مثل کوه محکم کنارم دارم و می دانم زیر پایم خالی نمی شود. ایندفعه به آزمایشگاه نقلی پر از کیس های رنگ و رو رفته ی مشکی و ۳-۴ نفر nerd فکر می کنم و یک استاد ریشو که هر هفته با هم جلسه داریم. ایندفعه به یک خانه ی کوچک ۵۰-۶۰ متری با لوازم خانه با گلهای ریز فکر می کنم و هوای یخزده ی پیاده روی های ۹ شب. ایندفعه به فرصتی فکر می کنم که نیاز نیست جانم از دماغم در بیاید تا بدستش بیاورم... فقط کافیست همینطور مطمئن پیش بروم تا اتفاق بیافتد.


از ۱۹ سالگی تا الان، شاید با وقفه های چند ماهه، همیشه جایی را داشته ام که بنویسم. هیچ کس دیگری تمام کلمه های این ۷ سال را یادش نمی آید غیر از خودم. بیش از چندبار به جمله ی «دارد اتفاق می افتد» رسیدم. خیلی وقتها آنقدر مطمئن بودم که تمام پل های پشت سرم را هم خراب کنم، اما هیچ وقت نشده بود. ایندفعه هیچ دلیلی برای شدنش ندارم، جز همان صدایی که از درونی ترین لایه ی وجودم می شنوم که: «خودت را آماده کن پسر»


دوست دارم بالاخره نوشته هایم اینجا، همه اش بشود ثبت خاطرات آماده شدنمان برای زندگی جدیدی که سالهاست بهش فکر می کنیم. شاید به همین زودی! اگرچه هر روزش یک عمر می گذرد. اما من اذیت کردن های زمان سیال را می شناسم. من خودم پادشاه ثانیه های لزجم. ما خیر سرمان همه شاگردان سالوادور دالی بوده ایم!


امضاء: خزنده ی درون شنو  

روز 448: چرخ برای چرخیدن است دیگر!

پنج‌شنبه 30 دی 1395 ساعت 00:36

این روزها واقعا دارم بزرگ می شوم. یعنی هر روزش را به اندازه  ی یک روز تمام بزرگ می شوم. چندین روز هست که صبح با اضطراب تمام نشدن کارم بیدار می شوم و شب با اضطراب شروع نکردن کار... ولی امروز پیش خودم فکر می کردم که حداقل نسبت به ۲ سال قبل، وقت کمتری برای افسرده شدن دارم. کار آدم را روی زمین نگه می دارد. آرزو و امید آینده بیشتر. کسی که کنارت باشد و با هم به آینده فکر کنید بیشتر تر!

می گفتم... این را می گفتم که بزرگتر می شوم روز به روز. مثلا به اندازه ای بزرگ شده ام که بدانم دیگر کمتر موقعی پیش می آید که آدم تمام بدبختی هایش را به سرانجام رسانده باشد تا نفسی تازه کند. این را فهمیده ام که مشکل پشت مشکل بوجود می آید و باید وسط همین مشکلات هیجان داشت و تفریح کرد. مثل امشب که با ۴ نفر از دوست داشتنی ترین هایم رفته بودیم بازی Escape.Me . از همان هایی که باید بعد حل کردن یک دو جین مساله، از یک زندانی مدرسه ای جایی فرار کنی. امشب بود که عزیزترین دلمان برگشت گفت که: «تا بیرون اومدیم باز استرس کارهامو گرفتم» و من هم دستش را به خنده کشیدم که «بیا پس برگردیم داخل دوباره»... و یکبار دیگر به این فکر کردم که چقدر کیف می دهد وسط هزارتا دغدغه، حداقل ۲ ساعت به گور پدر همه چیز بخندیم.

این روزها یقه مان را هزارتا دست گرفته و بدجور تکان می دهد. شور زدن دل بخاطر این و آن، درست و خراب شدن کارها، جیب پر و خالی، امتحانهایی که باید بدهیم و ایمیل هایی که باید بزنیم، مریضی ها و نگرانی ها،... ولی بعد حل کردن (یا شاید هم حل شدن) هر کدام از این مشکلها، یک قدم به یک «all ends well» غلیظ نزدیک تر می شویم. زندگی همین است دیگر. چرخ زندگی برای چرخیدن است. مشکل که نباشد می شود مردگی. فعلا زنده ایم. زنده ی زنده!


امضاء: خزندگان چرخنده  

( تعداد کل: 231 )
   1       2       3       4       5       ...       47    >>